من فکر می کنم

فرهنگ واندیشه

نویسنده :محمد امین مروتی
تاریخ: 86/06/16 ساعت: 20:41

 

گفتار هشتم :

راهكارهاي عملي تحول ومكانيسم آن

 

     1 ـ عاشقي : 

عشق كلام اول و آخري است كه مخلص همه سيرو سلوكهاي عارفانه و همه حركت هاي اصيل خودشناسانه و خودسازانه ، است .  عشق ،اكسير وكيمياي تحول انسان از نفسانيت به الوهيت است. كيميايي كه مس وجــود انسان را به طلا بدل مي‌كند .عشق، ديو ، را هم حوري مي‌كند.

 دَردها را شافي ، حزنها را شادي و حتي غولان رهزن و فريبكار را هم هادي مي‌گرداند:

از محبت ، خـــار ها، گل مي‌شـود              از محبت ، سركه ها ، مل* مي‌شود

از محبت ، تلخ ها ، شيـــرين شود              از محبت ، مِس ها ، زرين شـــود

از محبت ، درد* ها، صافي مي‌شود               از محبت، دَرد ها شافي* ، مي‌شود

از محبت ، نار ، نوري ، مي‌شـــود               از محبت ، ديو ، حــوري مي‌شود

از محبت ، حزن ، شادي مي‌شـود                وز محبت ، غول ، هادي مي‌شـود

      پيامبر(ص) فــرمــود كه  شيطان من ، به دست من ، اسلام آورد و او جــز به نيكي فـــرمــان

نمي‌دهد.مولانا مي‌گويد عشق ، همچون كيميايي  ، ديو را فرشته مي‌كند و « يزيد » را « بايزيد » :

ديو، اگر عاشق شود هم ، گوي بـرد             جبــرئيلي گشت و آن ديوي ، بِمرد

اَسَلَمَ الشَّيطانَ آنجا شـــد پـديــد ،            كه يــزيدي ، شد زِ فضلش ، بايَزيد

     و مخلص كلام آنكه عشق ، طبيب همه بيماريها ( علت ها )‌ي انسان بيمار است و داروي غرور و غيرت ( نخوت و ناموس ) اوست :

شادباش اي عشق خوش سودايِ ما             اي دواي جملــه علت هـــايِ مـا

اي دوايِ نخــوت و نــامــوس مـا              اي تــو افلاطون و جالينوس مــا

 همه خوشيها از عشق است . به همين دليل وقتي از عاشق مي‌پرسند ؛ خوشترين شهرها كدام است، بي درنگ پاسخ مي‌دهد همان شهري كه دلبر در آن ساكن است :

گفت معشو قي به عاشق ،كَاي فَتـي*              تــو به غربت ، ديده‌اي ، بس شهرها

پس كدامين شهر زانها ، خوشتـرست              گفت آن شهري ، كه در وي دلبرست

     انسان هميشه فكر مي‌كرده است براي اينكه احساس ارزش و وجود نمايد ، بايد سعي كند مورد توجه ديگران باشد و جلب نظر كند و خلاصه در مقام معشوقي و محبوبي قرارگيرد و همين فكر، اساس به بيراهه رفتن او شده و او را ، به گدايي محبت و توجه ديگران ،  ازطرق مختلف و ازجمله از طريق گردآوري دارايي هاي مختلف مادي و حتي معنوي واداشته است . در حاليكه بشر ، به اين طريق بجاي حل مسئله ، براي خود مسائل جديدي درست كرده و با جابجا كردن جاي مسئله و راه حل آن ، دنياي وارونه‌اي براي خود ساخته كه البته ، راه  به حل نهايي مسئله ، نمي‌برد . مولوي دريك كلمه مي‌گويد ؛ مسئله انسان اين نيست كه دوستش ندارند ؛بلكه اين است كه خود توانايي و  هنر دوست داشتن  ندارد.  انسان اگر بجاي سوداي معشوق بودن ، عاشقي و عشق ورزيدن را مي‌آموخت ، همه مسائلش حل مي‌شدند و در اوج  احساس وجود و سرشاري اندرون قرار مي‌گرفت .پس بجاي صيادي وجستجوي صيدي بنام عشق ، بيائيد خودمان را به دام و صيد عشق بيندازيم :

آنكه ارزد صيد را ، عشق است و بس              ليك ، او كي گنجد انـــدر دام كس

تــو مگــر آيي و صيــدِ او شـــوي              دام بگــــذاري ، بــــه دامِ او  روي

     عشق آهسته آهسته ( پَست پَست ) درگوش مـولوي  رازي را زمزمه مي‌كند كه دانستن آن مشكل را حل مي‌كند :

عشق مي‌گويد به گوشم ، پَست پَست              صيد بودن ، خوشتــر از صيادي است

     عشق به من مي‌گويد حيران من شو ( گَول من باش ) و به جاي غرور آفتاب بودن ، به ذرّه بودن ،  اكتفا كن . ذرّه‌اي كه چرخ زنان و طواف كنان ، با نيروي عشق و مهرورزي مي‌تواند به منزلگه خورشيد برسد؛آنسان كه حافظ گفت :

كمتر از ذرّه نه‌اي ، پَست مشو ، مِهر بِوَرز            تا به منزلگه خورشيد رسي ، چرخ زنان

و مولانا :

گــَول من كـن خويش را، غـِرّه مشــو             آفتــــابي  را رهـــا كن ، ذَرّه شــــو

     اگر مي‌خواهي طعم و چاشني زندگي را حس كني ، بجــاي سـوداي شمع بودن ، بخواه كه پروانه باشي و عشق بورزي :

بر دَرَم ساكن شــو و بيخانه بــاش             دعــوي شمعي مكــن ، پروانه باش

تـا ببينـــي ، چاشنــّيِ زنــدگـي              سلطنت بينــي ، نهان، در بنــدگي

     تمام تمايز عشق مجازي و حقيقي و بقول مولانا عشق هاي رنگي و عشق هاي بيرنگ، درآن است كه عشق مجازي ، خودمحور است و طالب توجه معشوق ولي عشق حقيقي، معشوق محور است .

عشق ورزيدن را ،به عنوان خلاصه سيرو سلوك و تمام رازكمال و سلامت و سعادت مطرح كرديم .كل مطلب در اين قسمت ، فهم اين نكته است كه بدانيم، صيد بودن ،خوشتر و مهمتر از صيادي است و اكثر به بيراهه رفتن ها  از آنجا آغاز مي‌شود كه اين نكته به خوبي فهم نشده و نفسانيت ،با لطايف الحيل به ما اين آدرس غلط را مي‌دهد كه چگونه كسب محبت و اعتبار و توجه كنيم ؛ درحاليكه تمام ارزش ها در وجه معكوس قضيه،  يعني ايثار عشق است نه طلب آن . اين يك قانون طبيعي است كه بايد هميشه به ياد داشته باشيم . بدون دادن ،گرفتني دركــار نيست . همانگونه كه بــدون كاشتن بــذر و آب دادن به آن ،نمي‌تواني محصولي برداري . در عاشقي هم اصل دادن است ؛ گرفتن نتيجه فرعي  و تبعي آن است .  وقتي بجاي آب ، بدنبال تشنگي رفتيم همه وجودمان آب مي‌شود :

آب كم جو ، تشنگي آور بدست             تا بجوشد آبت  ،از بالا و پست

   عشق ورزيدن ، خود يك راهكار مؤثر است كه خود را تشديد مي‌كند . نثار عشق به معشوق ، معشوق را هم بخشنده مي‌كند . به معشوق انرژي مي‌دهد و معشوق، اين انرژي را به تو باز مي‌گرداند و باز تو به او .  تمام داشته ها و ثروت هاي معنوي از بخشيدن است كه زياد مي‌شوند . دانش هم همينطور است. خورشيد وزنبور عسل در بخشيدن نور و عسلشان است  كه احساس خوشبختي مي‌كنند . از خــوبي ، خــوبي مي‌زايد و از بدي  ، بدي . از عشق ، عشق و از تنفر ، تنفر . با دانستن اين قانون ( قانون بخشش ) ، مِن بعد خواهي دانست كه بهترين سرمايه گذاري ، بخشيدن است و بيشترين سود در امور معنوي ، عايد كساني مي‌شود كه بيشتر مي‌دهند . به قول آندره ژيد :

      انسان چيزي جز آنچه مي‌بخشد ، ندارد و هر چه را كه نتواني ببخشي ، مالك تو مي‌گردد و تو مملوك او . ” ( مائده هاي زميني )

      در مورد داشته هاي اعتباري كه با آن براي خود جعل هويت و تشخص و تعين كرده‌اي ، قضيه معكوس است . آنها را دو دستي نگاه مي‌داري تا نقصان نپذيرند و بتواني تفوق و تفاخرِ نسبيِ خود به ديگران را حفظ كني . اما در مورد امور معنوي از هر دست كه بدهي از همان دست مي‌گيري .درواقع نفرت و عشق ، براي اينكه به ديگران برسند بايد از درون خود ما و از كانال  قلب و مغزخود ما بگذرند و در نتيجه اولين اثرشان در خودمان است . هر گونه تنفر به ديگران اول تنفر به خود و خيانت به خود ماست . و هر گونه دوست داشتن ،خدمت به خود است . تا شيريني و تلخي عشق و نفرت را در اعماق وجود و جان خود حس نكنيم ، نمي‌توانيم آنها را به ديگران بچشانيم . نيش و نوش و مرارت وحلاوت نفرت و عشق ، اول دامن گير خودمان مي‌شود و بعد ديگران .

      مولانا در فيه مافيه مي‌گويد:« اگر كسي در حق كسي نيك گويد، آن خير و نيكي به وي عايد مي‌شود و در حقيقت، آن ثنا و حمد به خود مي‌گويد. نظير كسي كه گرد خانه خود گلستان و ريحان كارد. هر باري كه نظر كند، گل و ريحان بيند؛ او دائماً در بهشت باشد... همه را دوست دار تا هميشه در گل و گلستان باشي و چون همه را دشمن داري، خيال دشمنان در نظر آيد. چنان است كه شب و روز در خارستان و مارستان مي‌گردي. پس اوليا كه همه را دوست مي‌دارند و نيك مي‌بينند، آن را براي غير نمي‌كنند، براي خود كاري مي‌كنند... پس هر چه مي‌كني در حق خلق و ذكر ايشان مي‌كني به خير و شر، آن جمله به تو عايد مي‌شود و از اين فرمايد حق تعالي: اگر نيكي كنيد آن نيكي به خود كرده‌ايد و اگر بدي كنيد، آن بدي شما راست (اسراء- 7) و هركس به مقدار ذره‌اي نيكويي كند به يقين آنرا خواهد ديد و هركس به مقدار ذره‌اي بدي كند به يقين آن را خواهد ديد. (زلزال- 7 و 8)

      جالب است بدانيم مؤثرترين نسخه‌اي كه آفرد آدلر، روانكاو نامدار براي بيماران افسرده‌اش تجويز مي‌كرد اين بود كه طي 14 روز، هر روز با كاري كسي را خوشحال كنند. بيماران با عمل كردن به اين نسخه پس از 14 روز معالجه مي‌شدند. اين معجزه تنها به دليل آن رخ مي‌دهد كه آدلر با اين تمهيد، كاري مي‌كرد كه بيمار از فكر خودخواهي‌هاي نفساني خارج مي‌شد و رابطه عاشقانه با ديگران برقرار مي‌كرد. هم نگراني‌هاي عزيزدردانه نفس را از بين مي‌برد و هم با محبت كردن به ديگران به نوبه خود محبت مي‌ديد و داروي دردش را كه عشق بود بدست مي‌آورد.

 يك روش براي تضعيف نفرت اين است كه آدمهايي را كه بد مي‌دانيم به دوران كودكيشان برگردانيم و آنها را در معصوميت اوليه كودكانه‌شان دوست بداريم و بدانيم تمام بديها را بعداً عوامل اجتماعي و تربيتي به او افزوده‌‌اند . 

   ازديگر راهكارهاي علمي تقويت حس عشق،خود را به جاي ديگران گذاشتن و درك وضعيّت آنهاست. اين روش ،با نفوذ كردن در دل مردم ، به تضعيف تنفر مي‌انجامد و حس همدلي را مي‌افزايد.

 انسان بايد بتواند به عنوان سوم شخص (فردبي طرف)خود را به جاي ديگران بگذارد.و اين روشي است كه صورت علمي هم پيدا كرده و درNLP  برآن تاكيد خاصي مي‌شود.

 ازديگرشگردهاي ساده تقويت عشق، سلام كردن است كه واقعاً سلامتي روح مي‌آورد و برغرورهاي نفساني غلبه مي‌نمايد.

      اما به قول مولانا اين سلام بايد سلام حق باشد و سلام را هم به طمع‌هاي نفساني نيالائيم. چرا كه بسياري از سلام‌ها، سلام نفس براي حفظ موقعيت خود است نه سلام به معناي آرزوي سلامتي براي طرف مقابل:

آدمــي‌خـوارند اغـلب مــردمان                    از ســلام عليكشان كم جـو امان

بي‌طمع نشنيده‌ام از خاص و عام                     مـن سلامي، اي بــرادر، والسلام

جـز سلام حق، توهين آن را بجو                    خـانه خانه، جا به جا و كو به كو

 مهمتــر از آن عذرخواهي و توان عذرخواهي به هنگام اشتباهات است كه تاثير شگرف  در تزكيه روح  دارد و نيز تشكركردن از ديگران بابت حركات مثبتي كه انجام مي‌دهند. اين نفسانيت و غرور نفساني است كه مانع تشكر و اعتذار مي‌شود.

       هديه دادن را بمب صميميّت ناميده‌اند و نامه نوشتن و ارتباطات تلفني و احوالپرسي‌ها بخصوص عيادت بيماران، همه و همه راهكارهاي ساده افزايش ظرفيّت عشق‌ورزي‌اند.

