يكي داستان است پر از آب چشم
(دربارة رمان "كيميا خاتون" )
Amin_morovaty@yahoo.com
Amin-mo.blogfa.com
    

      نمي‌دانم چه كسي براي اولين بار اين اصطلاح "تاريخ مذكر" را به كار برد. هرچه هست اين اصطلاح ،گوياي واقعيتي است كه گريزي از پذيرش آن نيست. راويان تاريخ هميشه مردها بوده‌اند و طبعاً نگاه مردانه به وقايع هم داشته‌اند و اين نگاه باعث شده كه نيمي از حقيقت و گاهي بيشتر از آن، ناديده گرفته شود.و البته چه بسا اين "ناديده انگاري" بيشتر از آن كه حاصل نوعي "تعمد" بوده باشد، نتيجة نوعي "نديدن" بوده است. مردها چون نمي‌توانسته‌اند دنيا را از نگاهي زنانه هم ببينند، چه بسا مرتكب "ستم‌هاي معصومانه" شده‌اند.
      خودم از عاشقان مولانا بوده‌ام و هستم تا آن جا كه كتابي  نوشته‌ام با عنوان "مقدمه‌اي بر شناخت مولانا" درباره عظمت معنوي و غيرقابل قياس و بي‌بديل اين اعجوبة همه دوران‌هاي تصوف و ادب جهان ؛ولي در پايان كتاب تحت عنوان "عيب مي" به پاره‌اي از ضعف‌هاي نگرشي او - خاصه درباره "زن"- اشاره كرده‌ام كه مثلا گاهي در مثال‌هايش او را سمبل "نفس" قرار مي‌دهد .با اين حال در مقدمة كتاب كه خلاصه‌اي از زندگي مولوي آورده‌ام، چنان گذرا از زندگي "كيميا خاتون" گذشته‌ام كه پس از خواندن رمان خانم "قدس" مايه ي شرمساريم شد. بنده هم به رسم معهود و متداول تاريخ نويسان مذكر نوشته‌ام كه" كيميا" دختري بود از حرم مولانا كه شمس با او ازدواج كرد و اين ازدواج باعث "كدورت" بين او و "علاء الدين" پسر دوم مولانا شد و ديگر اين كه از "حسادت" اطرافيان مولانا به شمس نوشته‌ام بدون كالبدشكافي اين به اصطلاح "حسادت" و علت آن "كدورت" و اشاره به اختلاف سن كيميا و شمس و بلاهايي كه شمس به سر اين دختر معصوم آورده است. اين احساس گناه در سهيم شدن در مذكر نگاري تاريخ و مشاركت در نوعي "توطئه سكوت" عليه "كيميا"ها، مرا بر آن داشت كه با نوشتن اين مقاله به نوعي از تاريخ مذكرنويسي برائت جويم.
      داستان خانم قدس را اخيراً و خيلي دير يعني پس از چاپ پنجم آن خواندم ولي در نوشتن اين مقاله درنگ نكردم و همان روزي كه رمان را به پايان بردم، دست به قلم بردم تا در اسرع وقت جبران مافات كرده باشم. بايد از خانم شمس متشكر باشم كه نگذاشت شريك جرمِ تاريخ نويسي مذكر باشم.
      آري "كيميا" دختري از حرم مولاناست كه مادرش "كراخاتون" پس از مرگ شوهرش "محمد شاه ايراني" بيوه مي‌شود. مولوي هم پس از مرگ همسر اولش ،"گوهرخاتون" به خواستگاري او مي‌رود و در واقع كيميا دخترخواندة مولاناست و  شمس كه بيست سال از مولانا پيرتر است با دختر او وصلت مي‌كند. وصلتي كه كسي نظر كيميا را در باب آن نمي‌خواهد. كيميا با گل و باغ و طبيعت رابطه نزديكي دارد و پيش از انتقال به شبستان مولانا و در خانه پدري با گل و گياه مأنوس بوده و در روياهايش منتظر شاهزاده‌اي است كه او را از حصار اين شبستان برهاند. اين وعده‌اي است كه مادر به او مي‌دهد. از دو پسر مولانا از زن متوفايش- گوهر خاتون - ، پسر كوچك‌تر" علاء الدين" است كه خوش اخلاق است و شاداب و اهل حرم هم او را دوست دارند و كم‌كم رابطه‌اي عاطفي بين او و كيميا ايجاد مي‌شود ولي متشرع بودن افراطيِ علاء الدين به او اجازه نمي‌دهد كه اين علاقه را به موقع اظهار كند. مبناي اختلاف علاء الدين و شمس همين علاقه و حسادت جنون‌‌آميز شمس نسبت به او از يك طرف و متشرع بودن علاء الدين و مخالفتش با رقص و سماع و آن چه بدعت‌هاي شمس مي‌داند ،از سوي ديگر، مي‌باشد. شمس اول با اين توهم كه خدا را در كيميا يافته او را مثل معبودي ستايش مي‌كند ولي رفته رفته آتش كينه و غيرت، زندگي كيميا را مي‌سوزاند و او از مراوده با مادرش و اهل حرم هم منع مي‌شود و بالاخره به جرم خروج بي‌اجازه از زندانِ خانه، به دست شمس تا سر حد مرگ كتك مي خورد و سه روز پس از آن در 644ه در مي گذرد به روايت "زرين كوب" در كتاب "پله پله تا ملاقات خدا"- كه او هم از" افلاكي" نقل كرده است- پس از مرگ مظلومانه ي كيمياست كه عزم شمس به غيبت نهايي ، جزم مي گردد.
