نگاهی به زندگی و آثار سید محمد طاهر سیدزاده هاشمی
بیستمین و سومین گفتار از مجموعه ی "نام آوران شعر و ادب کرمانشاه" را به "سید طاهر هاشمی" اختصاص داده ایم. این مجموعه - که ادای دینی به بزرگان ادب و هنر دیارمان است- به پیشنهاد و تشویق آموزگار عزیزم "یدالله عاطفی" و بذل توجه دوست خوش ذوقم "رضا حساس" و الطاف روزنامة باختر تداوم یافته است. بزرگوارانی که پیش از این از آثار آن ها سخن گفته ایم، عبارت بوده اند از: یدالله بهزاد، پرتو کرمانشاهی، اسدالله و یدالله عاطفی، ابوالقاسم شیدا، یدالله لرنژاد، خانبابا جیحونی، معینی کرمانشاهی، محمدجواد محبت، شمس علیزاده، احمد عزیزی، سعید عبادتیان، وحدت کرمانشاهی، محمدرضا فتاحی، سید صالح ماهیدشتی ، سید یعقوب ماهیدشتی، تمکین کرمانشاهی ، جلیلی بیدار، غلامرضا رشید یاسمی ، شامی کرماشانی، کیوان سمیعی و محمدسعید میرزایی.
نگاهی به زندگی و آثار سید محمد طاهر سیدزاده هاشمی (۱۲۹۴ – ۱۳۷۰ ه.ش)
محمدامین مروتی
دوران کودکی:
وی در روستای دولتآباد روانسر متولد شد. در شعر «طاهر» تخلص میکرد. فرزند سید قیدار هاشمی سید الدوله، از سلسله سادات سوله ای از خاندان سادات برزنجی است. جدش سید شیخ رسول سولهای برزنجی در حدود سال ۱۲۴۷ ه. ق از عثمانی به ایران آمده و در دولتآباد روانسر، تکیه و مدرسه علوم دینی دولتآباد را بنیاد می نهد. در سال 1310 شمسي در عهد دولت رضا شاه پهلوي عدهّ اي از متنفذين كردستان توسط رضا شاه دستگير شدند.پدر سّيد طاهر هاشمي كه در آن هنگام پنجاه ساله بود با برادرش سّيد علي بيست و پنج ساله ، در ميان دستگير شدگان بودند. پدرش اديب و شاعر بود و سيد طاهر هم از ميان فرزندان او سخنورترين و اديب ترين محسوب مي شده است.
شاعری:
سید محمد طاهر هاشمی خود را چنین معرفی می کند:
"یادم می آید که در حدود 16 سالگی شعر فارسی و کُردی می سرودم و برای تصحیح نزد استادم می بردم و ایشان بعد از تصحیح آنها مرا بیش از حد به سرودن اشعار تشویق و ترغیب می نمود. در همان سال ها شاگرد برادرم سید وجیه الدین بودم. ایشان در سرودن اشعار بی همتا بود و در معنا و وزنِ شعر و زیبایی کلام، مرا بسیار آموخت. بعد از مدتی یک مجلد دفتر خریدم و در سن 20 سالگی اشعارم را جمع آوری نمودم . سال 1318 خورشیدی به کرمانشاه رفتم و در بانک کشاورزی استخدام شدم . در آن زمان که من در کرمانشاه بودم به تازگی مجله « گه لاویژ » به سر دبیری استاد علاء الدین سجادی چاپ و منتشر می شد و نوشته های مرا نیز به دفتر مجله می رساند. برای اولین بار شعر بنده هم در این مجله به چاپ رسید.
در سال 1322 خورشیدی از بانک کشاورزی استعفا کردم و به دولت آباد برگشتم و تا سال های 1349-50 خورشیدی در آن جا ماندم . از این سالها به بعد تابستان ها در دولت آباد بودم و زمستان ها به کرمانشاه می رفتم و در همان زمان هم شروع به همکاری با رادیو کُردی کرمانشاه نمودم" .
سید طاهر با صائب و کلیم حس همدلی دارد:
دیوان خواجه ی ادبا صائب آن که هست در آسمان فضل و ادب، شمسِ پر ضیاء
در سبک مستقل و در امثال بــی مثال در شعر بی بدیل و به حکمت، فزون بهاء
چون وی کس از دقیقه شناسان نکرده است حــقّ سخـن بـه عـالـــم نظــمِ دری، اداء
نقاشی:
"درسال هزاروسيصد وچهل وچهار قمري مرحوم عارف بي ريا ملّا محمّد كريم ماميزكي از مريدان قديمي خاندان خودمان (قدس روحه) در دولت آباد رحل اقامت افكند و پيشنمازي و خادمي مسجد دولت آباد را پذيرفت. الحق هر چه از زهد وتقوي و كرامات اين بزرگ مرد بنويسيم از عهده بر نيايم. او در سال هزاروسيصد و نوزده شمسي در سوله به رحمت خدا رفت. مرحوم ملا محمد كريم بسيار ميل داشت كه من در خدمتش درس بخوانم اما من تن در نداده و به نقاشي مي پرداختم. وسيله ي نقاشي من عبارت بود از ذغال كه با آن روي در و ديوار تصاوير شاهنامه را تمرين مي كردم. بالاخره در زمستان هزار و سيصد و چهل وچهار به خريد دو عدد مداد سياه موفق شدم .از اين موفقيت به حدّي لذّت بردم كه تا كنون هم كه پنجاه و سه سال از آن تاريخ مي گذرد هنوز آن را فراموش نكرده ام. با اين وسيله نقاشي خود را از ذغال و در و ديوار به مداد وكاغذِ قند ترقي دادم. درآن روزگار قند بلژيك درايران مصرف مي شد و كله قند هاي بلزيكي با يك بند محكم ابتدا در كاغذ سفيد و سپس در كاغذ كبود پيچيده شده بود.
دائي من مرحوم يار احمد بيگ نسخه اي "دلائل الخيرات" خطي داشت بسيار زيبا كه الان در كتابخانه ي من موجود است . دائي يك روز كتاب مزبور را در يكي از طاقچه هاي مسجد جا گذاشته بود من فرصت را غنيمت شمرده از بياضِ جنبينِ آن دو برگ در آوردم و روي آن تصوير رستم و سهراب كشيدم. از هزار و سيصد پنجاه و سه قمري كه مالك دلائل مزبور شدم تا كنون كه قريب چهل وچهار سال است بر آن كار قبيح نفرين مي فرستم .