     بخشش چه بخشيدن خطاهاي ديگران و چه بخشيدن دارايي هاي خود، به شرط آنكه در زبان خرج نشود و درخاموشي و سكوت صورت گيرد ، نتيجه‌ي فوق العاده دارند ولي بايد تاكيد كنيم  بشرطي كه درخلوت باشد و نه درجلوت  .هرچه را كه درجلوت كني و براي جلوت ، به هدرداده‌اي و در دل اثر نمي كند.اين يك معيار كاربردي و علمي است كه چقدر خلوت و جلوتت به هم نزديكند.هرچه اين فاصله كمتر باشد،مسافت بيشتري از راه را طي كرده‌اي .        

       محبت زماني واقعي و برخاسته از عشق است كه رد پايي از خود بر جاي نگـذارد . نا مشروط باشد و محتاج دليل خاصي نباشد . بي دليل و طبيعي و خود جوش باشد بنحوي كه از وجود سر ريز كند و خود بخود ساطع شود . محبت هاي مشروط و معمول نوعي بده بستان و معامله است . پس به عنوان يك راهكار براي تقويت حس عاشقي بايد محبت را متوجه كساني كنيم كه نمي‌شناسيمشان ، ديگر نمي‌بينيمشان تا عوض محبتمان را بدهند و آن را جبران كنند . به كساني تلفن كنيد و از كساني احوالپــرسي كنيد و دلجـــويي نمائيد كه منتظر آن نيستند و در دايرة انتظارات پا يا پاي و دو طرفه

نمي‌گنجد . محبت بي شائبه و حقيقي همان است كه در حق غريبه ها ، كودكان ، حيوانات و زير دستانمان مي‌كنيم چون اين محبت به قصد سرمايه‌گذاري و برگشت سود صورت نمي‌گيرد و بلا عوض است . به همين خاطر است كه به بچه ها آنقدر صميمانه عشق مي‌ورزيم . خلاصه كلام آنكه بهترين راه تقويت حس عاشقي در وجودمان ، محبت هاي بدون رد پاست . سعدي مي‌گويد :

تو نيكي مي‌كن و در دجله انداز              كه ايــزد در بيـابانت دهد بـاز

     من مي‌خواهم بگويم نيكيهايمان را در دجله بياندازيم كه آب آن را ببرد و حتي عوض آن را از ايزد هم نبايد خواست كه نيكي واقعي ناظر به منظور و معطوف به هيچ سودي نيست و بطور طبيعي و فطري عمل مي‌كند و هدفي خارج از خود ندارد . يكي ديگر از محبت هاي بي شائبه محبت با طبيعت وحيوانات و بخصوص محيط زيست است . آدم عاشق براي طبيعت و پاكيزگي محيط زيست ارزش قائل است و گل ها و گياهان را دوست دارد و « بقول سپهري به گل سوسن خطاب مي‌كند. شما » و « روي قانون چمن پا نمي‌گذارد .»

     در باب التفات بلا عوض حكايت آمدن نا بينا در خانه پيامبر كه در دفتر ششم آمده است شنيدني است . پيامبر كوري را به خانه مي آورد و ام المومنين عايشه ، خود را از او مي‌پوشاند . در باب همين حكايت در جايي نقل شده كه ام المومنين به احترام او از جا بر مي‌خيزد . پس از رفتن نا بينا ، پيامبر از عايشه مي‌پرسد او كه تــرا نمي‌ ديد ، چــرا خود را از او پوشاندي . ام المومنين پاسخ مي‌دهد او مرا

نمي‌ديد ، من كه او را مي‌ديدم و اين حكايتي از رابطة مستقل از بده بستان و مستقل از معامله است . يكي ديگر از حكايات آموزنده مثنوي باز هم در دفتر ششم آمده است و از شفقت و دلسوزي موسي به حيوانات سخن مي‌گويد . اين شفقت خود جوش و طبيعي و بلا عوض است چون حيوان نمي‌تواند محبت انسان را جبران كند مولوي مي‌گويد پيامبران ابتدا در رابطه با شفقت و خوش قلبيشان امتحان پس داده‌اند و بعد از آن به مقام پيامبري رسيده‌اند . موسي مشفقانه به بره گريزاني كه از گله گريخته و خود را در معرض خطر قرار داده خطاب مي‌كند كه :

گفت : گيرم بر منت رحمي نبود             طبعِ تو ، بر خود چرا ستم نمود ؟

با ملائك گفت يزدان آن زمــان             كه نبــوّت را ، همي زيبـد فـلان

بي شباني كردن و آن امتحــان              حــق ندادش ، پيشوايي جهــان

     2 ـ محيط مساعد:        

     يكي از راههايي كه مولوي براي مبارزه بانفس پيش مي‌نهد ، آن است كه انسان بايد سعي كند خود را در محيط‌ هاي مساعد ، قرار دهد چرا كه در وجود انسان، هر دو نوع كشش به سوي خير و به سوي شــر وجود دارد و قــرارگرفتن در هــركدام از اين محيط ها ، همان جنبه وجـودي را در انسان ، تناور

 مي‌سازد. مولوي داستان بسيار زيبا وگويايي در مثنوي دارد كه اين موضوع را خوب بازكرده است . داستان مردي ،كه ماري را در كوهستان پيدا مي‌كند كه بدليل سرماي كوه ، كرخ و بيحال شده است و غافل از اينكه اين مــار،  هنوز نمرده است ،آنــرا به عــراق مي‌آورد . گرماي عراق، مــار را ســرحــال مي‌آورد و مرد بيچاره را كه مي‌خواهد با شكار آن پز بدهد ، نيش مي‌زند و مي‌كشد . در حقيقت  مار همان نفسانيتي  است كه درشرايط نامساعد كوهستان ، به خواب فرو رفته و به محض آنكه در محيط مساعد قرار مي‌گيرد ، ازخواب بيدار مي‌شود . لذا وارسته ترين افراد هم نبايد گمان كنند كه در مقابل نفسانيت، آسيب نا‌پذيرند . اگرلحظه به لحظه و دم بدم ، از احوال خود، مراقبت نكنيم و زمينه به نفسانيت براي فعاليت بدهيم ، كارمان ساخته است :

نفس ، اژدَرهاست ، او كي مــرده است              ازغــم و بي آلتــي ، افســــرده است

اژدهـــا را ، دار ، در بــــرف فــــراق             هيــن مكش آنـرا ، بـه خورشيد عراق

تــا فســـرده  مي‌بــود ، آن  اژدهات،             لقمــه اويــي ، چــو او يابــد نجـات

مـات كــن او را و ايمن شــو ز مـات              رحم كم كن ، نيست او ، ز اهل صلات

    لذا انسان مي‌بايست  همان گونه كه جهت بهداشت جسمي ، از محيط هاي آلوده به ميكرب و ويروس ، احتراز مي‌كند ، با قرار دادن خود در محيط مساعد و مناسب ، زمينه اصلاح و تكامل و بهداشت روحي خود را نيز فراهم نمايد ؛ چرا كه سلامت و بيماري روح نيز ، مانند بيماريهاي جسمي واگير دارند . مولانا مي‌گويد عشق و نفرت ، هر دو ساري هستند ، كمــا اينكه حيوانات نيــز از محيط و تــربيت ، تاثيــر مي‌پذيرند ؛ كه نمونه‌هايش را در سيركها مي‌بينيم :

مي‌رود ، از سينه ها در سينـه هـا ،              از ره پنهــان ، صلاح و كينــه هـا

بلكه خود از آدمي ، در گاو و خـــر             مي‌رود  دانـــائي  و علــم و  هنــر

اسبِ سكسك*،مي‌شود رهوار و رام             خرس، بازي مي‌كند، بــز هم سلام

رفت در سگ ، ز آدميـان هــوس ،             تـا شبـان شـد يا شكاري يا حَرَس*

در سگ اصحاب ، خوئي زان رقود*،             رفت ، تا جـوياي الله ،گشته بــود

      در دفتر ششم حكايت دوستي موش با چغز* آمده است . موش به چغز پيشنهاد مي‌كند براي هميشه با هم بودنشان ، را به هم ببندند و چغز مي‌پذيرد . زاغي موش را شكار كند و چغز بيچاره هم كه خود را به موش بسته و همنشين او شده است ، قرباني همنشين بد مي‌شود :

اي فغان از يار ناجنس اي فغان         همنشيني نيك جوئيد ، اي مهان

      محيط اطرافمان نقش اساسي در روحياتمان دارد. پزشكان بدليل تماس زياد با بيماران ، زياد بيمار مي‌شوند . در روانپزشكان در صد خودكشي بالاست . كودكاني كه والدين سيگاري دارند ، اغلب سيگاري مي‌شوند . با قرار دادن خود در معرض انرژي هاي مثبت عالم ، خود را از آنها بهره مند سازيم و نيرو و مدد بگيريم .

     از موانع مهم تحول فقدان سلامت است . اصولاً براي پرداختن به معنويات بايد حداقلي از نيازهاي مادي و جسمي رفع شده باشد . « ابراهام مزلو »، روانشناس معروف هرم نيازها را به عنوان الگويي از سطوح نيازهاي بشري ارائه داد كه درآن نياز به غذا ومسكن و پوشاك در قاعده هرم قرار دارند وپس از آن نيازهاي اجتماعي و سپس نيازهاي فردي و بعداز آن نيازهاي معنوي قرار دارند و شرط رفع هر سطحي از اين سطوح ، رفعِ پيش نيازهايي است كه در سطوح پائين تر قرار دارند . خود مولانا هم شعري در اين مضمون دارد كه نان، ستون و زير بناي جان است :

آدمــي ، اول حــريصِ نـان بــود               چونكه قوت ونان ، ستونِ جان بود

چون به نادر، گشت مستغني زِ نان              عاشقِ نــام است و مدحِ ديگــران

      لذا سلامت نياز اوليه وپيش نياز حركت معنوي است و انسان بايد اين پيش نياز را ، با توجه كافي به تغذيه و خواب و ورزش و تفريح فراهم سازد ، تا بتواند گام بعدي را بردارد . بر اين اساس خود آزاريها و رياضت هايي كه به سلامت لطمه بزنند ، علي الاصول نه تنها نمي‌توانند ، زمينه تحرك روحي آدمي را فراهم سازند بلكه آن را  تخريب هم مي‌كنند . 

     3 خودت باش ( خوديافتگي ):

     يكي ديگر از راهكارها و روش هاي خودسازي ، اين است كه آدم ، خودباخته و ازخود بيگانه نباشد . پيشرو باشد نه پسرو  و پيرو ديگران . به نداي قلب و مغز خود توجه كند . قبلا نظر مولوي  را در اين باره بيان كرديم . مولوي ، وابستگي به بروني ها و ازجمله وابستگي به اتوريته ها و منابع خارجي و مراجع فكري را ، آفت طريق مي‌داند و انسان را به خود توجه مي‌دهد كه بايد چشمه در وجود خودت باشد و زندگي خود را از روي دست ديگران ننويسي و تقلب وكپي برداري نكني . پس خودت را دست كم مگير وبه ذخاير ومنابع غني ودروني خود (بقول مولانا خورجين و كيسه ي خودت ) متكي باش .

تو يكي تو نيستي ، اي خوش رفيق              بلكه گــردوني و دريــاي عميــق

  و:       

يـار تو، خورجين توست وكيسه‌ات               گـر تو راميني ، مجو جز ويسه‌ات

ويسه و معشوق تو ، هَمذات توست              وين بروني ها ، همه آفـات توست

 

اي نسخه نامـه‌ي الـهـي كــه تـويــي               وي آيـنه‌ي جـمال شـاهــي كـه تويي

بيرون ز تونيست، هر چه در عالم هست               از خود بطلب هر آنچه خواهي، كه تويي

                                                                                          (شيخ نجم الدين رازي)     

     در حكايتي در دفتر ششم مولانا از فقيري سخن مي‌گويد كه از خدا طلب روزي مي‌كند . شب خواب مي‌بيند كه در فلانجا نقشه گنجي است كه از روي آن مي‌تواني به روزي خود دست يابي . پس از بيدار شدن ، نقشه را در همان محل كه خواب ديده بود پيدا مي‌كند كه در آن نوشته چند قدم و در كدام جهت  بردارد تا به فلان نقطه برسد و تير در كمان بگذارد و هر جا تير افتاد ، زمين را بكند و گنج را بيابد . فقير چنان مي‌كند و بدان نقطه كه مي‌رسد تير در كمان مي‌گذارد و با تمام قدرت چله كمان را مي‌كشد و تير را رها مي‌كند و محل افتادن تير را مي‌شكافد و گنجي نمي‌يابد و بارها اينكار را تكرار مي‌كند و طرفي بر نمي‌بندد. دوباره به گريه و زاري مي‌افتـد و از خــدا كمك مي‌طلبد . اين بار خواب مي‌بيند كه به او مي‌گويند گفتيم به فلان نقطه كه رسيدي تير را بيانداز ولي نگفتيم كمان را بكش . معني حكايت آن است كه اگر كمان را نكشي تير پيش پاي خودت مي‌افتد و همانجايي را كه هستي بايد بكني . يعني گنج خودت هستي و گنجي خارج از وجودت نيست :

گفت : گفتم بـركمــان تيـــري بنه               كي بگفتم من كـه انـــدر كش تو زِه

جـون بيفتد تيـــر ، آنجــا مي طلب                زود بگــذار و به زاري جـــو ذهب *

          آنچه حق است ، اقرب از حبل الوريد                تــو فكندي تيـــر فكـرت را بعيـد

اي كمان و تيـــرها ،  بــر ســاخته               صيد نـــزديك و تــو ، دور انداخته

هـر كه دور انــداز تــر ، او دور تــر               وز چنين گنجي است ، او مهجورتـر

 انساني كه خود را به عوامل غير مرتبط با خــود ، نظير شانس و اتفاق ، مربوط و وابسته كند ، در غياب آنها به زمين خواهد خورد :