      كيميا كُفوِ شمس و  از جنس او نيست و در عين حال و برخلاف آن چه در تاريخ مذكر آمده به نوعي عارف‌تر از اوست. عرفانِ كيميا عرفان غريزي و طبيعي است. او به راحتي با طبيعت ، وحدتِ وجود مي‌يابد. رابطه ي عاشقانه با ياس‌ها و گل‌ها و درخت‌ها دارد. به اطرافيانش بر خلاف شمس ، نگاه متفرعنانه و تحقير آميز ندارد. شمس نگاه تحقيرآميزي به همه اطرافيان غير از مولانا دارد ولي كيميا نگاهي انساني به خصوص به كنيزها و نوكران دارد. به "اوجي" كنيز بيچاره‌اش، به "الياس" باغبان قديمي‌شان و به ديگران. حكايتِ ستمي كه بر "اوجي" مي‌رود مو به تن آدم سيخ مي‌كند. قول مي‌دهم در دو جاي داستان نتوانيد جلوي گريه خود را بگيريد. يكي حكايت ختنه كردن اوجي براي تشرف او به مسلماني و ديگر فصل "پرواز آخر" كيميا خاتون در پايان كتاب. به خصوص اين فصل آخر كه فصل "اشك" است. كيميا يك عارف تمام عيار است كه در تاريخ تصوف نام و نشان ندارد ولي در گرايش‌هاي جديد عارفانه و تعاريف نو از عرفان ، حرف آخر را اوست كه مي‌زند. حتي الياس كه يك باغبان ساده است از نظر كيميا ، يك "ولي مستور" است از  سُلاله‌ي "شبلي". ميزان و معيار عرفان را صفاي دل آدم ها  محك مي‌زند نه تعداد مريدان و زرق و برق بيان و كلامشان. كيميا به نوعي عرفان شخصي رسيده كه حاصل سير و سلوك انفسي و دروني خود اوست و متابعت از روش‌ها و دستورالعمل‌هاي انسان‌هاي به اصطلاح "عاقل‌تر" را وا مي‌نهد و دلالت و راهبري خود را به وجدان و نداي درون مي‌سپارد:
      « انسان بدون متابعت از روش‌ها و دستورالعمل‌هاي انسان‌هاي "عاقل‌تر"، در حال و هواي خود و فارغ از ديوارهاي قراردادي، اما گوش به فرمان وجدان و نداي درون، خوش‌تر مي‌زيد.» و در اوج اين عرفان است كه در حال مرگ "تمام ذرات وجودش ميل به سجود" دارند و مهم‌تر از همه از گناه شمس هم مي‌گذرد و به او خطاب مي‌كند:
      « تو عمري كوه به كوه، ديار به ديار، مدرسه به مدرسه، خانقاه به خانقاه كاويدي؟ چه شد كه قافيه را باختي؟... من ترا بخشيدم. تو هم مرا ببخش. هرچه شد، نه گناه تو بود و نه گناه من. گناه از پرده‌ها هست و عزمِ پرده‌دار... حقيقت در ميان صدف بي‌رنگي و خلوص و سادگي است. هرچه از نوع ديگر گفتيم و شنيديم، همه رنگ بود و فريب.»
      آري تمام تصوف برايِ رسيدن به" دل صاف" خلاصه مي شود و اين چيزي بود كه كيميا بي‌خانقاه و بي‌پير و بي‌مدعا بدان رسيد و شمس بدان راه نيافت كه زنگار كينه و حسادت دلش را خورده بود.
      عشق شمس، عشق نيست. نوعي بيماريِ تملك‌ جويانه است. حسادت و غيرت را عشق نام مي‌نهد. او بايد در سير و سلوك آفاقي خود نظر مي‌كرد و به خود مي‌گفت ميوة اين سير و سلوك من چه بوده است؟ آيا نتيجة آن همه سير و سلوك اين كينه و بدخلقي است. اين انفصال و انقطاعي است كه بين آدم‌ها ايجاد كرده‌اي؟ اين ستم و ظلم وحشيانه‌اي است كه هيچ سياه دلي بدان دست نمي يازد؟ كسي كه خود تكليف عقده‌هايش را با خود روشن نكرده، طبيعتاً در يك لحظه جنون آميز بايد هم دست به ضرب و شتمِ كبوتر معصوم حرمش بيالايد و نفهمد چه كرده است.