در اوائل نوروز هزار و سيصد وپنج شمسي پدرم به اتفاق همسر تازه اش به دولت آباد برگشت .در اين هنگام من درسي نمي خواندم ولي نقاشي خود را تا حدود چند رنگ مداد و روي يك نوع كاغذ كه مخصوص فیلتر سيگار بود ترقي داده بودم . از تصاوير يك نسخه ي شاهنامه ي چاپ بمبي نيز كه به تازگي براي پدرم آورده بودند اقتباس مي كردم و در طرح تصاوير مسطح مهارتي به هم رسانيده بودم .
مرحوم ملا محمد كريم مدرس مسجد نسخه اي از كتاب "دلايل الخيرات" داشت و چون شخصاً در فن صحافي استاد بود هر دو نسخه را خيلي عالي صحافي نموده و شيرازه بسته و مخصوصاً در جنبين يك نسخه از آنها چند ورق سفيد قرار داده بود. گويا سيد وجيه الدين برادرم يا ديگري بنا به احتياج چند برگ از بياض جنبِ دلايل آ ن مرحوم را با تيغي تيز مي برد. حين بازگشت به دولت آباد كه دلايل الخيرات را بازرسي نموده و چند برگ از بياض جنب آن را بريده ديده بود با سوابقي كه در مورد بياض دلايل مرحوم يار احمد بيگ از من داشت، جزم كرده بود كه اين عمل را هم من براي مصرف نقاشي انجام داده ام يك روز غفلتا گريبان مرا گرفت وكشان كشان با نهايت عصبانيت به حضور پدر برد و گفت طاهر كاغذ جنب دلايل مرا بريده و روي آن بت مي سازد. از آن جايي كه همه چيز مردان خدا باعث خير است اين شكايت و عصبانيت مرحوم ملا محمد كريم هم براي من وسيله ي خيري شد زيرا پدرم مرا سخت تهديد نمود اگر درس نخواني نمي گذارم دست به نقاشي بزني .
فرداي همين روز در خدمت شخص ملّا محمّد كريم (رحمه الله) عليه درس را شروع كردم ."
خوشنویسی:
در كتاب "فرزانگان كرد" به نقل از استاد در باره ي خوشنويسي چنين آمده:
"در ماه جمادي الثاني هزار و سيصد و چهل و هفت قمري شيخ قادر، استاد ملا محمد رحيم روحاني را با چند تن از طلاب علوم دينيه به دولت آباد فرستاد .
من ادبيات فارسي و عربي و خط نستعليق و نسخ را در خدمت آن مرحوم كسب كرده ام ...خط نسخ را به شيوه ي حافظ عثمان بدون تعليم استاد فرا گرفته ام. در ايران خط نسخ را به شيوه ي احمد نيريزي مي نويسند . اما در كردستان به دليل نزديكي با سرزمين عثماني شيوه ي حافظ عثمان مرسوم است ."
هنگامي كه سید طاهر وفات يافت انجمن خوشنويسان و خطّاطان ايران اعلام نمود: "با تأسّف بسيارسيّد محمّد طاهر هاشمي آخرين خطّاط شيوه ي حافظ عثمان وفات يافت و متأسّفانه جاي او بي جانشين مانده است."
ایشان قرآن کریم، صحیفه سجادیه، دلایل الخیرات وآثار متعدد دیگری را با خط نسخ و نستعلیق کتابت نموده اند.
فعالیت فرهنگی در رادیو:
با كودتاي 1958و سقوط نظام شاهنشاهي در عراق و تأسيس جمهوري عراق و تصويب قانون اساسي جديد و تأسيس راديو كردي بغداد به دستور عبد الكريم قاسم، رژيم شاهنشاهي ايران نيز راديو كردي تهران و سپس راديو كردي كرمانشاه را در سال1339تاسيس كرد .
سید طاهر مدتی با بخش کردی رادیو ایران و رادیو کردی کرمانشاه همکاری میکرد و برنامههای ادبی و تاریخی کردی و فارسی را می نوشت و اجرا مینمود. هاشمی در علوم اسلامی، ادبیات عرب ، تاریخ ایران و اسلام و همچنین علم نسب شناسی، جداول وفقی و جفر از علوم غریبه , تذهیب ، خطاطی و خوشنویسی صاحب نظر و دارای سبک بودند.
يكي از زيبا ترين و معروف ترين برنامه هاي نوشته ي استاد برنامه ي «هه وارگه ي دلان يا خيمه گاه دلها» است که در آن قطعات نثر فوق العاده اي به زبان كردي به عنوان پيش در آمدي بر يك غزل از هر كدام از شاعران كرد نوشته است. سبك نگارش اين قطعاتِ نثر، رواني و سادگي و زيبايي آنهاست. در واقع مي توان هاشمي را پیشرو در سبك ساده نويسي كردي ناميد.
مروت و مدارا:
پرورش در محيطي كه در آن هم طلبه و هم درويش و عارف تربيت مي شده ، موجب می شد - فارغ از تعصبات مرسوم ميان علماي ديني و ملايان يا مشايخ طريقت - سيد محمد طاهر منش رفتاري و فكر بسيار آزادي داشته باشد.
منزل و محفل او جايي بود كه در آن افراد با آيين هاي گوناگون از اهل حق يا گنابادي يا نعمت اللهي، جلالي و ذوالرياستين تا نقشبنديه و تا ملاي متعصب يا افراد لائيك و غير مقيد به دستورات ديني تا روحاني متشرع شيعي به شرطي كه اهل شعر و ادب يا هنر و خوشنويسي و نقاشي يا درويش يا طالب فراگيري علوم تاريخي و...جمع بودند.
دوستان او نيز جملگي همين ويژگي ها را دارند از شادروان سيد امرالله شاه ابراهيمی صحنه اي تا سيد نصرالدین حيدري گوران تا مير طاهر پير دراويش جلالي تا دكتر جواد نور بخش پير بزرگ نعمت الهي ايران تا يداله بهزاد كرمانشاهي تا هيمن شاعر ملي كرد تا شيخ عبدالجليل جليلي كرمانشاهي و دهها تن ديگر...که از آن میان رباعی زیبایی که یدالله بهزاد، در سپاس و ستایش سیدطاهر هاشمی سروده، خواندنی است و ماندنی. سید طاهر یکی از تابلوهای خط نسخ قاب شده ی خود را به آقای بهزاد تقدیم میکند و در زیرش می نویسد: " لحبیب الفاضل الاستاذ، یدالله بهزاد کرمانشاهی." بهزاد هم در پاسخ این رباعی را به خط زیبای شکسته نستعلیق می نویسد؛ قاب می کند و به سید تقدیم می کند که هنوز هم زینتبخش کتابخانه سید طاهر است:
از شوق، چو مرغِ دل من می خواند صد نغمة شوق، به یک دهن می خواند
این بخت بلند بین و دولت، که مرا محبوب، حبیبِ خویشتن می خواند
حَرَّرَهُ قائِلهُ (یعنی تحریر کرد؛ گوینده اش) یدالله بهزاد کرمانشاهی
در این رباعی بهزاد در جواب سید که او را حبیب خویش می خواند(لحبیب الفاضل) خود را بختیار می داند که محبوبی مانند سید طاهر او را حبیب خویش خوانده است.