شـاه آن بـاشد ، كه از خـود شه بود             نه بـه مخــزنها ولشكر ، شـه شـود

  و:      

گــر تو نيكــو بختي  و سلطان زَفت *              بخت ، غير توست ، روزي بخت ، رَفت

تــو بماندي چــون گـدايان ، بي نـوا              دولتِ خـود ، هم تو بـاش ، اي بي نـوا

چون تو باشي ، بختِ خود ، اي معنوي              پس تو كه بختي ، زِ خود ،كي گم شوي

  و در جاي ديگر مي‌گويد؛ خودت شكر باش تا وابسته به شيريني عاريتي ديگران نشوي:

چون تو شيرين از شِكَر باشي ، بـوَد              كـان شِكـر ، گاهي زِ تو غايب شود

چون شكر گـردي ، زِ بسياريِّ  وفـا               پس شكر ، كي از شكر ، باشد جدا

     مــولانا حكايتي در پــايــان دفتر ششم مثنوي راجع به مـردي از اهالي بغداد دارد كه شب خواب

مي‌بيند در فلان محله مصر گنجي در زير خاك نهان است . فردايش عازم مصر مي‌شود و در مصر به اتهام دزدي گرفتار مي‌آيد و به محكمه  برده مي‌شود . حال و حكايت سفرش را به قاضي مي‌گويد . قاضي به حماقت او مي‌خندد و به او مي‌گويد اتفاقا“ همين خواب گنج را من راجع به محلي در بغداد با فلان مشخصات  ديده‌ام ولي آدم عاقل كه دنبال خواب و خيال نمي‌رود . مرد بغدادي متوجه مي‌شود كه نشانيهاي محل اختفاي گنج كه قاضي مصري در خواب ديده ، نشاني خانه خود او در بغداد است و بعد از بازگشت با كندن همان محل به گنج دست مي‌يابد . در واقع آب در كوزه و يار در خانه بود و مرد بغدادي در جهان تشنه لب مي‌گشت . اين حكايت اشارتي به خود يافتگي و جستجوي گنج در وجود خــودمان دارد . حكايت به اين زيبــايي دستمايه نويسنده مشهــور برزيلي پائولو كوئيلو در داستــان

« كيميا‌گر»  شده  است كه ما يه اشتهار و جهاني شدن او گشت و اتفاقاً استقبال بي‌سابقه‌اي از او كتابهايش در ايران شد . اين استقبال از جهت اينكه مبين گسترش معارف عارفانه است جاي خوشحالي دارد اما در عين حال به وجهي متناقض نما و طنز آلود ، مبين غربت مولوي و مثنوي و از خود بيگانگي خودمان است .

     مولوي از قول مرد آواره به خود خطاب مي‌كند كه :

گفت با خـــود گنج در خانة من است              پس مرا آنجا ، چه فقر و شيون است ؟

بر ســـر گنج ، از گــدايي مــرده ام                ز انكــه انـــدر غفلت و در پــرده ام

      به قول سعدي:

سال‌ها از پي مقصود به جان گرديديم                 يـار در خانه و ما گرد جهان گرديديم

      و به قول حافظ:

سال‌ها دل طلب جام جم از ما مي‌كرد                 آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي‌كرد

4 ـ قضاوت نكن :

     راهكار عملي ديگر كه مولانا پيشنهاد مي‌كند اين است كه اولاً ديگران را خوب و بد نكن ثانياً وابسته به قضاوت ديگران مباش و ثالثاً خــودت را هم قضاوت نكن .كـاربست جدي همين يك نكته مي‌تواند با گسستن حلقه به حلقه زنجيره مشكلات ناشي از نفسانيت ، كل مسئله را حل و فصل نمايد . تفصيل اشعار مولانا در اين باب ، قبلا“ داده شد .

خيره شدن در گناه ديگران و نظر كردن در عيب آنان ، هم مـا را از اصلاح خود غافل مي‌كند و هم باعث مي‌شود كه زَهرگناهان و بديهاي ديگران در ما بگيرد .بقول حافظ :                                                                                   كمالِ ســرِّ محبت ببين ، نه نقصِ گناه               كه هركه بي‌هنر افتد، نظر به عيب كند

     نيچه در فراسوي نيك و بد ، تحليل روانشناختيِ بديعي از عوارض و عواقبِ چشم دوختن در گناهان و پليديها ، بدست مي‌دهد و مي‌گويد :

      « آنكه با هيولاها ، دست و پنجه نرم مي‌كند ، بايد مواظب باشد كه خود به هيولا تبديل نشود . اگر ديرزماني در مغاكي خيره شوي ، آن مغاك هم در تو خيره خواهد شد.» در تأييد اين سخنان نيچه،  سرنوشت سياستمدارانِ مدعيِ عدالتي ،كه پس از رسيدن به حكومت به بي عدالتي حكم مي‌رانند ، گوياست . لذا بجاي درگير شدن با تاريكي ، به گسترش نور بيانديشيم.تقابل مستقيم با ظلمت و چشم در چشم تاريكي دوختن ، چشم ما را به تاريكي عادت مي‌دهد تا آنجا كه نور، باعث آزار چشمهايمان خواهد شد و لذا بقول بزرگي : بجاي دشنام دادن به تاريكي ، سعي كنيم شمعي برافروزيم .

     5 ـ سكوت كن :

      اين روش هم ، تا حدودي ، دنباله روش قبلي است ، ضمن اينكه فوايد ديگري هم برآن مترتب است . مولوي در باره حكمت سكوت عرفا ، بسيار سخن گفته است . او مي‌گويد اگر ارزش و فضيلتي كسب كردي ، با نمايش ، آن را  به  هدر نده و آن را در زبان ، خرج نكن تا آن فضيلت در دلت اثر كند و اين يك راهكار بسيار مؤثر در تحول است . ممكن است پيروزي كوچكي بر نفسانيت كسب كرده باشي ولي به محض آنكه از اين غلبه ، مغرور شدي ، دوباره مغلوب نفس گشته‌اي . در واقع  انسان هر لحظه در امتحاني ديگر است و اگر با اولين نمره قبولي احساس پيروزي كرد شكست را پذيرفته است و بقول مولانا ، خود را با كمترين و آسانترين امتحان و سختي ، معامله كرده است :

گر تو نقدي يافتي ، مگشــا دهــان               هست در رَه ، سنگ هاي امتحــان

امتحان بـر امتحان است ، ا ي پسر               هين به كمتر امتحان ، خود را مَخَر

   حيرت عاشقانه ، زبان انسان را مي‌بندد . مثل كسي كه جواهري در دهان دارد و مي‌ترسد اگر دهان باز كند ،آن جواهر از دهانش ( لنج ) ، بيرون بيافتد يا كسي كه پرندة سعادت بر سرش نشسته و از ترس پريدن آن ، سكوت مي‌كند . اين سكوت ، مانند بستن درب ديگ ،  محتويات آن را ، پر جوش مي كند و پخته مي‌گرداند :

عشق ، برَّد بحث را ، اي جـان و بس               كو ز گفت وگو ، شــود فـرياد رَس

حيـرتي آيد ، زِ عشق ، آن نطــق را               زَهره نبـود ، كه كنــد ، او  مـاجرا

كه بتــرسد ، گــر جوابي وا دهـــد               گوهـري ، از لنج* او ، بيـرون فتـد

لب ببندد ، سخت او ، از خيـر و شـر               تا نبايد ، كـز دهــان ، افتد گهــر

آنچنانكه ، بــر ســرت مــرغي بود                كز فَواتَش * ، جان تو ، لرزان شـود

ور كَسَت ، شيـرين بگـويد يا تـرش                بـر لب انگشتي نهي ، يعني خَمش

حيرت ، آن مرغ است خاموشت كند                بـر نهد سر ديگ و پر جوشت كند

     آنكس كه بيشتر مي‌داند ، كمتر حرف مي‌زند :

بر لبش ، قفل است و در دل ، رازها               لب خمــوش و دل ، پــر از آوازها

آن كه را ، اســرار حق ، آمـوختند                مهــر كـردند و دهـانش  دوختند

و :          

اين سخن ، در سينه ، دَخل مغزهاست               در خموشي ، مغز جان را ، صد نماست

چون بيامد در زبان ، شد خـرج ، مغــز              خــرج ، كــم كن ، تا بمــاند مَغـزِ نَغز

     بهمين دليل مولانا توصيه مي‌كند به اينكه نبايد جلوتت با خلوتت تفاوت كند و وجود اصلي انسان همان است كه درخلوت خود است چرا كه در اين خلوت مجالي براي نمايش‌هاي نفسانيت وجود ندارد :

نــذر كردم كه ز خلــوت ، هيچ مــن                سَر برون نارم ، چو زنده است اين بدن

زآنكه در خلــوت ، هـر آنچه تـن كند                نــَز بــراي رويِ مــرد و زن كنـــــد

جنبش و آرامــش ، انــدر خلــــوتش                جــز بـــراي حـق نبــاشــد ، نيّتـش

اين جهاد اكبـر است ، آن اصغــر است                 هر دو ، كار رستم است و حيــدر است

    در جاي ديگر سكوت را به پنهان كردن تخم در خاك تشبيه مي‌كند كه ثمره‌اش را بعدها و در زمان درو  محصول خواهيم  ديد :

روزِ كِشتَن ، روز پنهان كــردن است              تخـم ، در خاكي پريشان كردن است

وقت بــِدرودَن ، گــَهِ مِنجَل* زدن ،              روز پــاداش آمــد و ، پيــدا شـدن

و :       

گوش آنكس نوشـد اســرار جـــلال             كو چو سوسن ، صد زبان افتاد و لال

و :         

دم مزن ، تا بشنــوي از دم زنـان             آنچه نامــد ، در زبـان و در بيان

دم مــزن تا بشنوي زان آفتــاب              آنچه نامـَد در كتاب و در خِطاب

     خاموشي مثل سكوت و آرامش دريــاست و سخن گفتن مثل سـر و صداي جويبار :

ز اندرونم ، صــد خمـوشِ خـوش نَفَس             دست بــر لب مي‌زنــد ، يعني كه بس

خامشي ، بَحر است و گفتن ، همچو جو              بحــر مي‌جـويد  تــرا ، جــو را مجــو

     بايزيد مي‌گويد:« چراغي روشنتر از خاموشي نديدم.» و لذا اگــــر مي‌خواهي بازيچه نفس نباشي ، اگر ترا به هايهوهاي درويش نمايانه دعوت كرد ، با خاموش  ماندن دست رد بــر سينه او  بزن و اجابتش نكن . يك لم و راهكار فــوق العاده كه كـار بستش رهگشاست : 

خوبي هاي پنهاني انجام دهيد ولي ردي از خود بر جاي مگذاريد.كه ذوالنون مصري گفت : « هيچ چيز نديدم ، سخت تر از اخلاص در خلوت .»

     6 ـ عبادات و رياضات :  

          عباداتي كه به نيت قربت الهي انجام مي‌شوند ، تاثير منحصر به فردي در تضعيف نفسانيت دارند و به همان نسبت ، مغرور شدن به عبادات و آنها را وسيله رياكاري قرار دادن ، انرژي زاترين غذاي نفس است . مولانا در باب تاثير روزه گفته است :

چشم بَند آن جهان ،حلق ودهان              اين دهـان بَربند ، تا بيني عيان

         و همينگونه است گريه صميمانه و مخلصانه كه با غبارروبي دل ، آن را صفا و جلا مي‌دهد و باز به همان نسبت ، گريه ها و هايهويهاي درويش نمايانه و نمايشي ، جــز به تيــرگي و ظلمت بيشتـــــر دل ، نمي‌انجامد :                          

تا نباشد بــرقِ دل و ابــرِ دو چشــم             كي نشيند ، آتشِ تهــديـد و خشــم

كي بــرويـد سبـزة  ذوق و  وصـــال             كي بجــــوشد ، چشم ها ، زابِ زلال

كي گلستان ، راز گــويـد بــا چمـن              كي بنفشه ، عهد بنــــدد بــا  سمن

كي چنـاري ، كف گشـايـد در دعــا               كي درختي ، ســر فشاند ، در هـــوا

كي  شكوفه ، آستين  پـــر نثــار  ،                بـر فشاندن گيــرد ،  ايـــر  بهـــار

كي فروزد ، لاله را رخ ، همچـو خون               كي گل ازكيسه ، بــرآرد زَر بـــرون

كي بيـايــد بلبل و گل ، بــو كنـد               كي چــو طالب ، فاختــه ،كوكو كند

كي نمايد ، خاك ، اســرارِ ضميـــر               كي شـود ، چون آسمان، بستان، منير

      مولانا به درستي مي‌گويد تمام فهم ما از دين و ايمان، شنيدن داستان آن بوده و به اين ترتيب فقط حق گوش را ادا كرده‌ايم حال آنكه ايمان عارفانه شهود صورت ايمان است:

گوشم شنيد قصه‌ي ايمان و مست شد                كو قسمِ چشم؟ صورتِ ايمانم آرزوست

                                                                                                      (ديوان شمس)

     بهرحال، عبادات اولاً بايد به قصد قربت به خدا باشند نه به خلق و ثانياً با حضورقلب باشند و ثالثاً به صورت و ظاهر مناسك اكتفا نگردد بلكه معطوف به معني عبادات باشيم تا اين معاني در دلمان اثركنند و در ما ايجاد تحول نمايند و محّول الحال و مقلّب القلب باشند.

     مهمترين خطري كه در كمين عبادات است، محتوا زدايي و معني زدايي از آنها وتبديلشان به مجموعه‌اي از مناسك كليشه‌اي و تكراري است و اين كاري است كه نفسانيت در آن ، بسيار ماهرانه عمل مي‌كند . آنجا كه آداب و ترتيب ، جاي معنا و مقصود را بگيرد ، ما گرفتار يك ذهن شــــرطي شده ، گشته‌ايم كه نمودها و نمادها را جاي بودها ، جا مي‌زند و اين مشكلي است كه همه مذاهب و طرايق را ، موريانه وار ، از درون ، تهي مي‌سازد .