      كتاب ، تبديل به صحنة نقدِ تصوف آفاقي و خانقاهي مي‌شود . شمس يك بار براي مولانا حكايت آهويي را تعريف كرده بود كه بويي خوش به مشامش مي‌رسد و همه عمر در پي آن بو، مي‌گردد و آن را نمي‌يابد مگر وقتي كه شكار مي‌شود و نافش را مي‌درند و مي‌فهمد كه بوي خوش از ناف خودش بوده است و به اين ترتيب درس خودشناسي و خوديافتگي به مولانا مي‌دهد ولي كيميا معتقد است مشكل شمس در اين بود كه به جاي اين كه دنبال بوي خوش باشد، بوي گندِ خود را حس نمي‌كرد و اگر حس مي‌كرد آن را به ديگران نسبت مي‌داد. شمس نسبت به موقعيت خود و ديگران دچار توهم است و تعصب و سرسختي خاصي در واقعي تلقي كردن اين توهمات دارد. كيميا در لحظه مرگ به او خطاب مي‌كند كه:
      « و اما تو، قلندر مست من! چه كم از اين همه فهميدي. اول كار خوب آمدي. چه شد كه گرفتار خدعه شدي؟ هنوز هم عيب كارت را در ديگران مي‌جويي و  هََميان خود فريبي‌ات را باز بر دوش گرفته‌اي و ترك ديار مي‌كني. بر اين سودا كه اينك جوينده‌اي زيرك‌تري. باز به ترك يار و ديار، ابليس توهم را در آغوش گرفته‌اي و مي‌شتابي... آن دشمني كه مي‌جويي نه در دل زمان است و نه در بطن مكان... دشمن در هميانِ خود تو پنهان است. داستان بيشتر انسان‌ها، حديث آن آهوي ختن نيست كه رايحة خود را باز ندانست. حكايت را سوي بيچاره‌اي است كه گندِ خود گم كرده بود و به اين و آنش نسبت مي‌داد. تو هنوز نفهميده‌اي كه آن راه‌ها تنها به ديارانت مي‌رسانند نه به يارانت. عمري رفته‌اي و باز مي‌روي. به كجا؟ بنگر كه كجاي كارت خراب بود كه ما را بردند و تو هنوز برجايي؟»
      شمس خود نيز پي به خرابي كارش برده است. آن جا كه مولانا از بدخلقي و بدرفتاري با كيميا تخذيرش مي‌كند؛ شمس متكبرانه مي‌گويد خفاشان تحمل نور ما را ندارند و مولانا جوابش مي‌دهد كه ما به حكمتي باور داريم كه قائل به ضرورت وجود خفاش‌ها و حتي دوست داشتن آن‌هاست و شمس مي‌گويد« مردِ نيكو ، ديگر است و مردِ عاشق ، ديگر.» و در واقع به بهانه عشق، سوء اخلاق خود را توجيه مي‌كند ولي بعد اعتراف مي‌كند كه فكر مي‌كردم خدا در كيمياست ولي اين طور نبود. مرا كسي درنمي‌يابد. حتي پدرم مرا درنيافت. به او گفتم« تو با من چناني كه خايه‌ي بط به زير مرغ خانگي نهند.» من از خايه برون آمده و راه دريا مي‌گيرم و تو ماكياني كه لنگ لنگان بر خشكي مي‌روي تا بميري.» شمس در اين جا و ايضاً در مقالاتش خود را تافته‌اي جدا بافته مي‌داند و همين تصور از خود كه من بطم و خط سومم- كه البته بود- كار دستش مي‌دهد و اسباب رعونت و گمراهي او مي‌شود و به مولانا اعتراف مي‌كند كه« اي شيخِ كامل درمانده‌ام. بدان كه سخت سرگشته‌ام با اين همه شهرت در زيركي. آن زيركي من حجاب من است. بايد بروم و همه چيز از سر گيرم تا از خجالتِ خود درآيم. من در اين عشق زميني، عشق ازلي را مي‌جستم ولي با گذشت زمان عشق زميني سرد مي‌شود و عشق ازلي پرشعله‌تر... شايد بايد پارسايي مي‌كردم و اين عشق را در خود پخته و سوخته مي‌كردم تا رنگ جاودانگي بگيرد... فكر كردم خدا را در او مي‌بينم. حتماً نبوده كه زمان، توانست با عشق ما چنين كند. ... ديگر هيچ اطميناني در كارم نيست... ولي از ميان خلق اين زمانه، تنها تو يكي رسيده‌اي از آن روي كه خلوص در طلب داشتي. خوشا به روزگارت... شما يك شبه ره صد ساله رفتيد و شما را ديگر به ما و مثل ما نيازي نيست.»
      مشكل شمس اين بود كه غريزه را به رسميت نمي‌شناخت و غريزه هم او را به رسميت نشناخت. توهمات خود را بر عشق زميني بار كرد و با ديدي" ابزارانگارانه" و خودخواهانه زن را "وسيله" عروج قرار مي‌داد. بزرگ ترين عرفا مثل ابن عربي خيلي كه بخواهند به زن حرمت نهند، او را منهاجِ معراجِ مرد مي‌دانند. پس خود زن چه؟ زن فقط پل و نربان ترقي مرد است. خود اين نگاه هم مردسالارانه و زن ستيز است. كيميا خاتون به ما مي‌گويد فارغ از همه اين جست وجوهاي آفاقي و نظريه پردازي‌هاي كلامي به صفاي دل، بپردازيد تا واصل شويد. شمس اولاً نبايد شصت سال پشت به غرايز طبيعي خود مي‌كرد تا عشق پيري‌اش بجنبد و رسوايش گرداند و ثانياً به قول خود مي‌بايست با توجه به اختلاف سني‌اش با كيميا آتش اين عشق را در خود به وجهي ديگر تعالي بخشد و آن را به صورت محبتِ عمومي به همه كس و همه چيز متجلي مي ساخت. ياد "داش آكلِ"  "هدايت" مي‌افتم كه عشق "مرجان" را در دل خود كشت تا به اخلاق مورد نظر خود پشت نكرده باشد و او را با شمس مقايسه مي‌كنم كه خودخواهانه كيميا را در آتش غيرت خود سوزاند و تازه براي توجيه آن به تئوري پردازي هم پرداخت.