فروتنی و خوش محضری از ویژگی های برجستة سید طاهر بود.
آثار و تالیفات:
۱-دیوان و غزلیات فارسی
۲-دیوان و غزلیات کردی
۳-مجموعه شعر کردی «هه وار گه دلان» كه در سال 1370در تيراژ 3000جلد و251صفحه گردآوري و چاپ شده است.
۴-مناقب اهل بیت (ع) از دیدگاه اهل سنت. به اهتمام و با مقدمه ي سيّد ناصر حسيني ميبدي .چاپ موسسه ي آستان قدس رضوي سال1378 . اين كتاب يكي از مجموعه نگاشته هاي حديثي است كه سید طاهر گرد آورده است. چنان كه خود مي گويد مراجعش در اين تاليف، كتب اهل سنت بوده است.
۵-مولانا خالد و طریقت نقشبندی
6-سه هفت بند، از سه شاعر خانای قبادی، سید وجیه الدین هاشمی، سیدمحمد طاهر هاشمی چاپ امیر کبیر ۱۳۶۲
۷-کتابت و خوشنویسی قرآن کریم به خط نسخ
۸-کتابت و خوشنویسی صحیفه سجادیه
۹-عروض و بدیع وقافیه به زبان کردی
۱۰- دلائل الخیرات و مجموعه ادعیه اهل سنت-خوشنویسی
11- خوشنویسی و مقدمه و نظارت بر جلد اول حدیقه سلطانی چاپ ۱۳۶۴
۱۲-منظومه شیوا و مهدخت
۱۳- ديوان ليلي و مجنون به كردي شامل هزار و ششصد و شانزده بيت كه از سروده هاي ايشان در جواني مي باشد.
مقايسه اي نمونه وار بين سروده هاي هاشمي و ميرزا عبد القادر پاوه اي و نظامي گنجوي:
نظامي: زِ بادي كو كلاه از سر كند دور گياه آسوده باشد، سرو رنجور
هاشمي: جه و باد كه كلاو جه سر كرو دور گيا بي خَمَن، سهي سول، رنجور
ميرزا عبد القادر پاوه اي : بادي هن كلاو جه سر كرو دور گيا آسودن، سروان گشت رنجور
نظامي: به هر جا آتشي گردد زراندود به سوي نيكوان خوشتر رود، رود
هاشمي: هر جا كه آير روشن كران زود په ي شه م جمالان وه شتر مه شو دود
ميرزا عبد القادر پاوه اي: هر جا آتشي مه سوزو وَ دود رو به روي نيكان خاستر مه شو دود
14-تصحیح و گردآوری و خوشنویسی مناجات نامه غلامرضا خان ارکوازی
۱۵-تصحیح دیوان میرزا محمد (ولی دیوانه)
۱۶-تصحیح خسرو شیرین خانای قبادی و سرایش نواقص آن. خاناي قبادي تا اول داستان شيرويه را به نظم در آورده و سپس شاعري ديگر كه در اندازه هاي شعر خانا نيست آن را تمام كرده است. سید طاهر در سال 1318خورشيدي پانصد بيت ادامه ي داستان خسرو و شيرين را سروده است. ضمناً ميرزا عبد القادر پاوه اي شاعر سده ي گذشته ي كردستان نيز ادامه ي خسرو و شيرين را سروده است.
۱۷-گرد آوری و تصحیح دیوان شاعر بزگ کرد مولوی (سید عبدالرحیم تایجوزی)
18-مناقب و فضائل سید شیخ عبدالقادر گیلانی (غوث الاعظم)
۱۹-گرد آوری و تصحیح دیوان شاعر بزرگ کرد ملا مصطفی بیسارانی
۲۰-نگاهی به تاریخچه نقشبندیه در کردستان
21-مرآت الحق: نقدي است بر رفتار و كردار مدعيان عرفان و تصوف در جامعه ي كردستان قرن بيستم.
وفات:
سید محمد طاهر هاشمی در دوم تیرماه ۱۳۷۰ شمسی در سن ۷۶ سالگی مصادف با عید قربان در کرمانشاه وفات نموده و با تجلیل فراوان و تشییعی کمنظیر در دولتآباد روانسر در مقبره خانوادگی و جوار نیاکانش به خاک سپرده شد.
شاعران و سخنوران برجسته اي در رثاي مرگ استاد هاشمي مراثي سروده اندكه از ميان آنها ابياتي از «مشفق كاشاني »را مي آوريم:
دردا كه در ميان سران سروري نماند سوداي عشق و شور و هنر در سري نماند
در بزم روزگار به كام سخنوران از دَورِ فتنه خيزِ فلك، ساغري نماند
تا رهنماي ديده ي اهل نظر شود در آسمان فضل و ادب اختري نماند
از تند بادِ فتنه، ز خاك گُلي نرست در شعله خيز حادثه، خشك و تري نماند
جز روشنانِ اشك كه از آسمان چشم ريزد به ياد دوست، دگر گوهري نماند
بگذشت طاهر از سر جان و جهان خاك تا دور او گذشت، سخن گستري نماند
تا ديده بست، جان زِ تن نظم و نثر رفت تا در گذشت، ملك سخن را سري نماند
آيينه ي تمام نماي هنر شكست تا باز سازد آيينه ي اسكندري نماند
تا بود رهنماي هنر بود، اي دريغ چون رفت در طريق سخن رهبري نماند
اشعار دینی:
حاصل اشعار سید، ديواني است كه بنا بر گفته ي خودشان در مصاحبه اي كه در مجله ي كيهان فرهنگي سال 65 با ايشان انجام گرفته، درحدود پانزده هزار بيت است.
خود می گوید: در اين كتاب سعي كرده ام تا حد امكان آثار زيباي زبان و ادبيات فارسي و عربي را به زبان كردي ترجمه كنم.