     عبادات و رياضات واقعي وسيله رسيدن به بام حقيقت‌اند و نه هدف . اصل اتصال بــا اوست و عبادات وسيله‌اي نردبان مانند براي تسهيل اين اتصال و ارتباطند.

     درمطالعه تاريخ عرفان و تصوف،  به دو گونه رهيافت ،جهت وصال برمي‌خوريم كه به « تصوف زهد» و « تصوف عشق » ، معروفند .رهيافت اولي زهد و رياضت كشي را براي نفس كشي ،مناسب مي‌داند . شايد بزرگترين نماينده اين رهيافت امام محمد غزالي  و جنيد بغدادي باشند . تصوف زهد ، از چند جهت دچار اشكال شد . اول اينكه زهدورزي ، بعضا“ به غروري جديد و بالنتيجه  به حجاب ديگري از حجاب هاي ميان خالق و مخلوق تبديل مي‌شد ؛ چنانكه بايزيد گفت سي سال، ذكر خداوند كردم و بعد از سي سال متوجه شدم حجابم همين ذكربود . يا گاهي به ريا و خودنمايي تبديل مي‌شد كه بيشتر از همه، حافظ ، زاهدان زمانه خود را از اين باب،  مطعون ساخته است . اشكال دوم افــراط در زهد ورزي اين بــود كه اهل زهد ، با حرام كردن بسياري از حلالها بر خود و سركوب  غرايز طبيعي ، بدون آنكه بخواهند به دام افراط درزمينه هاي ديگر مي‌افتادند . مثلا «ً پيوريتن ها » كه جماعتي اهل امساك جنسي از مسيحيان بودند ، دچار پرخوري شده بودند و برعكس اين حالت ، مقوله اي  در روانشناسي اجتماعي است كه در تبيينِ پر جمعيت بودن خانواده هاي كم بضاعت ، به نوعي مكانيسم  رواني، براي جبران فقر با التذاذ جنسي ، استناد مي‌كند . رياكاري وخودنمائي هم شايد نوعي بازتاب سركوب نيازهاي طبيعي بوده باشد . انسان وقتي خود را ،از چيزي طبيعي كه ديگران ازآن برخوردارند ، محروم كرد ، ممكن است اين حسادت را به صورت قضاوت و محكوم كردن ديگران و محتسب بازي ، نشان  دهد كه آفت بزرگ سلوك است .سلامت جسم شرط وزمينه حركت روحي است لذا افراط و تفريطي كه جنبه تن آزاري و تن‌پروري داشته باشد هر دو به حال تكامل روح ، مضرند . هر كدام از نيازهاي جسمي ، پيش نياز سلوك روحي‌اند . مثلا“ ارتباط جنسي نوعي كاركرد رواني و فيزيولوژيك دارد كه هم افراط و هم امساك در آن به اختلالهاي رواني معيني مي انجامد . همينطور است ساير نيازهاي جسمي. خيلي بهتر است كه رياضت را نه به معناي متعارف آن يعني آزار جسم بلكه به معناي لغوي آن يعني نوعي تمرين و روش عليه نفسانيت بفهميم. مشكل ديگر اين نوع تصوف آن است كه درحاليكه هدف سير و سلوك نوعي اتصال و اتحاد با ديگران است ،تفرّد و انزوا جويي ، نوعي گليم خود از آب كشيدن ، بدون توجه به عاقبت ديگران است كه نهايتاً نوعي خودخواهي منسوب به نفس است و اين  البته نقض غرض است و راه به معني و مقصود نخواهد برد .  به اين دلايل، تصوف زهد ، بيشتربه بيراهه رفت تا به راه  .درپاسخ به اشكالات راهبردي اين رهيافت بود كه تصوف عشق پديد آمد . در اين رهيافت ،كيمياي عشق است كه مسِّ وجود را به طلا تبديل مي كند و نماينده بزرگ اين طريقت ، بايزيد بسطامي و به طريق اولي خود مولاناست . اين نوع از تصوف اشكالات رهيافت پيشين را ندارد و انطباق بيشتري هم بر دستاوردهاي علمي و روانشناسانه دارد. در مسئله رياضت هم مي‌توان سه رويكرد متفاوت را از هم تفكيك كرد كه بر مبناي رابطه جسم با روح بنا شده‌اند:

      الف) رويكرد اول اين دو را متقابل و متضاد مي‌داند و ويراني يك را مساوي آبادي آن ديگري قرار مي‌دهد. جسم و دنيا امري مذموم و حاجب و مانع تكامل روح است. در مقام بيان معمولاً از تمثيل چاه استفاده مي‌شود و جسم و اين جهان بمثابه چاهي تنگ و تاريك تصوير مي‌شود كه جاي اقامت نيست و بايد از آن رهايي يافت:

ايــن جهان زندان و مـا زندانيان                    حفره كن زندان و خود را وا رهان

      ب) رويكرد دوم دنياپرستي و تن‌پروري را توصيه مي‌كند. (هدونيسم) و با روح كاري ندارد.

      ج) رويكرد سوم كه پرورش جسم را مقدمه و مقدم بر پرورش روح مي‌داند و روح سالم را در جسم سالم مي‌جويد. سلامت جسم هم مرحله‌اي از سلامت روح است. در اين رويكرد از تمثيل مزرعه استفاده مي‌شود كه تلاش دنيوي مزرعه آخرت را پر محصول مي‌سازد.

      در باب دنيا و آخرت نيز همين موضع‌گيريها موضوعيت دارد. آيا دنيا زندان مؤمن است يا به تعبير شمس عارف سجني در كار نمي‌بيند. تصور افلاطوني و نوافلاطوني بدن را قفس روح مي‌داند:

      دو سه روزي قفسي ساخته‌اند از بدنم

 اما تمام اين حرفها به اين معني نيست كه عبادات و رياضات ، تأثير مثبت در تحول روحي ندارند ؛ بلكه تنها بايد تفكيكي دقيق، بين دو نوع رياضت گذاشت تا به نقض غرض و  اشكالات پيش گفته نيانجامد. اولاًرياضت نبايد حالت افراطي داشته باشد و با غرايز اوليه و طبيعي انسان ناسازگازي و تناقض جدي داشته باشد .ثانيا“ اين رياضت بايد داوطلبانه و هدفمند و معطوف به معنا ومفهومي والا باشد. بدين معني كه بايد هميشه چشم به غايت و معناي اعمالمان داشته باشيم و هدف را گم نكنيم كه براي چه رياضت مي‌كشيم  ثالثاً باحضورقلب و طمأنينه و علاقه همراه باشد و مهمتر از همه با اخلاص كامل وصدق نيت انجام گيرد.براي معرفي نمونه‌اي گويا از اين اخلاص ، مولانا داستان مــردي را نقل مي‌كند كه به نمــاز جماعتي به امامت رسول خـــدا نمي‌رسد و آه از نهادش برمي‌آيد ؛ چنان آهي ،كه رفيقش كه موفق به اقامه همان نماز شده است ، حاضر مي‌شود اجر آن آه را با اجر نماز خود عوض كند :

آن يكي ، مي‌رفت در مسجد ، درون             مــردم از مسجد ، همي آمد  بـرون

آن يكي ، گفتش كه پيغمبر ، نمـاز              با جماعت كرد و فـارغ شد  زِ  راز ،

گفت آه و دود از آن آه ، شد بـرون               آهِ او  مي داد از دل ، بوي خـــون

آن يكـي ، از جمع گفت ؛ اين آه را               تـو به من ده ، وان نمازِ من ، تــرا

       مــولانا مي‌گويد عاشقان در نماز و راز و نيازي دائمي و مستمـر با خدايشان هستند :

پنج وقت آمد ، نماز و رهنمون              عاشقان را ، في صَلاتِ دائمون

      و نيز در باب حضور قلب مي‌گويد كه نماز بدون آن ، ناتمام و ناقص است :

بشنو از اخبارِ آن صَدرِ صـدور              لا صـلاتَ تَــمَّ الاّ بـالحضــور

     مولانا در مثنوي  ،نماز معطوف به معنا را چنين شرح مي‌كند :

معني تكبيــــر ، اين است ، اي امـــام              كاي خدا ، پيش تو ما قــربان شديم

وقت ذبـــح ، الله اكبـــــر مي كنـــي                همچنيــن ، در ذبـحِ نفسِ كشتنــي

حق همي گـــويد ، چـه آوردي مـــرا                 انــدر اين مهلت ، كه دادم من تـو را

عمر خود را ، در چه پـايـان بــرده اي                 قـوت و قوَّت  ، در چه فـاني كـرده‌‌اي

چشم وگوش و هوش و گوهرهاي عرش                خــرج كردي ، چه خريدي تو ز فرش

در ، قيـــام ايـن گفت ها دارد رجــوع                وز خجالت ، شــد دو تا ، او در ركوع

قـوّت استــادن از ، خجــلت نمــانــد                در ركــوع از شرم ، تسبيحي بخواند

باز فـرمـان مي رســد بــردار، سَــــر                 از ركــوع و ، پاسخِ حــق ، بَر شمـَر

ســر بــر آرد از ركــوع ، آن شرمسـار                 بــاز ، انــدر رو فتــد ، آن خـامكار

بــاز فــرمان آيــدش بــردار  ســــر                 ازسجــود و وا ده از كــرده ، خبــر

پس نشيند قَعــدِه *، زان بارِ گــران               حضرتش گويد ، سخن گـو با بيـان

نعمتت دادم ، بگـو شكـرت چه بود                 دادمت سـرمايه ، هين بنماي سـود

رو به دست راست ، آرد درســــلام                 ســوي جــانِ انبياء و آنِ كِــــرام

يعني اي شاهان ، شفاعت،كين لعين                 سخت در گل ماندش ، پاي و گليم

انبيــاء گــويند : روز چــاره  رفت                 چـــاره آنجا بود و دست افزارِ زَفت

رو بگـــرداند به سـوي دست چپ                  در تبارو خويش،گويندش كه خَپ*

هين جــواب خويش، گو با كردگار                  ما كييم ،اي خواجه، دست از ما بدار

از همه ، نوميد شد ، مسكين كيـــا                 پس برآرد ، هر دو دست ، انـدر دعا

كــز همه ، نوميد گشتم ، اي خــدا                  اول و آخـــر ، تـــويي و منتــــها

درنماز ، اين خوش اشـارت ها ببين                  تـا بـداني كين بخــواهد شد يقين

     البته مولانا در اينجا فقط حركات و سكنات نماز گذار را، از منظر خود تفسير كرده است و بديهي است عطف به معناي آيات و اذكار نماز ، خود حديث مفصل‌تري است . اما در ديوان شمس هم شعري حاكي از شور و جذبه به هنگام نماز خواندن دارد :

چــو وضــو از اشك ســازم ، بــود آتشيـن نمـــازم       درِ مسجـدم بســوزد ، چـو بــدو رسد اذاني

عجبــا نمــازِ مستـان ، تــو بگــو درست هست آن؟       كـه نـدانـد او زمـاني ، نشنـاسـد او مـكاني

عجبا دو ركعت است اين ؟ عجبا كه هشتمين است ؟       عجبا چه سوره خواندم ؟ چو نداشتم زبــاني

درِ حق چگونه كـوبم ؟ كـه نـه دست مـانـد ونـه دل       دل و دست چون تو بردي، بده ‌اي خدا اماني

 

      شيخ محمود هم مي‌گويد:

نـمـازت كي شود هـرگـز نمازي                     تــو تا خود را بــه كلّي درنبازي

                                                                                                         (گلشن راز)

      و هم او جمع عادت و عبادت را ممكن نمي‌داند:

نگردد جمع با عــادت، عـبـادت                       عـبـادت مي‌كني، بگذر ز عـادت

      مولانا هم مي‌گويد سجده بايد به سوي كعبه دل و ناظر به معنا باشد نه به سوي كعبه گل و نلظر به الفاظ:

مـا در نـماز، سجده به ديدار مي‌بريم                    بيچاره آن كه سجده به ديوار مي‌برد

                                                                                                     (ديوان شمس)

      خداوند نيز نمازگزاراني را كه به قصد جلب توجه ديگران نماز مي‌خوانند انذار مي‌كند كه« ويل للمصلين» (واي بر نمازگزاران) مولانا در اين باب مي‌گويد:

اگــر نـه روي دل انـدر بـرابــرت دارم                  مـن ايــن نماز، حسابِ نـمــاز نشمارم

مـرا غـرض ز نماز، آن بود كــه پنهاني                  حـديـث درد فـراقِ تـو بـا تـو بـگذارم

وگرنه اين چه نمازي بود كه مـن، بي‌تو                  نشسته روي به محراب و دل بـه بازارم؟

ازين نـمـاز ريايي چـنـان خجل شده‌ام                 كـه در بـرابـر رويـت، نـظـر نـمــي‌آرم

                                                                                                    (ديوان شمس)

     براي اطلاع از موردي مشابه ، رجوع به تفسير مناسك حج از دكتـر شريعتي هم ، مفيد خواهد بود .   