      علاء الدين هم به گونه‌اي ديگر دچار توهم بود و تصور غلط‌اش از دين و ايمان به اين فاجعه كمك كرد. كيميا در هنگام مرگ به او خطاب مي‌كند كه:
      « او در اين خيال و غرور باطل بود كه عشق را فداي "ايمان" كرده است. بايد به او مي‌گفتم ايماني كه عشق را ممنوع كند، ايماني كه حق طلبي را خفه كند، خضوع به شيطان است. ايمان بايد زاينده‌ي عشق باشد. موجب وصل باشد، موجد شادي گردد... اُف بر مؤمنان غافل از عشق.»
      تلقي ضدطبيعي و ضدغريزي از دين و عرفان مختص تصوف نبوده و در عرفان مسيحي هم سابقه دارد. "اگوستين" قديس از بزرگ‌ترين عرفاي ديانت مسيحي است كه "اعترافات" او مشهور است. در اين اعترافات ، اگوستين نيز به عشق زميني و غريزي پشت پا مي‌زند. "يوستين گوردر" نويسنده كتاب مشهور "دنياي سوفي" كتابي نوشته به نام "زير درخت انجير"،  كه تحت عنوان "زندگي كوتاه است"، به فارسي ترجمه شده. اين اثر نامه‌اي است كه "گوردر" از قول "فلوريا" معشوقة اگوستين نوشته است و در آن از زهدي كه از زندگي و طبيعت روي برمي‌گرداند  انتقاد مي‌كند و "نفرت از زندگي" را عين "كفر" و كفرانِ نعمت‌هاي الهي مي‌داند و مي‌گويد:« طرد زندگي و نفرت از آن، ريشه در تفرعنِ نوع انسان دارد.» و به اگوستين مي‌گويد كه به جاي فلسفه‌پردازي در باب خالق و مخلوق« ابتدا بايد زيست و بعد فلسفه‌بافي كرد.» و خودخواهي اگوستين را براي رستگاري فردي طعنه مي‌زند كه:« من به خدايي كه از آدم ، قرباني مي‌خواهد و زندگي زني را به باد مي‌دهد تا روحِ مردي را رستگار كند، ايمان ندارم.» و به نام خدا نبايد انسان فدا شود؛ بلكه خدا را بايد در ميان عالم امكان و ممكنات جست. فلوريا به اگوستين توصيه مي‌كند كه بهتر بود "زير درخت انجير" لم مي‌داد و نغمه پرندگان را مي‌شنود و در ميان انسان‌ها زندگي مي‌كرد.
      شمس توانست بُت مولانا را بشكند و چشم او را به دريچه‌اي ديگر بگشايد ولي بت خود را نتوانست بشكند. شمس مولوي را جادو نكرده بود. حتماً چيزي به او داده بود كه ديگران نتوانسته بودند به او بدهند. همه ي جاه و جلال و مقام و موقعيت مراديش را در چشم او خوار و بي‌مقدار كرده بود. اما مولانا خود هم مايه‌اش را داشت. مايه ي تصوف عشق را داشت. كيميا همه جا از مهرباني بي‌بديل و كم‌نظير و متفاوت او سخن مي‌گويد. مولانا از شمس بهره گرفت ولي خودش اسير چاهي ماند كه مولانا از آن خلاصي يافته بود. مولانا پس از ديدار با شمس مي‌گويد:
در بـن چاهي همي بـودم زبون                     در همه عالم نمي‌گـنجم كنون
      به همين دليل مولانا، تصوف عشق و وصل و لزوم دوست داشتن خفاشان را به او گوشزد مي‌كند و شمس اعتراف مي‌كند كه تو يك شبه ره صد ساله را به پاي صدق و خلوص رفتي و من هنوز سرگشته‌ام. به قول شاعري كه نامش را نمي‌دانم:
شـمـس تبريزي به هــر دوري بود                  مــرد كو چون مولوي تا ســر دهد
شـمـس تبريزي بـود پيدا بـســي                  عــشـق مـولانـا نـدارد هــر كسي
شمس تبريزي، نهان از خلق نيست                  آن كـه مــولا تواند شد، يكي است
      نكته مهم اين است كه شمس به كشف و شهودهايي رسيده بود و مولانا را هم به آن‌ها دلالت كرد ولي "ابليس توهم" و نفسانيتِ خودمدار نگذاشت خود شمس ، شيريني اين ميوه‌ها را بچشد و بمزد. نفسانيت در چهره تنفر و كينه و غيرت و حسادت اندوخته‌هاي او را بر باد داد.