نعت نبی خاتم:
اي به يادت همچو گلشن، خاطرخار و خسان پخته از فيض عَميمت كاهلان و نارسان
اي مقدس خاك پايت كُحل چشمِ اقدسان اي اميد نا اميدان و پناه بي كسان
نااميد و بي كسم دست من و دامان تو
اي مبارك خَلق و خُلقِ پاكت از تاديبِ رب اي سرا پا پيكرت آموخته از حق، ادب
زَ انبيا پيشي گرفته در نسب هم در حسب اي اميد نا اميدان، وي پناه بي كسان
نااميد و بي كسم دست من و دامان تو
يا رسول الله تو خورشيدي و جمله انبيا يافته چون اختران از شعله ي رويت ضيا
ريزه خوار خوانِ جودت، اصفيا و اوليا اي اميد نا اميدان وَي پناه بي كسان
نا اميد و بي كسم دست من ودامان تو
و:
اي لعمرك خلعت اندام جان آراي تو "فاستقم" فصلي ز وصف قامت رعناي تو
عنبرين زلف تو را واللّيل باشد شانه زن سوره ي والشّمس چِبوَد؟ آيينه ي◦ سيماي تو
باطن طاهر شده ظلمتگهِ وزر و ظلال پرتوي بخشش ز لطف اي آفتاب بي همال
طاهر بر آن است که تصوف جامه ای است که بر قامت مولا علی(ع) دوخته شده است :
اسدالله و دَرِ علم نبي، بحر صفا پرورش يافته در حجرِ پيمبر ز وفا
ظاهر و باطن ارباب تصوف ز تو يافت چهره ي زرد علن شعله ي انوار خفا
صفتِ حلم تو هر كس شنود گاه نبَرد صفت حلم و حيا گيرد و دوري ز جفا
سید به خود نهیب می زند که از خودپرستی به خداپرستی روی آورد:
طاهر ! بيا بدون كبر و شائبه و ريا از خود بگسل، رو به درگاه كبريا
اشعار اجتماعی و وطنی:
بعداز سقوط رضا شاه بسياري از جوانان اهل انديشه رو به فعاليت سياسي مي آورند. سيد طاهر نيز از اين دسته مي باشد.اگر چه او ازسقوط رضا شاه خوشحال است، اما به شدت از اشغال ميهنش توسط متفقين آزرده مي شود.در اردیبهشت سال1320مي سرايد:
عشقي كجا ز عشق وطن بود پاكتر كو آتشي ز مهر وطن سوزناكتر
هر كس به عشق خاك وطن گشت مبتلا در زير پاي ظلم شد از خاك خاكستر
آوخ كه بهر خطه ي ايران زمين، مرا تن شد زِ غم نحيف و دل از جان هلاكتر
اي مام مهربان من، اي از جفا ستوي اي دامن تو مهد جوانان نامجوي
گر خنجر عدو كندم سينه چاك چاك الرّوح قَد يَرُوحُ وَلايَخرُجُ هَوَاك
یعنی روحم پرواز می کند ولی هوای تو خارج نمی شود و در جايي ديگر زمزمه مي كند:
بُود آن روز كه ايران به نوايي برسد فتنه كوتاه شود، كار به جايي برسد
اين همه ناله كني از دل محزون طاهر! تا كه خود كي به هدف، تير دعايي برسد
وسپس با لحني افسرده از وضع نابسامان حكومت زمانش مي نالد:
آوخ چرا نريزم از ديده اشك خون زين سان كه محرمند تو را خائنان دون
یخبندان سال 1342را تبدیل به بهانه ای برای نقدی اجتماعی و قوی می کند که در آن اشک در چشم یتیمان و چشمة همت اغنیا، یخ زده است:
صفت اندر بر موصوف، به جا یخ بسته کَرَم اندر دل اربابِ سخـا یخ بسته
اشک در دیده ی ایتام به کنج غم و رنج همچـو عین هِمَمِ اهل غنــا یخ بسته
گویی قضا و قدر هم یخ بسته اند:
گویی از سردیِ دی، دست قدر رفته زِکار صیـد در چنــگلِ شهبازِ قضـا یخ بسته
طاهرا شعر تو و سردی دَی ، همچو همند در دمــاغت ادب و هـوش و ذکا یخ بسته
اما تاریخ به ما امید و تسلی می دهد که راحت و رنج برای همه بوده است تا بر رنج و دشواری زندگی صبرکنیم:
چو دقتی به تواریخ روزگار کنم هزار روزنه ام از امید بگشاید
شریکِ راحت و رنج کسان نشسته خموش ز رنج و راحت خــود، خاطــرم بیـاسـایـد
چو صفحه صفحه بخوانم حوادثات جهان هــزار فصل ز صبــرم به دل، بیفــزایــد
احتمالا ابیات زیردر باب شکست نازیسم در جنگ جهانی سروده شده است:
شکر خدا که جیش مُوآخات و اتفاق فیــروز گشت بر فِـرَقِ کینه و نفاق
بـر نازیان ظالمِ شـومِ ستم شعــار چیره شدند خیل دموکرات با وفاق
در گروهي به نام جمعيّت احياي كرد (ژ.كاف)، عضو مي شود که دبير كل آن عبدالرحمن ذبيحي از نويسندگان و ادباي كرد بود و كساني چون عبدالرحمن شرفكندي معروف به«هه ژار» و محمّد امين شيخ الاسلامي معروف به« هيمن » عضو آن بودند . سيّد طاهر مسئول تشكيلات كرمانشاهان مي شود. همزمان اشعار و مقالاتش را در مجله ي وزين «گلاويژ» به مدير مسئولي ابراهيم احمد و سردبيري اديب معروف علاء الدّين سجادي که در بغداد از 1941چاپ مي شد منتشر مي سازد.
در اواخر دهه ي20 با گسترش نهضت ملي شدن نفت به رهبري دكتر مصّدق، سيد طاهر سخت از مواضع او حمايت می کرد اما بعد از كودتاي 28مرداد ديگر فعاليت سياسي نداشت .