   اين صورت از عبادت، كه معطوف به معناست لذّتبخشي عبادات را مضاعف مي‌كند و در نتيجه بمثابه نوعي انضباط زوركي و تحميلي ، پيامدها و بازتاب هاي منفي نخواهند داشت . اين نوع رياضت  است كه مولوي در مورد آن مي‌گويد لذّتِ محوِ لذّت ، از همه لذتها بيشتراست :

درجهان ،گرلقمه وگرشربت است              لــذت او ، فرعِ محوِ لذت است

و اين لذتي است كه برغم لذات شهواني ، خماري ندارد :

همچنين هر شهوتي انـدر جهــان             خـواه مال و خـواه جاه و خـواه نان

هر يكي زين ها ، تو را ، مستي كند            چـون نيابي ، آن خمارت مي زنــد

    و همينجاست كه عاشق ، از جـور و قهـر يار، نه تنها رنجور نمي‌شود كه  لذت هم مي‌برد :

اي جفـــاي تــو زِ دو لت ، خوبتـر               و انتقام تــو ، زِ جــان محبـوبتــر

نـالم و تــرسم كه او بــاور كنـــد               وَز كَــرَم ، آن جـور را ، كمتر كنـد

عاشقم بر قهر و بر لطفش ، به جِـدّ               بوالعجب ، من عاشق اين هر دو ضِدّ

    بِعكسِ عشقهاي بيرنگ ، مدعيانِ عشق هاي رنگي ،كوچكترين امتحان و جور او را بر نمي‌تابند ؛ همچون داستان آن قزويني كه تحمل نيش سوزن نداشت و فقط مي‌خواست با  خالكوبي نقشِ  شير بر بدن ، خودنمايي كند و مولانا خطاب به او مي‌گويد :

اي برادر ، صبر كن بر دردِ نيش ،              تـا رهي از نيشِ نفسِ گبرِ خويش

   اگر ما بدانيم چه مي كنيم و چرا مي‌كنيم ، بقول نيچه با هرچگونه‌اي سرخواهيم كرد بدون آنكه احساس ناراحتي و سختي كنيم . زندانياني هستند كه داوطلبانه اعتصاب غذا مي‌كنند يا سال هاي سال زندان را با طيب خاطر تحمل مي‌كنند ولي اگر بما بگويند يكروز حق نداريم از خانه بيرون برويم يا يكروز حق نداريم غذا بخوريم ، احساس مظلوميت و بدبختي از پايمان در مي‌آورد.  احساسي كه انسان پس از گرفتن يك ماه روزه دارد ، احساس خوشي ناشي از غلبه بر امتحاني خودخواسته و داوطلبانه است كه بر اعتماد بنفس و توان روحي انسان مي‌افزايد . لذا بهترين معيار براي تشخيص عبادت و رياضتِ مثبت ازمنفي اين است كه عبادت و رياضت  مثبت برغناي روحي و رواني آدم و سرشاري درون مي‌افزايد و آن يك ، از آن مي‌كاهد .

      مولانا را شمس از چه نشيني نهي مي‌كند:

سي پاره بـه كـف در چله شدي                      سي پاره مـنم، تــرك چله كـن

                                                                                                     (ديوان شمس)

      رهبانان مسيحي با احضار و عقيم كردن خود مي‌خواستند شهوات غريزي را دفع كنند. مولانا در اين باب سخن جالب دارد و مي‌گويد انسان مختصي و فاقد شهوت اگر شهوت نورزد فضيلتي ندارد و مهم اين است كه با دشمن زنده بجنگي:

هين مكن خود را خصي، رهبان مشو                     زان كه عـفـت هست، شهوت را گرو

بي‌هوا، نـهـي از هـوا، ممكن نـبـود                       هــم غــزا با مردگان نتوان نـمـود

       ذكر ، باعث مي‌شود كه از وسوسه‌هاي فكري و ناآرامي ناشي از آن رهايي پيدا كنيم و اطمينان و آرامش قلبي ناشي از ذكر خدا ، از همين جاست . مولوي تمثيلي دارد راجع به انساني كه براي در امان ماندن از وِز وِزِ وسوسه‌هاي زنبوران ذهني و فكري ، به آب پناه مي‌برد و سر در زير آب مي‌كند . ذكر ، همان خاصيت آب ر ادارد كه ما را از شر وساوس فكري و گفتگوهاي دروني و خود خوريهاي ذهني  مي‌رهاند :

دَم بخــور در آبِ ذكر و صبــركـن             تــا رهي از فكـر و  وسواسِ كهــن

آنچنانكه عــور* ، انــدر آب جست              تا در آب ، از  زخم زنبوران ، بِرَست

مي كند  زنبور ، بــر بالا طـــواف              چـون برآرد  سر ، ندارندش معـاف

آب ، ذكر حقّ و زنبور ، اين زمـان                هست يـــادِ  اين فلان و آن فلان

      آنجا كه از فكر كاري ساخته نيست و فكر افسرده و جامد مي‌شود، بايد با ذكر حركت كرد:

    به قول مولانا:

اينقدر گفتيم، باقي فـكـر كــن                     فـكـر اگر جامد بود، رو ذكر كن

ذكر، آرد فـكــر را، در اهـتــزاز                     ذكر را، خورشيدِ اين افسرده ساز

    مــولاناي بزرگ در باره دعــا هم سخنان دلنشين بسياري دارد و از جمله اينكه دعا به شرطي به او

مي رسد كه با دل پاك خوانده شود و اينكه دعا نوعي خلوت كردن با خدا و راز و نياز است كه نفس اين گفتگو ،  اثراتِ ضد نفساني دارد و بنابر اين داعي نبايد به اجابت آن كاري داشته باشد :

اي اَخي ، دست از دعا كردن ، مدار             بـا اجابت يـا رَد ِ اويت چــه كــار

  و:  

هر كه را دل، پاك شـد از اِعتلال*،              آن دعــايش مي رود تا ذوالجلال

      پيامبر فرمود شب را با خوابيدن كوتاه نكنيد و روز روشن را با گناهان تيره نكنيد. عبادت در شب بدون شائبه‌ي رياست و در خلوت صورت مي‌گيرد لذا مؤثرتر است. مولانا در فيه مافيه مي‌گويد:« قال النبي عليه السلام: الليل طويلٌ فلا تُقَصِرهُ بِمنامِكَ و النهارُ مُضيُ فلا تُكدِرهُ باثامِكَ. شب دراز است از بهر راز گفتن و حاجات خواستن. بي‌تشويش خلق و بي‌زحمت دوستان و دشمنان. خلوتي و سلوتي حاصل شده. حق تعالي پرده فرو كشيده تا عمل‌ها از ريا مصون و محروس باشد و خالص باشد لله تعالي و در شب تيره مرد ريايي از مخلص پيدا شود.»

      7 ـ مثبت نگري :

      تفكرو تصور مثبت و خوش بيني ، راهكاري است كه بَدَلِ شگرد نفسانيت در زمينه مأيوس كردن و ترساندن ما از تحــــول ، به حساب مي‌آيد. بقول معروف با ديدن نيمه پرليوان ، قدم هاي محكم تري بسوي مقصود  برداريم . بر اساس قوانين روانشناسي ثابت شده ، كه انسان بطور ناخودآگاه به سوي تصاوير ذهني خود كشيده مي‌شود واگر تصور شكست در ذهنش باشد ، شكست مي‌خورد . در واقع به هر چه توجه كني باعث رشد آن مي‌شوي . مثلا“ اگر بگويد « نكند فراموش كنم كه . .  .  » ، آن چيز كه نبايد فراموش شود ، فراموش مي‌شود . پس بهتر است كه بگويد « يادم باشد كه . . .» . موقع رانندگي بجاي آنكه ذهن خود را به اشغال مفهوم “ تصادف ” در آوريد، فقط خوب برانيد . بجاي تمركز روي نداشته هايتان بر روي داشته هايتان متمركز شويد . . . به قول روانشناسان مثبت‌نگري در وجود ما مقداري انرژي هست ، به هر سو هدايتش كنيم عمل مي‌كند و  انرژي منفي همان انرژي مثبتي است كه در خلاف جهت جريان پيـدا كــرده . مثل اتومبيلي كه به سرعت به سمت شرق مي‌رود و مي‌تواند با همان سرعت بطرف غرب هم برود .

        8 ـ مراقبه :

      همانگونه كه بدن براي تميز شدن به صابون نياز دارد ، روح نيز براي پاكسازي احتياج به آرامش دارد . معمولا“ براي پاكسازي ذهن ازتفكرات مزاحم ، مراقبه يا مديتيشن (T.M ) پيشنهاد شده است كه ضمن آن بايد مواظب باشي افكار مزاحم وارد ذهن نشوند وبه نوعي حاجبِ درگاه ذهن گردي . بسياري از افراد ، اين شگرد را پسنديده‌اند ولي گاهي اين مراقبت خود تبديل به يك تفكر مزاحم ديگر مي‌شود و احساس مي‌كني بايد خون را با خون بشويي و لفظ را با لفظ و فكر را با فكر درگير كني . مثال معروفي كه عرفا از مراقبه مي زنند ، تمركز گربه با تمام حواس برسوراخ موش است اين تمركز با تمركزهاي مصنوعي موسوم به T.M  تفاوت دارد و مهمتريت تفاوتش اينكه تصنعي و ساختگي نيست و عينِ زندگي است . لذا بهترين شكل مراقبه ، خود را در لحظه موجود و حاضر خلاصه كردن است و اينكه بداني همه دارايي تو اين لحظه موجود است . آينده اي و گذشته اي وجود ندارد . هيچ چيز نداري جزهمين لحظه كه در آني . پس بكوش تمام وكمال ، آن را حس كني و زندگي كني و اگر با تك تك لحظات ، همين معامله را بكني در عين مراقبه و تماميت وجودي هستي . هيچ انضباط مصنوعي و ساختگي راه به مقصود نمي‌برد .  بقول ذِنِريَن ها ، بايد مثل ماهي در آب وپرنده در هوا ، لحظه به لحظه و فارغ از گذشته و آينده با لحظه حاضر در آميزي و اگر بتواني چنين كني ، تمام قضيه نفسانيت و خود سازي حل است . همه چيز خلاصه مي شود در رفتاري كه با لحظه موجود داري . اگر قدر همين لحظه را نداني و از دستش دهي ، مطمئن باش لحظات بعدي را هم از دست خواهي داد . به بيان ديگر في البداهه زنــدگي كـن و في البداهگي را به همه ساحت هاي وجوديت گسترش ده .در في البداهگي كه همان زيستن در لحظه است ، خوشيها و شاديهاي نا منتظري كه از قبل وعده شان را به خــود نداده‌ايم در انتظار مــا هستند . در في البـــداهگي كهنگي و تكـــرار و عادت راه ندارد . در

 في البداهگي است كه بهترين و زيبا ترين آثار هنري خلق مي شوند . شيرين ترين جملات و عبارت را در حالت في البداهه بر زبان مي‌رانيم .

 مؤ ثرترين آمد ترين افكار ( اعم علمي و عملي ) ضمن تفكر لحظه به لحظه  و آزاد حاصل مي شوند . في البداهگي ادراك مستقيم و بيواسطه جهان به اقتضاي لحظات و حال ومقام است . نوعي كار آمد كردن و به روز كردن تفكر و احساس ، از طريق خلاص كردن موتور ذهن است . ادراكات كهنه و متكي به حافظه قادر به حلّ چالش هاي نو نيستند . في البداهگي  نفيِ انديشه گسسته و فاصله دار از واقعيت جاري و نوشونده است . في البداهگي اوج تمركز و مراقبه و تماميت و نامي ديگر براي تمام اين اصطلاحات است .

     كل مسئله و مسائل مربوط به انسان و نفسانيت ، با تمركز وتماميت در لحظات واقعي و گذرنده حيات حل مي‌شود در واقع فكر و ذكر و هم و غم ما بايد خلاصه شود در اينكه با اين لحظه كه داريم چگونه خوب و كامل در مي آميزيم . نظر دوختن به دورها و آينده ولو اينكه اين  آينده در بردارنده تصور و تصوير كمال باشد ، ما را از زندگــي كردن باز خواهد داشت . ياد حكايت گويايي افتادم از عارفي كه مي خواست خطبه اي در نماز جماعت بخواند. صف نماز منظم نشده بود . يكي گفت : خداي رحمت كند آنكس را كه قدمي پيش نهد تا صف نظم گيرد . عارف خطيب به منبر نرفت و گفت همه آنچه مي‌خواستم در خطبه اي طولاني بگويم تو در اين جمله خلاصه كردي . ما هم بايد در انديشه گامي باشيم كه هم الان مي خواهيم برداريم . چكار داري به آن دور دورهاي خواب وخيالي . الان چه بايد بكني و چه مي‌تواني بكني . اگر اين گام را درست برداري ، گام بعدي راهم درست بـرخواهي داشت و روزي روزگاري در زمان و وقت مناسب خودش، آن گـام نهايي در آن دور دورها هم خودش مي‌آيد و متحقق مي‌شود . نظر كــردن درآن دورها ، بجاي حركت عملي ، تصور و توهم و خوش بودن با خيالات آن مدينه فـاضله دور دست و افسانه را جانشين مي‌كنــد و تــو بـاز به دام نفس مي‌افتي كه گويا اگر تصويري از آن سراب دور دست در ذهن داري و راجع بدان حرف مي‌زني و بحث مي‌كني ، لابد  نسبتي و رابطه‌اي واقعي هم با آن داري. اين به معناي بي‌خيالي و غفلت نسبت به آينده نيست بلكه به عكس نكته مهم اين است كه بهترين راه ساختن آينده، از دست ندادن حال است.