      نتيجه اين كه هيچ كس در هيچ مقامي از تعرض و بازگشت شيطان نفس در امان نيست مگر هر لحظه ايمان ، تازه گرداني و مراقبه ي مدام در صفاي دل داشته باشي. و نكته مهم‌تر اين كه اگر كسي ادعاي بصيرت و شهود مي‌كند، دليل آن نمي‌شود كه به حقيقت مطلق - از همه وجوه آن - نايل گرديده و همه چيز را "كماهي" مي‌بيند. اين بصيرت و اين شهود و اين كمال هم" نسبي" است و انسان ممكن است از وجهي واصل و از جهتي ناواصل باشد. ما بايد نگاهي" تاريخي" به تاريخچه ي تكاملِ تصوف داشته باشيم. حتي مولانا هم كه از شمس جلوتر بوده ، نقص فراوان داشته. در جاي جاي مثنوي نگاه حقارت آميز به زنان دارد در حالي كه در زندگي عملي خود ، هر دو زنش را عاشقانه دوست داشته است. تلقينات و تزريقات تربيتي به روزگاران طولاني در دل و ذهن ما نشسته و به صورت ناخودآگاه در قضاوت‌ها و نظرات ما انعكاس مي‌يابند. مولوي هم نسبتاً اسير زمان و مكان خود است. همه ما اسير زمان و مكان هستيم ولي اين اسارت نسبي است. قدر و احترام مولانا در آن است كه نقطه عطفي در تاريخ تصوف است كه بر مدار عشق مي‌چرخد ولي نبايد به اين اعتبار او را مبري از خطا دانست. او هم فرزند زمان خود بوده است. اگر مولوي امروز ظاهر مي‌شد، حرف‌هاي ديگري براي زدن مي‌داشت و رمز زيگزاگ ها و بعضاً تناقضات در مثنوي و ساير آثار او همين است كه او هم در حال تبدل و تحول بوده است ولي در مجموع جهت گيري او بسيار مثبت بوده است ضمن اين كه بعضي مسائل را فوق العاده فهميده و بعضي را كمتر و بعضي را شايد اصلاً نفهميده ولي در آن زمان و آن مكان كاري كارستان و ماندگار كرده است.
      ما امروز اگر قادريم رفتار شمس و علاء الدين و حتي مولانا را نقد كنيم، از آن روست كه دستاوردهاي روانشناسي امروز و تجارب چند قرن اخير را هم داريم و از قله‌هاي مرتفع‌تري در تاريخ مي‌نگريم. امروز مي‌دانيم كه سركوب غرايز به بهانه دين و ايمان، ثمر ندارد و غريزه واقعيت خود را به شخصي چون شمس هم تحميل مي‌كند و او، سرگشته و حيران از تحليل حال و احوالش، دچار مكر و كيد نفساني و شايد "استدراج" الهي مي‌شود و خود فريبانه آن را به حساب فتنه و آزمايش الهي مي‌گذارد و از خدا هم طلب كار مي‌شود كه« چرا حضرت دوست با او به مزاح برخاسته و چرا پس از آن همه رياضت و سلوك، به سان آهو بچه‌اي اسير چنگال ببر هوس شده» و به ناچار به فرمان نفس كافر براي آن تئوري مي‌سازد كه« در وجود آن كودك اتحاد آفريده و آفريننده است.» و« خدا او را از درون آن چشمان نگريسته است.» شمس متكبرانه مي‌گويد:« بارالها... تو خود مي داني تسخير دل ياغي ما كار هركسي نبود و مي‌داني دل ما با هوس بيگانه است و جوان كه بوديم پارسايي كرديم. چه كسي بيشتر از من كُفْوِ اين آيت حسن و جمال حضرت دوست مي‌تواند بود. ما كه وجهِ جلال دوست را به غايت تجربه كرده بوديم، حال وجه جمال را نيز هبه كردند. كيميا، همان "حميرا"ي من است.» و« با من سر بازي داري. آخر اين حيراني چرا؟ اين همه سحر قلم توست؟...» و نمي‌داند كه خودش دارد خود را بازي مي‌دهد و بزدلانه گردن نمي‌گيرد و گردن ديگري مي‌اندازد تا بهانة خوبي براي ادامه بازي داشته باشد. و به قول كيميا شمس مسئوليت بوي گندِ خود را نمي‌پذيرد.
      و مهم است كه بدانيم هدف از همه اين صحبت‌ها محكوم كردن اشخاص براي خنك شدن دلمان نيست صحبت بر سر درس گرفتن از تاريخ است. نقد ما بر رفتارهاست و نه اشخاص وگرنه باز به قول كيميا اشخاص گناه ندارند:« نه گناه تو بود و نه گناه من.» انسان به واسطه ي كج فهمي‌هايي كه عمدتاً زمانه و روزگار در او تلقين و تزريق مي‌كند، گاهي مرز گناه و ستم و عشق را گم مي‌كند. كيميا در جاي جاي اين كتاب خود را به خاطر ستمي كه به بچه پرستوها- از سر عشق- كرده شماتت مي‌كند و بلاهايي را كه سرش مي‌آيد عقوبت آن گناه و ستمِ عاشقانه تلقي مي‌كند. همين رفتار را شمس با خود كيميا مي‌كند. هر دو با حماقت باعث مرگ محبوبشان مي‌شوند.