اشعار عرفانی:
سودای وصال از مضامین عاشقانه و عارفانه شعر اهل عرفان و من جمله سیدطاهر است:
اين خانه بي جمال تو ويرانه تا به كي؟ وين خسته بي مثال تو بي خانه تا به كي؟
ياران همه به صدر وصال است جايشان اين هجر ديده بر در كاشانه تا به كي؟
خفاش اگر نه اي به حقيقت نگر چو شمع ورنه ز اهل بينشي افسانه تا به كي؟
طاهر ! بياو خوش ره مردان راه گير در انتظار همت مردانه تا به كي؟
سید طاهر بیش و پیش از هر چیز یک صوفی صافی است. احوال عرفانی به خوبی در غزل زیر پیداست. شبی خوش که براتی تازه از دوست به شاعر رسیده است:
نسیم دوستی آیـد ز کوی دوستان امشب از آن جانِ جهان مرده دلم بگرفته جان امشب
اگـر زیـن پیش بُد شمشیر قتالم، بحمدالله بشیرِ صبح عید است آن هلال ابروان امشب
شب قــدر است یا صبـح وفـا یا روز وصـل اینک که از حق پُر سکینه آورم، قلب و روان امشب
مگــر آن گلبن بـاغ صفـا برده زِ من نامی که گشتستم چو بلبل، پرزنان و نغمه خوان امشب
مگر آن لب شکر را رفته بر لب،ذکر این محزون که چون طوطی،ز شوقش گشته ام شکرفشان امشب
خواب می بیند که معشوق در دهانش نقلی نهاده و شاعر آن را به بوسه یار تعبیر می کند:
نقلی نهــاد در دهنم یار دی به خــواب یعنی شود ز خاک درش، بوسه کامیاب
بـر آسمان رسید سرِ طاهر از شــرف تا روی خود بِسود برآن بابِ مستطاب
و به یمن محبوب ازل و ابد حس طهارت درونی و ایمنی پیدا می کند:
دلم بی نشـانه بـود، کنـون با نشانِ توست کجا بِه◦ نشان ازین دل و جان، از آن توست
به یُمـن تـو طاهــرم زِ کید و ریا و شیـد به سانِ من ایمن است کسی در امان توست
و با اذکار درویشانه یکی از یاران، در دلش غوغا می شود:
حیّ و هوی تو، های و هوی انداخت در صفِ مــردم صحیـح و سقــیم
سر و سرّی است با تو طاهر را به خـداونـدِ ذوالجلال علــیم
معشوق عرفا چه بسا رنگ و بوی زمینی هم داشته باشد:
چــو بیداران به خوابم رخ نمودی تعالی الله، زهی دولت، زهی خواب
مرا مهوش جوانی بــرده از راه که از همت نِماید شیخ را، شاب[1]
ایضا:
درد من نیست علاجش نه به خیر و نه به شر یـار من رام نگــردد نه بــه زور و نـه بـه زر
نه طبیبی به کرامت کُنَدَم درد علاج نه دلم راه دهـد سوی دلارام دگــر
عشق مرده را هم زنده می کند:
صنمِ بهانه جویم، چو بهانه جـوید از من بدهم سلامتِ خود به بهایِ یک سلامش
منم آنکه همچو عنقا، شرفِ قناعتم بــود چه شدم که دانه جویم به هوای قید دامش؟
چه عجب که زندگان را، بکشد به جذبة ناز که به مُرده گر خرامد به قفا فتد عِظامش[2]
اما شرط محبوب شدن، عاشق بودن است. باید پروای جان دادن نداشته باشی، تا پروانگان به قربانت روند:
چون مرا پروا؛ نه از جان، عشقم این پروانه داد تا شود هر شب دو صد پروانه مهمانم چو شمع
حافظ می گوید:
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند
سید طاهر هم، حافظ وار هم با صمد می نشیند و هم با صنم[3] و تناقضی بین عشق زمینی و آسمانی نمی بیند:
دل صمــد طلـبم عاشــق وَثَن شــده است از آن سبب به جهان خوار و بی ثَمَن شده است
ز دست جــور که نالــم؟ امان زکی طلــبم؟ که این جفا و تطاول زِ من به من شده است
معهذا گاه می بیند نتوانسته است از عشق مجازی قنطره و پلی برای عبور به سوی عشق حقیقی بسازد:
خداوندا مـرا عشـق مجــازی نکرد اندر طریقت چاره سازی
عشق دل را در سینه به تنگ می آورد و سهمی از نور خود به عاشق هبه می کند:
تــا اُنس و محبت تــو را یــافت در کشور سینه، دل غریب است
خورشید رُخت چو بر دلم تافت طاهــر! چو مَهَم زِ نور زیب است
معشوق، از عاشق جز ردّی و نقشی به جا نمی نهد اما این همان چیزی است که دل عاشق بدان قرار می گیرد:
دمی دامن کشان بر ما گذشتی نماند از ما به جز نقشی از آن پای
غمت، آسایشِ طاهــر فــزاید تعالی الله از این رنجِ دل آسای
شور و شادی عمر را باید در های و هوی درویشان طلبید نه در کوکبه شاهان:
ز آشوب جهان کوکبه ی◦ شاهان گریزان شو بیا مستانه اندر حلقه ی غوغای درویشـــان
بـود مُلک و مَلَک را آه و واویلا و ناشادی گر از عالم نخیزد صیحه و آوای درویشان
ظاهرا غزل زیر، درد دلی است از ستمی که در محکمه ای بر او رفته است:
بیدادگر کسی است گِه داد گوش وی از استمــاع ناله ی بیچارگان کر است
آوخ که در دیــار منِ مستمنـــد نیست یک دادرس، مگر همه بیداد پرور است
قاضی چو شــد مدافع ظالم به محکمه آری همیشه خونِ ستمکش مهدّر است
هر دم که سیم و زر شــود اندر قضا گـواه حاجت نه با شهود و دلیل و نه داور است
عارفان غالبا با موسیقی رابطة خوبی داشته اند:
خوشا وارسته مردا کز سرِ شور انیـس بــاده و مِـزمـار[4] گشتـه
ز جاه و جان و مال و نام رسته به یک بـاره فــدای یــار گشتـه
اگر پرسی طبیبا حال طاهــر زِ بی دردی کنون بیمار گشته
عارف همیشه بر یک حال نمی ماند. چه بسا صحبت اهل ظاهر و دنیا، احوال معنوی را از او دور نماید:
از عشق سرمایه م بُدی، روزم به خشنودی شدی هم عشق رفت و هم خوشی، از صحبت این خامها
کو آن همه حالات دل؟ کوّ آن سرور غم گُسِل؟ کو آن همه آرامش صبح و صفـای شـامهـا
سعدی از کسی سخن می گوید که صحبت اهل طریقت را رها کرده و به مدرسه آمده تا فقط به فکر حال خود و بیرون کشیدن گلیم خود از آب نباشد:
صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه/ بشکست عهد صحبت اهل طریق را
گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود/ تا اختیار کردی از آن این فریق را؟
گفت آن گلیم خویش بدر میبرد ز موج/ وین جهد میکند که بگیرد غریق را
طاهر به دلایلی دیگر عکس صحبت اهل طریق را ترجیح می دهد:
ای که فضل مــدرسه دادی همی بر خانقاه جان من باری نظر بگمار همچون هوشیار
تا که گِرِد خانقه بینی به شور و وجد و شوق صــد هــزاران عاشق آشفته حالِ جان نثار
آن یکی از دوری دلـدار نالد؛ موی موی و آن دگر از شوق وصلِ یار، موید زار زار
آن یکی از جمعِ مغضوبٌ علیهم معتَرَض می طلب دارد صراط المستقیم از کردگار
تا که طلاب گرامی از دل و جان بگروند مـدرسه از خانقـه یابــد همیشه افتخار
اشعار عاشقانه:
صد هزاران شب قرين زلف پر ظلمت گذشت تا دميد از مطلع جبهه ي◦[5] نگاران روزِ عشق
مي كند آيين صدق و سوز و صفوت برقرار هر كجا گردد مسلط، لشگر فيروز عشق
در علوم اولين و آخرين علّامه گشت هر كه را روي تو سازد طفلِ نو آموز عشق
طاهرا ! رقصان شود ذرّات تو از ساز درد گر دلت تأثير يابد ذره اي از سوز عشق
عشق زمینی در شعر طاهر جای نمایانی دارد. او نهال آرزوی وصل را در زمین فراق، با جوی اشک آبیاری می کند:
در جویبـار اشک، نهالِ خیــالِ وصل بر عرصه ی فراق به زاری نشانده من
و اما لیلی و مجنون:
طاهر به واسطه و سائقه زبان مادری، تسلط بیشتری در شعر کردی دارد.