     9 ـ طبيعي باش :      

     طبيعي بودن وعادي بودن ،راهكاري مؤثر براي نقش برآب كردن خودنمايي‌هاي نفسانيت است . انسان طبيعي ، احتياجي به تظاهر به چيزي كه نيست ، ندارد . بعلاوه طبيعي بودن ما را به طبيعت واقعي و نيالوده‌يِ اوليه مان نزديكتر مي‌كند . يكي از مكاتبي كه برطبيعي بودن تأكيد زيادي دارد ، مكتب عرفاني « ذِن» است . از يكي از اساتيد اين مكتب ، در خواست معجزه مي‌شود او پاسخ مي‌دهد بزرگترين معجزه من آن است كه هر وقت گرسنه باشم،غذا مي‌خورم و هر وقت خوابم بگيرد،مي‌خوا بم .  اين بيان ، حاوي حكيمانه ترين راهكارهاي رهايي است . ما اصلا“ آدمهاي طبيعي نيستيم و از روي ســاعت و عــادت زنــدگي مي كنيم ؛ نه از روي نيــازهاي طبيعي .نه به نيازهاي طبيعي  روح پاسخ

 مي‌دهيم و نه به نيازهاي طبيعي جسم . در عوض تا دلتان بخواهد افراط و تفريط و غَثّ وثمين و عدم تعادل داريم . انسان كامل ، كاملا“ انسان است و هر كه بخواهد به بهانه كامل بودن ، انسانيت خود را نفــي كنــد ، بـه خطا رفته است . « آلن واتس » در« طريقت ذن » مي‌گويد :« روحانيت و معنويت ذن ،  فقط پوست كندن سيب زميني است . . . هيچ چيز برابر با لباس پوشيدن و غذا خوردن نيست . خارج از اين نه بودايي هست و نه پيشوايي » .

      طبيعي بودن ، معادل راحت بودن هم هست . در اين حالت ، فكر مداخله نمي‌كند چه به وجه مثبت و چه به وجه منفي . آلن واتس در « طريقت ذن » مي‌گويد :

     « به ياد پا نبودن ، دليل بر اين است كه كفش هاي راحت و خوبي داريم . به ياد كمر نبودن ، يعني كمربندمان سفت نيست . فارغ بودن ذهن از مثبت و منفي ، دليل بر آسايش قلب است و كسي كه به راحتي واقعي و اصل شده ، از راحتي ناشي از راحت بودن خود هم بي خبر است . . . هزار پا كاملا“ خوشحال بود و مي‌دويد تا اينكه وزغي به شوخي گفت ؛ لطفاً بگـوئيد كــدام پــا را پس از كدام پا ي ديگر بر مي‌داريد ؟ اين سؤال چنان ذهن هزار پا را مغشوش كرد كه سر در گم در گودالي نشست در اين انديشه كه چگونه گام از گام بردارد .  به اين ترتيب ذن ، درماني براي فلج ذهني و اضطرابي است كه از خود آگاهي مفرط ، ناشي مي شود .»

     10 ـ  خلاف آن دَني :

      تشخيص حــركت نفساني ، بعضا“ زيــاد هم دشوار نيست .  انسان بـا رجوع به نيّت و باطن خود

 مي‌داندكه سخنگوي نفسانيّت است و به نمايندگي از او عمل مي كند يا خير. يك راهكاركلّي و مؤثر دراين مورد مي‌تواند اين باشدكه به قول مولانا “هرچه گويد ،كن خلاف آن دني.” اگرگفت؛ هاي يهوي درويش نمايانه راه بينداز ، سكوت كن. اگرگفت ؛ اظهار فضل  بنما، خاموش بمان. « حتّي اگر نماز و روزه فرمايدت » ، بدان وَقعي منه.بدينوسيله مي توان تمام نيّت ها باقربت هاي غيرخدا را تشخيص دهي و ناكام گذاري.

      شيخ محمود مي‌گويد:

نمي‌دانم به هر حالي كه هستي                      خلاف نفس كافر كن، كه رستي

      مولانا مي‌گويد:

دان كه اين نفس بهيمي، نر خر است                 زيــر او بــودن، ازو نـنگين‌تر اســت

گر بداني ره، هر آن چـه خر بخواست                 عكس آن كن، خود بود آن راه، راست

     11-هدفمندي:

     انسان خوديافته ، براي پيش بردن مقاصدش ، برنامه مشخّص دارد . هدفمندي بامعناي دروغينِ توكّل، در تضاد است.توكّلِ كاذب نوعي از وادادگي بدون تلاش،براي شانه خالي كردن از زير مسئوليّت است ؛ درحاليكه توكّل واقعي ، بعد از تلاش قرار مي‌گيرد . انسان اگر نخواهد طعمه‌ي زندگي باشد و مانند مومي دركف روزگار ، آلت فعل قرارگيرد ، بايد ابتكارعمل را در زندگي خود بدست گيرد تا بتواند باطري وجودش را با انرژي كائنات  شارژ نمايد  .اين كار ازجمله، با برنامه ريزي و نظم ملازمه دارد وگرنه سر از نا كجا آباد ، درمي‌آوريم . مثل دعواي مجنون با شترش ،كه شترش مي‌خواست به راه شكم خود رود و سمبل نفسانيّت او بود و مجنون را از هدف دور مي‌ساخت . پس مجنون نفس را واگذاشت و در جهت مخالف او ، به حركت خود ادامه داد.  انسان هدفمند با پيشبرد برنامه خود ، احساس اعتماد به نفس و تفاضل مثبت در زندگي مي‌كند و همين احساس،انرژي او براي ادامه طريق را مضاعف مي‌كند.

     ابتكار عمل زندگي ، علاوه بر داشتن برنامه ، با عمل كردن بجاي حرف زدن بدست مي‌آيد . نفس ما را به دفع الوقت و هزار جور سفسطه و بهانه و تفكر و تخيل براي دست نبردن به عمل مي‌خواند.لذا گفته‌اند بجاي نگراني و خيالپردازي ، عمل كن و بجاي شك ،توكل . قدم اول را كه برداري ، قدم هاي بعدي را آسانتر برخواهي داشت . آنچه از مشكلات كوه مي سازد ، انفعال و به تماشاي آنها نشستن است . پس بجاي فرار از مشكل ، به سوي آن خيز بردار ، تا او از تو بگريزد . حركت به سوي مشكل مارا ازلحاظ روحي، در موقعيت برتري قرار مي‌دهد كه به موفقيت ما خواهد انجاميد و دست و پنجه نرم كردن با مشكل را به  نوعي چالش و يك بازي مفرّح ونشاط انگيز تبديل مي‌كند. احساس بلا تكليفي و ضعف وانفعال ، مشــكلات را بــزرگ مي‌كند . آنچه كه دون خــوان « شكار اقتدار » مي‌خواند ، همين گردآوري انرژي، از طريق برداشتن گامهاي درست است . تفكر زايد و گفتگوي خيالي و دروني و پرسه زني و ولگردي ذهن ، به تخليه و نشت و دِشارژ انرژي حياتي مي‌انجامد .

      اگر بي‌برنامه باشي هر شب از اينكه فردا بايد دوباره از خواب بلند شوي و زندگي را تكرار كني، احساس دلزدگي خواهي كرد ولي با برنامه هر روز را با انگيزه و طراوت آغاز مي‌كني چون فردا روز ديگري است و روز كارهاي ديگري. كار كردن طبق برنامه هم باعث پيشبرد عملي كارها مي‌شود و هم حسي از پيشرفت و تحرك و اعتماد بنفس و روحيه به ما مي‌دهد. كارهاي نصفه نيمه فراواني كه با اعصاب و ذهن ما بازي مي‌كند باعث مي‌شود تماميت وجوديمان را از دست بدهيم و هميشه يك گوشه ذهن متوجه آنهاست و همواره نگران و پريشان است.

        12 ـ بازي وهنر :

        برخلاف آنچه مشهور است تربيت بچه ها فرآيندي يكسويه نيست و خيلي چيزها را ما بايد از بچه ها بياموزيم . در واقع انسان كامل، تركيبي از كودك و بالغ است.شوخي ها و بازيها و خنديدن‌ها‌ي كودكانه ، با خلاص كردن موتور ذهن ، به افزايش ادراك بيواسطه و مستقيم ما و افزايش حس وحدت ما با دنيا كمك مي‌كند . جديت و عبوس بودن  ، حسّ جدايي و تفرد ما را مي‌افزايد . بجاي احساس مهم بودن و فضل‌فروشي  ، بايد احساس صميميت نمائيم . هنر و بازي هم ،  با خلاص كردن موتور ذهن ، ساحَتي را  برايِ ارتباط حسي و بلاواسطه با كائنات مي‌گشايند و انرژيهاي منفي و اضافي و مزاحم و دربند را در جهتي مثبت ، تصعيد و والايش مي‌كنند . اصولا“ هنر عرصه اي براي ميدان دادن به في البداهگي وبازگشت به طبيعت بكر اوليه است و به همين لحاظ ، از الهام هاي هنري و شهود و مكاشفه هنري ،به عنوان رهيافت اصلي، در آفرينش هنري سخن مي‌گوئيم .  

     خنديدن هم  دفاع طبيعي بدن و  نوعي از واكسيناسيون براي تحريك سيستم ايمني بــدن عليــه عوامل بيمــاري زا و ســاده تـرين و در دسترس ترين راه پيشگيري و درمان بيماريهاست . با خنديدن اندورفين‌ها ( هورمون هاي ضد درد) افزايش و هورمون‌هاي استرس‌زا مثل اپي‌نفرين كاهش مي‌يابند . پس از لطيفه گفتن و لطيفه شنيدن غافل مباشيد .

      روزهايي را كه بدون گوش كردن موسيقي سپري مي‌كنيد ، جزو روزهاي از دست رفته بدانيد و هيچ روزي را بدون محشور بودن با موسيقي سر نكنيد . در مورد هنر و رابطه اش با عرفان بايد بحثي مستوفي و كاملتر داشته باشيم . تصادفي نيست رابطه مولوي و عرفا با شعر و شاعري و موسيقي و سماع و رقص عارفانه . در اين باره بيشتر خواهيم نوشت . مولوي مي‌گويد « چون غرض آمد هنر پوشيده شد ». عكس قضيه هم صادق است يعني وقتي هنر مي‌آيد ، غرض‌ها جايش را به همدلي مي‌دهد چون هنر زبان مشترك دل هاست و بقول مولوي قيل و قال‌ها و بحث‌ ها را مي‌برد و قطع مي‌كند . سماع از راهكارهايي بوده كه با تصوف عشق و خاصه شمس و مولانا، جايگاه ويژه‌اي در ادبيات عرفاني يافته است.

      در باب رابطه هنر و عرفان در اينجا همينقدر مي‌گوئيم كه هدف هر دو اين مقولات ، برقراري رابطه حسي و شهودي انسان با عالم است و اينكه عرفاي ما وسيله بهتري از شعر و موسيقي براي بيان مكنونات حسي خود نيافته‌اند ، از اينجا آب مي‌خورد. اخوان ثالث شعر را متكي به نـوعــي « شعــور نبــوت » مي‌داند . نوشتــه هاي نيمــا در كتاب « حرف هاي همسايه » ، گويي از زبان يك عارف كامل جاري شده آنجا كه از خوب ديدن و خوب حس كردن سخن مي‌گويد : « عزيز من !آيا آن صفا و پاكيزگي را كه لازم است در خلوت خود مي يابي يا نه؟ . . .عزيز من ! بايد بتواني بجاي سنگي نشسته ، ادوار گذشته را كه طوفان زمين با تو گذرانيده ، به تن حس كني . . . دانستن سنگي يك سنگ كافي نيست . . . بايد درون آن قرار گرفت و با چشم درون آن به بيرون نگاه كرد . . . تو بايد عصاره بينايي باشي بينايي اي فوق دانش و فوق بينايي ها . . . اين بينايي را بايد در خلوت بدست آوري . . . »

       13 ـ توكل مثبت :   

اصل خود جذبه است، ليك اي خواجه تاش            كــار كـن مـوقــوف آن جـذبـه مـبــاش

        موانع سر راه تحول ، دو دسته اند . موانع خود ساخته و موانع اجتناب نا پذير . در زمينه موانع خود ساخته ، خود سازي و تلاش ، حرف اول را مي زند ولي در زمينه موانع ناگزير ، توكل به عنايت و فيض نا شناختني و مبدأ و منشأ انرژي كائنات ، چاره ساز است . از موانع اجتناب ناپذير تحول  ، سن ، ژنتيك و محيط زندگي‌اند . تحول و تكامل روحي ، معمولا“ در سنين خاصي امكان بروز بيشتري دارد . از همين جهت به عنوان مثال چهل سالگي را سن كمال گفته اند كه هم عرفا در گذشته و هم روانشناساني چون يونگ ، برآن تأ كيد دارند . يعني دگرگوني روحي، مستلزم انباشتگي ميزان خاصي از تجارب مختلف  واين در وآن در زدنها و جستجوهاي مختلفي است كه لا محاله، زمان مي‌برد و به بيراهه رفتن ها ، خواه نا خواه ، سالياني از عمر ما را به خود اختصاص مي‌دهد . مانع ناگزير ديگر ، خصوصيات ژنتيكي است و اينكه بعضي از آدمها زمينه‌ هاي ژنتيكي مساعدتري براي تحولات روحي دارند و همانگونه كه خصوصيات جسمي داراي ژنهاي خاصي هستند ، خصوصيات روحي هم توارث پذيرند و بين آدمهاي مختلف ، تفاوتهايي از اين بابت وجود دارد. محيطي هم كه در آن به دنيا مي آئيم ( چه به لحاظ زمان و چه به لحاظ مكان ) محدوديت هايي ناگزير بر سر راه تحولند . اما گذشته از موانع غير قابل اجتناب ، بايد با موانع اجتناب پذير، چالش كرد و راه خود را باز نمود و آنجا هم كه از عقل، كاري ساخته نيست و بر سر دو راهي هايي قرار گرفتي كه انتخاب صحيح از سَقيم برايت ميسر نيست، مي‌بايست توكل كني و صبر پيشه نمايي ؛ چنانچه مثلا“ براي زلال كردن يك آب گل آلوده ، جز نشستن و نگاه كردن كاري نمي‌تواني بكني . توكل يك معناي مهم تر هم دارد و آن اين است كه موفقيت هاي روحي خود را، از خود نداني و به پاي خود ننويسي و آن را فيضي وعنايتي از ناحيه منبع سرشار انرژي كائنات بداني ولي اين منبع عنايتي به تو نخواهد داشت اگركوششي نكني. كششِ بدون كوشش و بركتِ بدون حركت ، راه به منزل نمي‌برد.بقول  « شريعتي » ، هاجر همسر ابراهيم نبي ، در صفا و مروه ، سعي كرد آب بيابد اما به سَعي نيافت ، ولي پس از سعي چرا . سعي ،شرط لازم براي وصال است ولي شرط كافي ، عنايت و فيض و كشش اوست .بقول حافظ :

گـرچـه وصـالـش نـه بـه كوشش دهند                آنـقــدر اي دل كـه تــوانـي بــكــوش

فيض روح القدس، ار بـاز مــدد فــرمايد              ديگران هـم بكنند ، آنچه مسيحا مي‌كرد

..............                                                       رهــرو از چندين هنر دارد، توكل بايدش

      14 ـ تمرين آرامش وتماميت : 

       يك تمرين مفيد براي آرامش ، كاستن از سرعت انجام كارهايمان است بدون فكركردن به پايان كار،يعني خود را با تمام وجود و روح  در لحظه حاضرخلاصه كنيم وكارمان را با حوصله ،آرامش و اشتياق انجام دهيم . مهم برايمان انجام  درست كار باشد ، نه به پايان بردن آن.بدين ترتيب از زمان انديشي فارغ مي‌شويم و تسليم حالِ بي نهايت خواهيم شد كه همه‌ي فعاليّت هايِ خلّاقانه از دل آن بيرون مي‌آيد. علت دلزدگي و خستگي از كار، خود كار نيست بلكه نحوه انجام آن و بي‌ميلي و بي‌رغبتي  است كه آن را خسته‌ كننده مي‌كند. پس خستگي قبل از آنكه امري مربوط به جسم باشد امري رواني است.