      نگاه مولانا به زن نيز برداشتي از وضعيت واقعي زنان در آن زمانه بوده است. شبستان مولانا گورستان مشتي زن خرافي و كسالت‌بار است كه از فرط عدم ارتباط با دنياي خارج، مغزهاشان كوچك مانده و مولانا هم فقط آن ها را تحمل مي‌كند. كيميا در توصيف وضعيت مولانا مي‌گويد:« من بودم و چند ديوار كه بايد از سحر تا شام در ميان‌شان مي‌چرخيدم. بي هيچ ميدان نبردي. مگر ميدان باورهاي پيرزنان حرم كه حتي قهرمان زندة زندگي‌ام- يعني خداوندگار(= مولانا)- نيز مقهور آن بود... در پس چهرة مغرور خداوندگار، وقتي در حرم بود، غمي مرموز موج مي‌زد و از هميشه بيش‌تر، وقتي كه بين زن‌ها مشكلي پيش مي‌آمد و او را به داوري مي‌خواندند. او اگرچه مشكل آن‌ها را حل مي‌كرد، نمي‌توانست اما بر بيزاري خودش غلبه كند و اين دقيقاً مشكل من هم بود... گرداگردش را گروهي زن پير و جوان گرفته بودند كه از چهره‌هايشان كسالت و درماندگي و بيزاري و حقارت مي‌باريد و هر يك با ديگري مشكل داشت.»
      محيط به گونه‌اي بود كه خود زنان هم حقي براي خود قائل نبودند و وجود كيميا و مادرش در اين ميان استثناء بود. كيميا مي‌گويد تن به ازدواج با شمس دادم در صورتي كه مي‌دانستم اگر راضي نباشم، خداوندگار (مولوي) مرا به زور به او نمي‌دهد ولي حرمت او و مادرم را پاس داشتم و خود را قرباني كردم و شايد با اين كار به نوعي هم از بزدلي علاء الدين انتقام گرفته باشد. تنها شرط كيميا براي اين ازدواج ، آزاد كردن كنيزش "اوجي" است ولي اوجي مي‌خواست كنيز بماند چون به قول كيميا « نمي‌دانست آزادي يعني چه.» دختر زركوب "فاطمه خاتون" 10 ساله را به بهاء الدين پسر بزرگ مولانا مي‌دهند و او از اين ازدواج بي‌اختيار كاملاً راضي است.
      و همه اين‌ها باعث مي‌شود وضع مولانا را بهتر درك كنيم و بدانيم كه او هم وارث زمان و مكان خود بود و انسان كاملي نبود هرچند انقلابي در حديث عاشقي برانگيخت. و چه كس مي‌تواند مدعي خروج از زمان و مكان خود باشد؟
    مولانا اسير محيطي است كه كيميا موقعيت وي را چنين توصيف مي‌كند:
      « پدري غرقه در وظايف و انتظاراتي كه يك شهر بر دوشش آوار كرده بود.» مولانا اسير خيل مريدان خود است و شمس او را از اين اسارت مي‌رهاند ولي به اسارت خود مي‌كشاند:
گفت كه شيخي و سري، پيشرو و راهبري                 شيخ نيم، پيش نيم، امــر تـرا بنده شدم
      البته اين اسارت مولانا با رفتن مجدد شمس پايان مي‌پذيرد و خود شمس هم به او مي‌گويد كه ديگر نه به من و نه به هيچ كس احتياج نداري چون با پاي صدق راه مي‌روي. به همين دليل در بار دوم، مولانا مثل بار اول بي‌قراري نمي‌كند و ضمن رها كردن موقعيتِ خود ،كارش را ادامه مي‌دهد. اما اين نكته در درك رفتار مولانا با حرمش و مريدانش و فراموش كردن آن‌ها و به نوعي قربان كردن همه آن‌ها در پاي شمس ، مهم است كه مولانا از اسارت شيخوخيت و مريدان رها شده بود ولي به اسارت شمس درآمده بود تا دوباره خود را يافت. اما اين خود مولانا بود كه مايه ي اين تحولات را داشت. كيميا او را به عنوان قهرمان زنده خود مي‌داند و حتي هرچند در پايان از او گله مي‌كند كه زن را ناقص عقل و مكار دانسته ولي او را ستايش هم مي‌كند و آن جا كه مادرش از مولانا صاحب دختري مي‌شود در وصف واكنش مولانا مي‌گويد:« او شايد تنها مرد قونيه بود كه زنش را به خاطر زادن يك دختر ستايش مي‌كرد. بيش از پيش پي بردم كه در او چيزي هست وراي فهم ما شبستان نشين‌ها.» مولانا قبل از ملاقات با شمس هم حرف‌هايي از جنس ديگر مي‌زد در خطبه‌هايش به جاي نقل عذاب جهنم و شكنجه گناه‌كاران به مردم آرامش و سكنه مي‌داد و "براي اولين بار در تاريخ مساجد قونيه از چاشني اشعار زيبا و داستان‌هاي جذاب و حكايات اديبانه" استفاده مي‌كرد. مولانا پس از ملاقات با شمس مهربان‌تر شد و غرور فقيهانه‌اش هم بر باد رفت و به قول كيميا با كوچه گردان و كودكان و حتي سگ‌هاي ولگرد و روسپيان مهر مي‌ورزيد ولي در مقابل شمس روز به روز منفورتر مي‌شد و با همه سر ناسازگاري داشت و همه را تحقير مي‌كرد.