اكثر اشعار اورامي او در وزن ده هجايي سروده شده اند . وزني كه به خاطر اين كه وزن غالب اشعار اورامي است آن را وزن ملي شعر كردي مي نامند.
ابتدا خلاصه ای از داستان لیلی و مجنون نظامی:
نظامي که خودش نيز، همسرش را در جواني از دست دادهاست، ماجراي مرگ ليلي و سوگواري مجنون را بسيار جانسوز بيان ميكند.
يكي از بزرگان عرب از قبيلة بنيعامر فرزندي نداشت؛ پس از دعا و نذر و نياز بسيار، خداوند به او پسري عنايت ميكند كه نامش را قيس ميگذارند. تا اينكه به سن درس خواندن ميرسد و او را به مكتب ميفرستند. در مكتب به جز پسرهاي ديگر، دختراني نيز بودند كه هر كدام از قبيلهاي براي درس خواندن آمدهبودند. در ميان آنان دختري زيبارو به نام ليلي، دل از قيس ميبرد و كمكم خودش نيز دلباخته قيس ميشود. اين دو ديگر فقط به اشتياق ديدار هم به مكتب ميروند. بيقراريهاي قيس باعث ميشود كه ديگران به او لقب مجنون (ديوانه) بدهند و آنقدر به طعنه سخن ميگويند تا به گوش پدر ليلي هم ميرسد، بنابراين از رفتن ليلي به مكتب جلوگيري ميكند و اين فراق و نديدن روي معشوق، شيدايي قيس را به نهايت ميرساند.
بالاخره پدر قيس تصميم ميگيرد به خواستگاري ليلي برود. پدر ليلي ميگويد تا قيس اصلاح نشود و راه و رسم عاقلان را در پيش نگيرد او را به دامادي نميپذيرم.
مجنون آشفتهتر از پيش سر به بيابان ميگذارد و با جانوران و درندگان همدم ميشود.پدر مجنون به توصيه مردم پسرش را براي زيارت به كعبه ميبرد و از او ميخواهد كه دعا كند تا خدا او را از اين عشق شوم رهايي دهد و شفا بخشد. اما مجنون حلقه خانه خدا را در دست ميگيرد و از پروردگار ميخواهد كه لحظه به لحظه، عشق ليلي را در دل او بيفزايد تا حدي كه حتي اگر او زنده نباشد عشقش باقي بماند:
کز عشق به غایتی رسانم
کو ماند اگر چه من نمانم
یارب تو مرا به روی لیلی
هر لحظه بده زیاده میلی
از عمر من آنچه هست بر جای
بستان و به عمر لیلی افزای
در اين ميان مردي از قبيلة بنياسد بهنام «ابنسلام» دلباخته ليلي ميشود. يكي از دلاوران عرب به نام نوفل در بيابان مجنون را غزلخوانان و اشكريزان ميبيند. از حال او ميپرسد. وقتي ماجراي او و عشقش به ليلي را ميشنود به حالش رحمت ميآورد، از او دلجويي ميكند و قول ميدهد او را به وصال ليلي برساند. پس با عدهاي از دلاوران و جنگجويانش به قبيله ليلي ميرود و از آنان ميخواهد ليلي را به عقد مجنون درآورند.اما آنان نميپذيرند و آماده نبرد ميشوند. نوفل جنگ و كشتهشدن بيگناهان را صلاح نميبيند و از درگيري منصرف مي گردد. مجنون دلشكسته دوباره رهسپار كوه و بيابان ميشود.