     هركاري راچنان شسته رفته وكامل انجام بده كه ازكارخودت لذّت ببري و از خودت خوشت بيايد.

      مولانا در فيه مافيه مي‌گويد: "في الحركات بركات" و ادامه مي‌دهد اگر حركت نكني دعوي بي‌نيازي و استغنا كرده باشي:

      « رفتن مردي سوي دكان، فايده‌اش جز عرض حاجت نيست. حق تعالي روزي مي‌دهد كه اگر به خانه بنشيند آن دعوي استغناست. روزي فرو نيايد.»

      و ايضاً در مثنوي:

گفت پـيـغمبر بـــه آواز بلند                    با تـوكــل زانوي شـتر بــبند

رمــز الكاسب حبيب اله شنـو                   از تـوكــل در سبب كاهل مشو

        در دفتر ششم حكايت حسادت اميران سلطان محمود نسبت به اياز آمده است . سلطان براي آنكه به اميــرانش نشان دهد كه ايـــاز در مراتب خلوص و كمال از آنها برتر است ، ترتيب آزمايشي را

 مي‌دهد . كارواني از دور نزديك مي‌شود . سلطان محمود تك تك امرايش را يكي يكي به سراغ كاروان مي‌فــرستد از اطلاعاتي از آنها كسب و به نــــزد سلطان بياورند . هر يك از آن سي امير به اين اكتفا

مي‌كنند كه اين فلان كاروان است و گزارش نام ونشان كاروان را به محمود مي‌دهند . اين بــاره اياز مأمــور تحقيق و تفحص از كاروان مي‌شــود و وقتي برمي‌گردد ته و توي كاروان را در آورده كه از كجا آمده به كجا مي‌روند و چند نفرند و قصدشان چيست و غيره و ذلك . اياز به عشق سلطان ، كارش را كامل و بدون نقص و شسته و رفته انجام مي دهد ولي بقيه نظرشان رفع مسئوليت و تكليف واز سر وا كردن سرسري مسائل است. دل به كارهايي بدهيم و سعي كنيم كارمان نوعي تفريح باشد و چيزي بيش از دستمزد عايدمان كند.

       15 ـ كنش بجاي واكنش : 

        مخالفت خواني و لجبازي ، از شگردهاي نفسانيت است و« مصفا » ،براي خنثي كردن آن ، توصيه مي‌كند كه سعي كنيد اعمالتان كيفيت كنش داشته باشد و از اقتضائات دروني خودتان صادر شود نه اينكه نوعي واكنش به رفتار و گفتار ديگران باشد . اگر اعمال ، كيفيت واكنش داشته باشد ، سر رشته كارها و مهار امور، از دست ما خارج مي‌شود و ما به نوعي آلت دست عوامل بيروني مي‌شويم . ولي آنكس كه فارغ از اعمال ديگران،آن كاري را ، كه عقل و فكرش بدان فتوا مي‌دهد انجام مي‌دهد و در دام و چرخه‌يِ عمل و عكس العمل گرفتار نمي‌شود ، انرژي هاي روانيش در برخورد و واكنش به ديگران ، هدرنمي‌رود . داستان خَدو* انداختن دشمن، بر روي  علي در مثنوي دراين زمينه ، هم آموزنده است. علي در مقابل كـار زشت عمرِبن عبدود ، واكنش نمي كند و او را رها مي‌كند كه مبــادا از غيظ و نفرت شخصي ، درخلوصِ عملش شبهه‌اي ايجاد شود.

ازعلــي آمــوز،  اخـلاصِ عمــــل                شيــرحق را دان، منـزه از دَغــــَل

درغزا، بر پهلــواني ،  دست يــافت                زود شمشيـري بـــرآورد وشتــافت

او خـدو انداخت بــــر روي علــي                 افتخــار هــر نبــي و هـــر وَلــي

در زمـان انداخت ، شمشير آن علي                كـرد او انــدر غــزايش ، كــاهلـي

گشت حيران ، آن مبارز ، زين عمل                وَز نمودن ، عفو و رحمت ، بي مَحَل

گفت بـر من ، تيغِ تيــز افــراشتي                  از چــه افكنــدي ، مرا بگذاشتي ؟

     علي پاسخ مي دهد از اين كار تو خشم بر من مستولي شد و ترسيدم از روي هواي شخصي و نفساني ترا بكشم و اين عين شرك است :

بـاد خشم و باد شهـوت ، بــاد آز              بــرد او را ، كه نبــود اهل نمـــاز

خشم بـر شاهان ، شه و ما را غلام              خشم را هم بسته ام ، زيـر لگـــام

چون خـدو انداختي در روي مــن              نفس جنبيد و تَبَه شــد خوي من

نيم بهرِ حق شـد و نيمي هــــوا                شـركت اندر كار حق ، نبـــود روا

     16 ـ تمرين همدلي :

      يكي از مؤثرترين راههاي تقويت همدلي اين است كه انسان بكوشد طرف خود را درك كند و وضعيت او را بفهمد و پيش خود تحليل كند كه چگونه او به وضع فعلي رسيده است . « دالايي لاما»   اين رويكرد را در چهار جمله خلاصه كرده است :

1 ـ من يك انسانم  .   

 2 ـ به عنوان يك انسان مي‌خواهم شاد باشم و رنج نبرم.

3 ـ ديگران هم مثل من انسانند و عينا“ احساس من راجع به شادي و رنج را دارند.

4 ـ پس شادي ورنج آنها عين شادي و رنج من و در واقع شادي و رنج خود من است .

     راه ديگر تضعيف نفسانيّت و تفاخرنسبت به ديگران ، آن است كه ازخود بپرسيم آنچه كه به عنوان هويّت و تشخص خود مي‌شناسيم و بعضا“ هم  بدان مي نازيم ازكجا آمده است . جواب اين است كه تمام خصوصيّات خوب و بد ما ، دو منشا بيشتر ندارد . ژنتيك و محيط  . انسان برساخته اين دو خاستگاه است و هيچكدام از اين منابع را ،ما انتخاب نكرده‌ايم . نه پدر و مادرمان وخصوصيّاتي كه به صورت توارث درما نهاده‌اند ونه محيط و زمان و مكاني كه درآن بدنياآمده ايم . هركدام از اين عوامل هم كه تغييرمي‌كرد، ما ايني كه هستيم نبوديم . پس ديگر ،چه فخري است كه از بابت داشتن صفات خوب به هم بفروشيم و چه حقارتي است كه از بابت نواقص بايد متحمّل شويم. لذا با دانستن اين واقعيّات دست ازقضاوت و خوب و بدكردن برداريم و اگرچنين كنيم خود كمتربيني و خود برتربيني ما از بين خواهد رفت .

     ما روزنهايي  هستيم كه مجرا و كانال عبور نور و ظلمت هستيم . نه نور از ماست و نه ظلمت . روزنه نمي‌تواند مدعي نورانيت باشد . تمام نورها و تاريكي هاي وجودمان را بر لوح سپيد ذهنمان ، محيط و ژنتيك نقش كرده‌اند . اينكه همه چيز را از خدا بدانيم و محاسنمان را به حساب توانائيهاي ذاتي خو د نگذاريم و بدانها غره نگرديم ، باعث كاهش چسبندگي نفسانيت ـ كه دستاوردها را به حساب  خود و كمبودها را به حساب عوامل خارجي مي‌گذارد ـ خواهد شد .

     مصفا مي‌گويد اگر سيل و زلزله آسيبي به ما برساند ، خصومت و كينه‌اي از آنها به دل نمي‌گيريم و آنها را بلاياي طبيعي كه تعمدي و اختياري و سوء نيتي ندارند تلقي مي‌كنيم ولي در رابطه با انسانها چنين نيست و انسان در رابطه با انسان است كه نفرت و كينه مي‌ورزد . و آن بدان دليل است كه انسانها را مختار و عامد تلقي مي‌كنيم ولي در نهايي ترين تحليل همين انسانها هم معلول و بر ساخته شرايط محيطي و ارثي خود هستند و اراده اي در انتخاب اين شرايط نداشته‌اند . پس بيائيد به چشم بيمار درآنها بنگريم نه گناهكار و مستوجب نفرت و مجـازات . اين امر به همدلي ما وتضعيف نفرت كه مهمترين خوراك نفس است ، كمك خواهد كرد .

     17- رابطه سالم :

     هــرانساني را دريچــه اي بــه دنيــايي جــديـد تلقي كن كه هم مي‌تواند جالب باشد و هم آموزنده و هم به توسعه مرزهاي دنياي كوچك تــو بيــانجــامد . بــايــد بــا هستي انســان ها مــربوط شـوي نه با چيستي شان.يعني انسان‌ها به اعتبار انسان بودن برايت محترم باشند . بهترين و زيباترين و مطبوع ترين روابط آنهايي هستند كه مسبوق به سابقه نيستند و از هيچ شروع مي‌شوند:

چونكه گشتي هيچ ، از سندان مترس               هــر زمان ، از فقرِ مطلق ، گير درس

به همين علّت در اوّلين برخوردمان با غريبه‌ها ،كاملا“مؤدب و خوش اخلاقيم. هر انساني، بدون لحاظ كردن اينكه چگونه انساني است و به صرف انسان بودنش ،ارزش دوست داشتن و تفاهم و درك شدن دارد. بدون سوابق ذهني ، با انسان ها مربوط شو.

     درگفتگو ازجملات متمم و مكمل استفاده كنيم تا رابطه‌مان با هم موازي و تبادلي باشد نه متقاطع و تقابلي .از لحن لَيّن* استفاده كنيم كه خــداونــد حتّي مـــوسي را درگفتگو با فرعون ، بدان توصيه

 مي‌كند. مـــولا نا، مجـــادله و مـــكالمه متقاطع را ، مانند ريختن آب بر روي روغن داغ ، خطرناك

مي‌داند و مي‌گويد از حرف حق كوتاه نيا ، ولي با زبان خوش:

موسيا ! در پيشِ فــرعــون زَمَن              نــرم بــايد گفت : قــولا“  لَيّنا“

آب چون در روغن جوشان كني ،               ديگدان و ديگ را ، ويــران كني

نرم گو ، لكن مگــو غيرِ صــواب               وسوسه مفـروش در لَين الخطاب

   روانشناسان مي‌گويند 70% توانايي ما در ايجاد رابطه مثبت و سالم با ديگران از نحوة بيان و قول ليّن ماست و 30% آن به محتواي خود پيام بر مي‌گردد . مولوي در دفتر پنجم حكايت مؤذن بد صدايي را  نقل مي‌كند كه اهالي محل را به تنگ آورده ولي مردي كافر ، هدايايي براي او مي‌برد . وقتي  حكمت اين عمل را از او مي‌پرسند ،جواب مي‌دهد حقيقت اين است كه  دخترم عاشق مؤمني شده بود و اصرار بر ازدواج با او داشت ولي از وقتي كه صداي اين مؤذن را شنيده از مسلمان شدن  و ازدواج با مؤمنين سرد شده است واين همه از سايه سر مؤذن بدآواز است:

چون يقين گشتش ، رخ او  زرد شد              از مسلماني ، دلِ او ، ســـــرد شــد

        18  ـ تمرين سپاس :

        يكي از عوارض و شگردهاي نفسانيت، نا‌شكري و نا‌سپاسي است. براي مقابله با اين ترفند اولا“ بايد بدانيم زندگي ما ،  فرصتي يگانه و تكــرار نا‌شدني و بي‌بديل است .تأمل در ميزان و احتمال وجود و عدم ما ، تأملي مفيد در جهت كا هش چسبندگي و درجهت تضعيف نفسانيت است . احتمال لقاح بين آن تخمك و اسپرم معيني كه ما حاصل آنيم ، چيزي حدود يك به رقمي با بيست صفرو بلكه بيشتر است ولي ما قدر جان نمي‌دانيم، فقط بدان سبب كه بقول مولوي ، خداوند آنرا به رايگان به ما داده است .  90% امكانات خــوب زيستن را داريم و به بهــانه نداشتن آن 10 % باقيمانده ، بد زندگي

مي‌كنيم . اگر نتوانيم از اين 90 % استفاده كنيم از آن 10% هم نخواهيم توانست .