      كيميا خاتون توصيف بسيار دقيق و درخشاني از سير زندگي زنان حرم به دست مي‌دهد:
      « بچه كه هستند، گنجشك‌هاي كوچكِ پرتحرك و پرحرف را مي‌مانند، مثل ملكه خاتون(= خواهر ناتني‌اش). بزرگ‌تر كه مي‌شوند پروانه‌اند به اين در و آن در مي‌زنند تا راز و رمز زندگي را دريابند شبيه هديه خاتون، خواهر فاطمه خاتون. بعد از بلوغ تا چندي پس از وصلت، طاووس‌اند: مستِ جمال و عزت معشوقگي؛ مي‌خرامند مثل فاطمه خاتون. بعد مادر مي‌شوند و بچه مي‌آورند مثل ماكيان، قلنبه و بي‌قرار و نگران آب و دانه مثل گوهرخاتون و مادرم. وقتي بچه‌ها بزرگ مي‌شوند چندي غازهاي چاق و پرمدعايند كه فرمان مي‌رانند و مي‌پندارند همه چيز را بهتر از ديگران مي‌دانند مثل كرامانا خاتون (=دايه‌ي علاء الدين و بهاء الدين) و اين غازهاي فربه و مغرور رفته رفته به كلاغ‌هاي بداخلاق و بدصدا و تكيده بدل مي‌شوند كه دايم در زباله‌هاي زندگيِ مردم، به دنبال نشاني از رسوايي مي‌گردند مثل مامي. (= مادربزرگ علاء الدين)... من هرگز به اين تكامل پر ذلت تن نمي دادم؛ هرگز كلاغ نمي‌شدم.»
      به هر تقدير داستان ، دادخواست و ادعانامه اي هول انگيز بر  ستمي است كه در طول تاريخ بر جنس زن رفته و به قول آن شاعر "غمنامه دردي مكرر" و حكايتي "پر از آب چشم" است. اين كه كسي به خود اين اجازه را بدهد كه به صرف برتري فيزيكي و جسمي يا به حكم قوانين و عرف به ديگري زور بگويد، بسيار رذيلانه است؛ درست مثل اين است كه كسي به يك بچه اي زور بگويد و او ، به خاطر قد و قواره‌اش نتواند دادِ خود بستاند.
      ارزش كار خانم قدس در برآوردن صداي ديگري و كوك كردن ساز مخالفي است كه هارموني تكراري روايت‌هاي مردانه را در هم مي‌ريزد. نگاهي ديگر گونه است به زواياي مدفونِ تاريخِ مغفول و مسكوتي كه مونولوگ راويان پيشين را به چالش مي‌كشد و اين به نوبه ي خود ارزش مند است. كنكاش دقيق و تاريخي نويسنده هم شايسته تقدير است و انصاف قلم او در حق ديگران حتي شمس بر ارزش هاي كتاب مي افزايد.
      نويسنده منصفانه برخورد كرده و" فمنيست" بازي درنياورده كه از سر بي‌دردي دعوايي به دعواهاي جهان بيافزايد بلكه خواسته از يك رنج واقعي و هر روزه سخن بگويد. در همه احوال ، مولانا را محترم داشته و حتي به شمس هم اجازه داده تا از زبان خود و نگاه خود، حرف دلش را بزند. رمان مونولوگ نيست و در بخش‌هايي با نوعي پرش، رشتة گفتار راوي اصلي (كيميا) گسسته مي‌شود و قلم به دست شمس و مولانا مي‌افتد. حتي آن جا كه قلم در دست كيمياست، عدلِ قلم وجود دارد. نويسنده با غبار زدايي از چهرة كيميا، او را و سرنوشت او را از لابلاي اوراق كهنه و پوسيده تاريخ بيرون كشيده و در اين راه متون زيادي را در ايران و پاكستان كاويده و علي رغم اين كه نويسنده در رمان و ادبيات علي الاصول ، حق پرواز دادن خيال هم دارد، از جاده حقايق تاريخي هم منحرف نشده است و به قول خودش "واقعي‌ترين تصوير خيالي" را به دست داده است. مثلا يك نمونه ي دقتِ وسواس‌ گونه ايشان در احياي جزئيات تاريخي ، لقب حقارت آميزي است كه مردم آن زمان به شمس داده بودند. "توريزي" به لحاظ معنا چيزي نظير "يارو" است كه در زماني كه مي‌خواسته‌اند نام كسي را نبرند و او را تحقير كنند او را به شهر و ديارش منسوب مي‌كرده‌اند و از لحاظ لغوي هم لهجه ي محلي آن زمان و مكان بوده است. اين لجهه هنوز هم در نواحي كردنشين آذربايجان رايج است و تبريز را "توريز" مي‌گويند.