از سوي ديگر ابنسلام (خواستگار ليلي) آنقدر اصرار ميكند و هديه ميفرستد تا ناچار پدر ليلي به ازدواج او رضايت ميدهد. پس از جشن عروسي وقتي ابنسلام عروس را به خانه ميبرد، هنگامي كه ميخواهد به او نزديك شود، ليلي سيلي محكمي به او ميزند و به خداوند قسم ميخورد كه اگر مرا هم بكشي نميتواني به وصال من برسي. شوهرش هم به اجبار از اين كار چشم ميپوشد و تنها به ديدار و سلامي از او راضي ميشود. در همين ايام مرد شترسواري مجنون را در زير درختي مشغول ياد و نام ليلي ميبيند، فرياد برميآورد كه: «اي بيخبر! چرا بيهوده خود را عذاب ميدهي؟ آنكه تو را اينچنين از عشقش بيتاب كردهاست، اكنون در آغوش شوهرش به بوس و كنار مشغول و از ياد تو غافل است. اين بيقراري را رها كن كه زنان شايستة عهد و پيمان نيستند» مجنون چون اين سخن گزاف را ميشنود، فريادي جگرسوز برميآورد و بيهوش به خاك ميغلطد. مرد پشيمان ميشود، از شتر پياده ميگردد و از مجنون دلجويي ميكند كه: «من سخن به درستي نگفتم، ليلي اگر چه بر خلاف ميلش شوهر كردهاست، اما به عهد و پيمان پاي بند است و جز نام تو را بر زبان نميآورد.» پدر مجنون باز او را پند ميدهد اما سودي ندارد و مدتي بعد با غصه و درد ميميرد. اما مجنون پس از شبي سوگواري بر مزار پدر، به صحرا بازميگردد و با جانوران همنشين ميشود. روزي سواري نامهاي از ليلي براي مجنون ميآورد كه در آن از وفاداريش به او خبر ميدهد. اين نامه مرهمي بر دل مجروح اوست و مجنون با نامهاي لبريز از عشق به آن پاسخ ميدهد.چندي بعد مادر مجنون نيز در ميگذرد و غم مجنون را صد چندان ميكند. ابنسلام (شوهر ليلي) بيمار ميشود و پس از مدتي از دنيا ميرود. ليلي مرگ همسر را بهانه ميكند، بغضهاي گرهخورده در گلو را ميشكند و به ياد دوست گريه آغاز ميكند. به رسم عرب، زنان شوهر مرده، بايست تا مدتي تنها باشند و براي همسرشان عزاداري كنند، بنابراين ليلي پس از مدتها فرصت مييابد در تنهائي خود چند بيتي بخواند و از عشق مجنون گريه سردهد. با رسيدن فصل پائيز، گلستان وجود ليلي نيز رنگ خزان به خود ميگيرد. بيماري، پيكرش را در هم ميشكند و به بستر مرگ ميافتد. ليلي به مادرش وصيت ميكند: «پس از مرگ مرا چون عروس آراسته كن و مانند شهيدان با كفن خونين به خاك بسپار. با توجه به اين حديث: «هر كه عاشق شود و پاكدامني ورزد چون بميرد شهيد است». و آنهنگام كه عاشق آواره من بر مزارم آمد، بگو ليلي با عشق تو از دنيا رفت و امروز هم كه چهره در نقاب خاك كشيده، آرزومند توست» پس از مرگ ليلي، مادرش با ناله و شيون بسيار، او را چون عروسي ميآرايد و به خاكش ميسپارد.چون خبر درگذشت ليلي به مجنون بيچاره ميرسد، اشكريزان و سوگوار بر سر آرامگاه ليلي ميآيد. مزار او را در آغوش ميگيرد و چنان نعره ميزند و ميگريد كه هر شنوندهاي متأثر ميشود. مانند ماري كه بر گنج حلقه زده آرامگاه يار را در بر ميگيرد و از خدا ميخواهد كه از اين رنج رهايي يابد و در كنار يار آرام گيرد. پس نام معشوق را بر زبان ميآورد و جان به جان آفرين تسليم ميكند.تا يك سال پس از مرگ مجنون، جانوراني كه با او مأنوس بودهاند، پيرامون مزار ليلي و پيكر مجنون را، رها نميكنند، به حدي كه مردم گمان ميكنند مجنون هنوز زندهاست و از ترس حيوانات و درندگان كسي شهامت نزديك شدن به آنجا را پيدا نميكند. پس از آنكه بالاخره جانوران پراكنده ميشوند، مردمان ميبينند در اثر مرور زمان، از پيكر مجنون جز استخواني نماندهاست كه همچنان مزار ليلي را در آغوش دارد.آنان آرامگاه ليلي را ميگشايند و استخوانهاي مجنون را در كنار معشوقش به خاك ميسپارند.
سید طاهر سبب نظم اين كتاب به زبان کردی را چنین بیان می کند:
شوي نِشته بيم خاطر پر جه خم جه ماجراي ده ور په شيو و ماتم
( شبي با خاطري غمگين از ظلم روزگار پريشان نشسته بودم.)
واتم خاسن پي مشغوليِ ويم كاري بكرون تفريح بو پريم
(گفتم خوب است براي سرگرمي خود كاري كنم كه مايه ي شاديم باشد.)
آما نَ فكرم و بي چند و چون افسوس نامه ي عشق، دَستان مجنون
(افسوس نامه ي عشق مجنون بي چند و چون به ذهنم آمد.)
شرح سرگذشت او شيداي سرسام جه عشق رخسار ليلي گلندام
(شرح سر گذشت آن شيدا ي شيفته از عشق رخسارليلي گل اندام.)
وينه ي دانه ي در رخشنده ي خوشاب پي تفريح طبع شكر خاي احباب
(مانند دانه ي دُر درخشنده ي خوش آب و رو براي تفريح وشادي طبع شكرين دوستان.)
بكيشو به نظم شيواي دلپسند بلكم گاگايي جيم بيان خرسند
(آن را به نظم رساي دلپسند بكشم تا شايد گاه گاهي به آن خرسند شوند.)
در دَم هور گرتم خامه ي مشكين فام نه صفحه ي كافور بي طور جولان دام
(فوراً قلم مشكين فام را برداشته ودر صفحه ي سفيدكاغذ اين طور جولان دادم.)
طوطي خامه ي شوخ شكر خاي◦ بي گَرد بي دستور جه طبع شكر ريزان كرد
(قلم طوطي مانندِ شوخ شكرخاي بي عیب، به اين شكل از طبع خود شكر ريخت.)
نظامی، تاثیر عشق در نرمدلی و شفقت عاشق را به خوبی در آنجایی تصویر کرده که مجنون به آهوانی افتاده در دام صیاد بر می خورد و زیبایی این جانوران او را به یاد زیبایی های لیلا می اندازد و بهای خونشان را به صیاد می پردازد تا آزادشان کند. ابتدا ابیات خود نظامی:
مجنون به شفاعت اسب را راند/ صیاد سوار دید و درماند
گفتا که به رسم دامیاری/ مهمان توام بدانچه داری
دام از سر آهوان جدا کن/ این یک دو رمیده را رها کن
بیجان چه کنی رمیدهای را/ جانیست هر آفریدهای را
چشمی و سرینی اینچنین خوب/ بر هر دو نبشته غیر مغضوب
دل چون دهدت که بر ستیزی/ خون دو سه بی گنه بریزی؟
آن کس که نه آدمیست گرگست/ آهو کشی آهوئی بزرگست
چشمش نه به چشم یار ماند؟/ رویش نه به نوبهار ماند؟
بگذار به حق چشم یارش/ بنواز به باد نوبهارش
گردن مزنش که بیوفا نیست/ در گردن او رسن روا نیست
آن گردن طوق بند آزاد/ افسوس بود به تیغ پولاد
وان چشم سیاه سرمه سوده/ در خاک خطا بود غنوده
وان سینه که رشک سیم نابست/ نه در خور آتش و کبابست
وان ساده سُرینِ نازپرورد/ دانی که به زخم نیست در خوَرد
وان نافه که مشک ناب دارد/ خون ریختنش چه آب دارد
وان پای لطیف خیزرانی/ درخورد شکنجه نیست دانی
وان پشت که بار کس نسنجد/ بر پشت زمین زنی برنجد
و اما همین ابیات از زبان سید طاهر:
مشي و راوه زام زده ي و رنجور ناكا ديش دامي داخريان جه دور
چند آهوي وحشي جه ياران جيا حلقه ي دامشان گرتن دست و پا
ها وختن صياد نه جا هوريزو چون بي مروتان هونشان ريزو
مجنون پي شفاي او ديده مستان ياوا بصياد بوساش دو دستان
وات دس مريزو به دست و شانه رجام من جه تو اي سركشانه
ترجمه:
راه مي رفت و زخم خورده و رنجور بود ناگهان دامي را ديد كه پهن گشته
چند آهوي وحشي از ياران جدا مانده در دام افتاده بودند و حلقه ي دام دست و پايشان را گرفته بود.
نزديك بود كه صياد برخيزد و خونشان را ناجوانمردانه بريزد.
مجنون براي شفاي آن آهوان ديده مست پيش صياد رفت و دستانش را بوسيد.
به دست و شانه ي صياد دست مريزاد گفت و گفت انتظار من از تو آزادي اين سر كشان است.
بي گيان نه كري به مَوداي فولاد بكري نه بند دام ويت آزاد
مكژ بي دريخ اي چند رميده گيان وشن پري كل آفريده
بديه بو چمان قدرت رژيده بو شوخي اندام قلم كشيده
دل چون رات مدو به پر ستيزي هون گلوشان ناحق بريزي
پي كسي طبعش نه وينه ي گرگن شكار آهو عيبي بزرگن
ترجمه:
با نوك تيز فولاد اين آهوان را بي جان نكني آنها را از دام خودت رها كن.
حيف است اين چند حيوان فراري را نكش جان براي تمام آفريدگان شيرين است.
آن چشماني،كه با قدرت سرمه كشيده شده اند را ببين و آن اندام هاي زيبايي كه با قلم كشيده شده اند.
چگونه دلت مي آيد خون گلويشان را به ناحق بريزي .
براي كسي كه طبعش مثل گرگ نيست شكار كردن آهو عيبي بزرگ است.
ديه ديدشان چون ديده ي يارن رنگشان وينه ي لاله ي وهارن
ببخشه به عشق ديده ي يارشان بنوازه وياد نو وهارشان
مبر گردنش بي وفا نين وِريس پي گردن او روا نين
حيفن او گردن جه بندان آزاد ببري به جور به موداي فولاد
حيفن ديده ي سرمه ساي چالاك بي گنا نيشون نه توي هون و خاك
ترجمه:
چشمانشان را بنگر مثل چشمان يار است رنگشان مثل لاله ي بهاري است.
به عشق ديده ي يار آنها را ببخش به ياد نوبهار آنها را بنواز.
گردنش را نبر كه بي وفا نيست ريسمان براي گردن او روا نيست.
حيف است آن گردن آزاد از بند را با نوك فولاد ببري.
حيف است آن چشمان سرمه كشيده ي زيبا بي گناه به خاك و خون كشيده شوند.
او سينه ي بي گرد چون نقره ي نابن جه كو سزاوار سيخ كواون
اده سرين شوخ ناز پرور عيبن تو به تيغ زخمدار مكر
او نافه ي بو وش پر مشك نافن هون ريزيش پري هر كس خلافن
او پا كه لطيف پر لار و لنجه ن جه كو سزاوار كوت و شكنجه ن
او پشته كه بار جورش نكيشان مكرش جه بار مينت پريشان
ترجمه:
آن سينه ي بي گرد مثل نقره ي ناب است كجا سزاوار سيخ كباب است.
آن كفل ساده ي شوخ ناز پرور حيف است با تيغ زخمي اش نكن.
آن نافه ي خوشبو پر از مشك ناف است خونريزيش براي هر كسي خلاف است
آن پا كه لطيف و پر از نازواداست كجا سزاوار شكنجه و افتادن است.
آن پشت كه بار جور را نكشيده از بار محنت پريشانش نكن.
در غزلی کردی هم یار را به آهو تشبیه می کند و می گوید:
ئاسكه كه م بو تو يه خوش را كردن و وه ستانه وه عاشقانيشت له زير باري جه فا چه وسا نوه
بينه بومان ساقيا له و باده ي صافه ت كاسه يي تا به كي وه ك خِلتي ليلي بيخي خومره مانه وه
مخصوص توست خوش رمیدن و ایستادن عاشقان را زير بارجفا خم کردن
ای ساقی جامی از آن بادة صافی برایمان بیاور تا کی مانند خلط آمیختة ته خمره ماندن
مراثی:
در رثای پدر:
ای پدر مرگ توام صبر و شکیبایی بُرد هجــرت افزود غم و تاب و توانایی بـرد
حلقه ی درس توام کرد خردمند ولی غم هجـران توام دانش و دانایی بُرد
رثای "شیخ محی الدین خالصی شیدا" را به گلایه از بدعهدی ها و ناسازگاری های چرخ گردون تبدیل می کند:
جهانا تا به کی کینه فـزودن بر آهو برّه ای، شیری نمودن
به ما، درهای شادی بر ببستن به مادرها درِ محنت گشـودن
نمــودن یـوسفی را یـار یعقــوب سپس چون گرگش از دامن ربودن
همانا عادتت بیدادکاری است قبـای قامتت ناسازگاری است
چراغـی را به بادی می نشانی جوانی را زِ پیری می ستانی
به پیری داده فرزندی یگانه در او بربسته آمال و اُمـانی[6]
هنوز آرامِ دل نادیـده از وی تو می خوانیش بهر میهمانی
تو ای مهمان کش شومِ جفاکار دمی بـر نـوجـوانان رحمتی آر
ز جورت ای فلک تا کی ننالم چرا بــر خاک زاری رخ نمالم
که محی الدین شیــدای سخنور که چون وی نیست دانایی به عالم
به ناهنگام بـِـر°بــودی زِ دستم زدی بر هم اساس حال و بالم
خزان دادی بر آن رخسار گلبرگ نمـودی نوجـوانی را جوانمــرگ
در تهیه این نوشته از منابعی که سید معتصم هاشمی در اختیارم نهاده و همین طور پایان نامه کارشناسی ارشد خانم مهین محمدی در باب لیلی و مجنون سید طاهر هاشمی استفاده بسیار کرده ام. همین جا مراتب امتنان خود را از هر دو بزرگوار اظهار می دارم.