      اگر اين روايت در هيأت صرفاً تاريخي عرضه مي‌شد، قطعاً تا اين اندازه نمي‌توانست تأثيرگذار باشد. خوبي داستان و در واقع فلسفه ي داستان نويسي اين است كه ترا در آستانة تجربه واقعه بگذارد و به جاي روزنة شنيدن، پنجرة ديدن را برايت باز كند تا عمق حوادث و ماجراها را حس كني. توصيف خانم قدس در هنگام مرگ كيميا چنان واقعي و دقيق است كه گويي نويسنده مرگ را تجربه كرده و به تو كمك مي‌كند بدون آن كه بميري، مرگ را تجربه كني. صفحات 275 و 276 را بخوانيد تا بفهميد چه مي‌گويم. فصل "آخرين پرواز" كه من فصل اشكش مي‌نامم، كل اثر را به يك شاهكار بدل كرده.
      خانم قدس با چيره‌ دستي يك روانشناس متبحر روابط واقعي بين انسان‌ها را تصوير مي‌كند و دربارة زناني كه سه روز بالاي سرش زار مي‌زده‌اند مي‌گويد:
      « آمده بودند تا لحظات مرگ را با همة ولع، نوشدارويِ طبعِ مصيبت جويِ خود كنند و چندي از لذت نظاره‌ي نَفْسِ بدبختي، نوعي خوشبختيِ پر از ذلت را تجربه كنند. هميشه مرگ و مير و مصيبت ديگران، نشخوارِ بندي‌ها بوده است و مرهمي براي زخم‌هاي روح مچاله شدة آن‌ها.» و« كشف كرده بودم كه انسان‌ها در برابر آدم‌هاي تيره بخت، سُبُعيت‌شان كاستي مي‌گيرد. درست برخلاف وقتي كه آدم خوش حال و خوش بخت است. در اين صورت دايم به پر و پايت مي‌پيچند تا ثابت كنند آن طورها كه فكر مي‌كني خوش بخت نيستي. و روز و شب تو را ارشاد مي‌كنند كه اصالت و واقعيت خوش -بختي‌ات را بيازمايي اما در روزهاي ادبار و بدبختي هيچ اصراري ندارند تا خلاف آن چه را كه حس مي‌كني، ثابت كنند. جز چند كلمه‌ي متعارف، در حد حواله‌ي امور به مشيت الهي و سرنوشت و پند و مثل، چيز ديگري تحويلت نمي‌دهند.»
      توصيفات حسي خانم قدس هم بسيار زيباست. مثلاً آن جا كه گرمي و تاريكي و امن بودن زير آب را در خزينة حمام از زبان كيميا توصيف مي‌كند. (ص 262) و توصيف آن اشك‌هاي كيميا:
      « اشك‌هاي كهنه‌اي كه مدت‌ها بود پشت سد چشم‌هاي خشك و بيزارم، مردابي سياه و عميق ساخته بودند، به آرامي از گوشة گونه هايم راهي گردنم بودند.» (ص 266) و توصيف نگاه شوك زده الياس به رنجوري كيميا:
      « نگاه الياس مثل آب داغي كه زمستان‌ها روي يخ حوض مي‌ريختند، با صدايي مهيب، تَرَكي عميق در برزخ ذهنم ايجاد كرد. حق با نگاه الياس بود.» (ص 267) و توصيف باران:
      « ابرهايي كه از صبح با هم كشتي مي گرفتند، بالاخره يكي شدند و هوا تيره و تار شد و باران بهاريِ جانانه‌اي به راه افتاد.» (ص 271) همين طور از سن بلوغ و تكليف و بحراني كه در اين سنين به خصوص دامن‌گير دخترهاي آن زمان‌ها مي‌شد، بسيار گويا و بليغ سخن مي‌گويد .
     ضمنا خانم قدس بنيان‌گزار مؤسسه خيريه حمايت از كودكان سرطاني (محك) هم هست.
    و كلام آخر آن كه غم نامه كيميا صرفاً امري تاريخي و مربوط به گذشته‌ها نيست. قصه غصه‌هاي امــروزمان هم هـست. كم نيستند كيمياهايي كه در زمان ما زندگي مي‌كنند و باز صرفا حديث مسخ‌ شدگي علاء الدين و شمس و زنان حرم نيست حديث مسخ شدگي و چند شخصيتي بودن من و توست كه هر گوشه از وجودمان يك ساز مي‌زند و نمي‌دانيم واقعيت وجودمان در زير خروارها القائات اجتماعي و خانوادگي كدام است. "كيميا خاتون" امكان تجارب جديد و بيشتري به من و شما مي‌دهد تا هزارتوي وجود خود را بيش‌تر بشناسيم و به همين خاطر بايد از خانم قدس متشكر باشيم.

                                                                                            
                                                                                                     12/ 3/ 85