       19 ـ مرگ آگاهي :

       تأمل در اندازه و ابعاد و وزن وجودمان نيز ، حقارت و ناچيزي نفس را موكد مي‌سازد و او را سرجاي خود مي‌نشاند . بدين بيانديش كه نسبت به كل كائنات،چقدر وجود داري و آيا عرض اندام كردن و قيافه گرفتنت ، هيچ تناسبي با اندازه‌‌ي وجودت دارد . توكه در شهري از شهرهاي كشوري بنــام ايــران و قاره‌اي بنام آسيا و كره‌اي بنام زمين، زندگي مي‌كني كه خود اين كره ، يك ميليون بار كوچكتر از خورشيد است و كل خورشيد و منظومه شمسي جزئي از يك كهكشان و اين كهكشان جزئي از كائنات و . . . آنقدر بيانديش و تأمل كن تا به كنه اين واقعيت پي ببري كه تو همانقدر وجود داري كه يك سنگ ، يك گياه و يك مورچه و يك مگس . همه ما در چشم طبيعت واحدهاي مساوي بيولوژيكيم .

      در آسمان شب چنان بنگر و چندان بنگر تا كوچك و كوچك و كوچك‌تر شوي و آن قدر در بحرش فرو رو و غوطه بخور كه احساس قطره بودن در دريا را پيدا كني.

     بقول خيام :

آمد شدنِ تو اندر اين دنيا ، چيست ؟             آمــد مگسي پــديــد و ناپيدا شـد

     و همين خيام مي‌گويد اگر مي‌خواهي بداني دنيا پس از تو چگونه خواهد بود ، بنگر كه پس از رفتن ديگران چگونه است . به كوه و در و دشت و اين كهنه رباط دنيا بيانديش كه عروس هزاران هزار داماد بوده و همين كوهي كه تو مي‌بيني چه شاهان و اميران و سلسله ها را كه نديده . . .

اي بس كه نباشيم و جهان خواهد بود               ني نــام زِمــا و ني نشان خواهد بــود

زين پيش نبــوديم و نَبــد هيچ خِلَل               زين پس كه نباشيم ، همان خواهد بود

و بقول سعدي : 

باري نظر به خاك عــزيزان رفته كن               تا مجمــَل وجــود بينــي ، مفصّلـي

ونظامي :

يكي مــرغ بر كــوه بنشست و خــاست              بر آن كه چه افزود و زان كه چه كاست؟

تــو آن مــرغي و اين جهان ، كـــوه تو              چــو رفتي ، جهــان را چه انــدوه تو ؟

      و ما چنان خود خواهيم كه هنگام مرگ هم ، دست از سر هويت پر مدعا و پر هياهوي خــود بــر

 نمي‌داريم و مي‌خواهيم كه به خاك سپردن و مراسم مرگمان هم با شكوه و پر طمطراق باشد . اعوذ بِرَب ، از اين شيطان و اين فرعونِ غاصب و اشغالگري كه در خانه وجودمان چنين جا خوش‌كرده است . اينكه گفته‌اند در هنگام غرور و يأس به گورستان و بيمارستان برويد ناظر به همين معناست .« دون خوان » هم مرگ را بهترين مشاور و مشورت دهنده به زندگي مي‌داند.

    20 ـ تمرين حس كردن : 

تفكر و تخيل ، پا از گليم خود درازتر مي‌كنند و مانع ارتباط حسّيِ انسان با دنيا مي‌شوند . هنر نوعي رابطه حسي با جهان است . خوب ديدن و خوب شنيدن و خوب چشيدن هم ، اَشكال ديگر تقويت رابطه حسي‌اند كه تفكر و تخيل، عرصه را بر آنان تنگ كرده‌اند . پايمان را در آب بگذاريم و فقط ارتباط با آب را حس كنيم . غذايي را كه مي‌خوريم ، خوب بچشيم و بجويم و حس كنيم . سخنان ديگران را كاملا“ بشنويم و با شستشوي چشم هايمان از غبار عادات ،جور ديگر ببينيم .فكر ولفظ ، مخِلّ رابطه حسي با دنيايند .اجازه تركتازي و تكتازي و جولان به آنان  ندهيم . بايد بدانيم فكر و حس مانع الجمعند  و با هم جمع نمي‌شوند .همانطور كه دردفتر سوم و در قصه محاكمه پشه و باد در محضر سليمان آمده است ،

سليمان به پشه كه شاكي باد است مي‌گويد بايد بادهم در محكمه باشد تا راجع به شكايت تو داوري كنم . پشه مي‌گويد مشكل من وجود باد است كه با آمدن او من بايد بروم چگونه در يك محكمه با او مي‌توانم باشم ؟

گفت : اي شه مرگ من از بودِ اوست              خود سياه ، اين روزِ من، از دودِ اوست

او چــو آمد ، من كجا يابم قـــرار ؟              كـاو بــر آرد از نهــادِ مــن دمـــار

و در همان دفتر سوم مولوي از جمع نشدن گريه و حرف زدن و دعا كردن مي‌گويد :

گفتِ من رعد است و اين بانگ وحنين *              ز ابــر خواهد ، تا ببـــارد ، بــر زمين

من ميـانِ گفت و گــريه ، مي تَنـــم                هين بگـريم يا بگويم ؟ چون كنـــم ؟

گـــر بگــــويم ، فوت مي گردد بكا *                ور بگــويم ، چون كنم شكــر و ثنـا ؟

خيره گويان ، خيره گريان ،خيره خَند                مــرد و زن ، خرد و كلان ، گرد آمدند

      ميوه‌اي و مثلا“ سيبي را بگيريد و بدون عجله و آرام آرام از آن گاز بزنيد و حسش كنيد . اين تمرين هم آرامش به همراه دارد و هم لذت . سرعت زندگيمان را بكاهيم و فارغ از لحظه بعد ، همين لحظه را ، كه كل دارايي و سهم ما  از  هستي است ، در يابيم و حس كنيم . اتفاقا“ تعجيل باعث كوتاهي عمر مي‌شود و آدم احساس مي‌كند كه زمان چه زود مي‌گذرد و عمر به پايان مي‌رسد . احساس بيزماني در كودكان بدان علت است كه مقيد گذشتِ زمان نيستند و ارتباط حسي با جهان دارند . بقول سيسرون :« براي داشتن عمر طولاني ، ناچاريم آهسته زندگي كنيم .» سپهري شعري دارد تحت عنوان « ما هيچ ، ما نگاه » كه حاكي از اين مطلب است . ما هنر حس كردن را چنان از دست داده‌ايم كه كاري مشكلتر از فكر نكردن و تخليه ذهن و ادراك حسي و بيواسطه دنيا ، برايمان متصور نيست در حاليكه در دوران كــودكــي اين تــوانـاييِ اوليه و طبيعي و ابتدا به ساكن ما بود.گل يـا منظره‌اي را كه مي‌بينيم، بجاي غوطه ور شدن در حس وحال آن ، شروع به توصيف و تشبيه آن در قالب هاي تكراري  و مسبوق به سابقه ذهني مي‌كنيم و اين توصيفات و خاطرات را بين خود و آن گل ، حائل و حاجب مي‌كنيم . اگر مي‌خواهي در افسون گل سرخ شناور باشي ، حتي از زيبايي و زشتي آن سخن مگو :

     كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ

     كار ما شايد اين است كه در افسون گل سرخ شناور باشيم

      از موسيقي غافل نباشيم . با زير و بم و اوج و فرودهاي نواها ، هماهنگ شويم تا ساز وجودمان با ساز موسيقي كوك شود . چشم ها را ببنديم كه اعيان ،مخلِ خوب گوش كردن نشوند و در اوج وحضيض امواج و اصوات ،غوطه ور گرديم و مراقب باشيم الفاظ و افكار در اين ميانه حائل و حاجب نگردند .

      سماع كه به عنوان يك راهكار مؤثر نزد شمس و مولانا مورد تأكيد قرار دارد به واقع خوب شنيدن و خوب حس كردن صوت و نواي خوش است كه چون در دل اثر كرد به ترقص مي‌انجامد و به رقصي چنين در ميانه ميدان.

     در آئين ذن و در ژاپن مراسم معروفي بنام نوشيدن چاي وجود دارد كه در آن با تماميت و دقت و علاقه تمام ، مراسم دم كردن و خوردن چاي انجام مي شود . در واقع ، منظور درنگ كردن بر شاديهاي كوچك زندگي و لذت بردن از همه چيز ، بدون اَلاَ هم و فَالاَهم كردن آنها و مهم و غير مهم و بزرگ و كوچك بودن امور است ؛ كه زندگي درنگ بر همين لحظات و شاديهاي كوچك است .

 گفتيم كه انسان به موجودي نا متعادل تبديل شده كه سهم جنبه‌هاي مختلف وجودي خود را عادلانه و منصفانه رعايت نمي‌كند و در اين ميان تفكر و بخصوص تفكر خود مدار و جزئي انديش است كه عرصه را بر حس و حال و ارتباط حسي و بلا واسطه با جهان ، از انسان سلب كرده و  فزون خواهانه مي‌خواهد تماميت وجود انسان را در قالب واژه و فكر ، محدود و محصور كند و سقف پروازش را،به اندوخته‌هاي فكري و لفظي ، تقليل دهد.يكي از ساحتهاي وجـــودي انسان كه بدليل زياده خواهي‌هاي

ذهني و فكري ، بشدت لطمه ديده است ، خنده و گريه است . بزرگترهايمان به ما و ما به بچه هايمان آموختيم كه خنده  برازندة  دختر و گريه برازندة مرد ، نيست و اين سرمايه‌هاي فيزيولوژيك را كه در تلطيف روح وجانمان ، كار كرد اساسي دارند ، از درون خالي و مسخ كرده‌ايم . اشك ، سامانة طبيعي دفع زباله‌ها و زوائد جسم وروح است ولي  ما اين فونكسيون و عملكرد  طبيعي را هم بر نتافتيم و برايش معاني جامعه پسند ، جعل و خلق كرديم . بين گريه و خوش قلبي  ، پيوندي كاذب و نمايشي و اعتباري برقرار كرديم در حاليكه گريه ، وسيله تخليه آلايش‌هاي روحي بود تا زلال و شفاف شويم و آرامش بيابيم . ديگر گريه كنشي طبيعي و خود نخودي نيست و بارهاي اعتباري و نمايشي آن از خودش مهمتر شده است نمايش رقت قلب مي‌دهيم تا سنگدليهايمان را در پسِ نمايش هاي گريه‌آلود ، پنهان سازيم و واقعا“ ديگر چه چيزي از انسان بودنمان باقي مانده كه دست نفسانيت بدان نرسيده و آن را محتوازدايي و مسخ نكرده باشد. خلاصه دو نوع گريه داريم .گريه‌اي مبتني بر تمارض ، براي جلب توجه و ترحم ديگران كه عين مرض و خود آزاري است و گريه‌اي براي زلالي روح كه با مكانيسم تخليه اضافه بارهاي روحي و رواني ، مانع تبديل عقده ها به سنگ مي‌شود و عين  دفع و رفع مرض است. بياييد لا اقل گريه كردنمان طبيعي و واقعي باشد و بقولي نگذاريم كه شيطان از آن هم كره گناه بگيرد. اصولا“ گريه مانند تمام رفتارهاي اصيل ديگر ، « آمدني » است نه « كردني » . فعلي مجهول و بي نياز از فاعل است .  

      21 ـ تمرين انصاف :  

  نفسانيت ، حق ستيز و بي انصاف است . براي تضعيف آن بايد در مقابل حق ، گردن كلفتي نكنيم و نگذاريم علايق و دوستي ها و پيوندها و وابستگي هاي فكري و عقيدتي و ملي و مذهبي و قبيله اي و غيره و غيره ، مانع از تسليم به حق گردند كه اسلام، دين تسليم شدن در مقابل حق است . در ارتباطات روزمره،خانوادگي و اجتماعي ، انصاف ورزيدن را تمرين كنيم و پا روي حق نگذاريم و حق را ، بر زبان هركس كه جاري شود بپذيريم ولو دشمنان ؛كه كاري مشكلتر از تحسين و تأييد حقايقي كه از دهانِ دشمنان بيرون مي آيد نيست . ارسطو ، شاگرد افلاطون بود و او را بسيار دوست مي‌داشت ولي خود مي‌گفت درست است كه افلاطون حق استادي به گردن من دارد واو را بسيار دوست دارم ولي حقيقت را از افلاطون هم بيشتر دوست دارم و چنين رويكردي است كه مي‌تواند حناي نفسانيتِ حق ستيز را بيرنگ كند .

     اساسي‌ترين و نهايي ترين شكل انصاف ورزيدن در صورتي محقق مي‌شود كه انسان خود را به چشم ديگران ببيند يعني بقول مصفا در خود به چشم « سوم شخص » بنگرد نه اول شخص . اين تمرين كه انسان خود را جاي ديگران و ديگران را جاي خود بگذارد و فقط از چشم خود و از مـوضع خـود در جهـان ننـگرد ، حلقه هاي زنجير نفسانيت را از هم مي‌گسلد . مالكيت ها و منيت ها ، ديواري بين من و شما كشيده‌اند و آنچه مال من و مربوط به من است ، مرا از شما جدا كرده است . تصور كنيد طي يك عمل جراحي اجزاي بدن مرا با اجزاي بدن ديگري جابجا كنند ، چه چيزي تغيير خواهد كرد و چرا من به صرف مالكيت اين جسم و حتي اين روح ، بايد خود را تافته جدا بافته بدانم .  

        22 ـ شكار اقتدار : 

    « شكاراقتدار» ، تعبيري است از « دون خوان » عارف سرخپوست و منظور از آن كسب انرژي از كائنات و شارژ كردن باطري وجود ، بنحوي است كه انسان احساس قدرت ، نشاط ، سر زندگي و شور و انرژي نمايد. در واقع ســالك مانند يك شكــارچي بايد در كميــن فــرصت هــا وموقعيت هايي باشد كه او را نيرومندتر مي‌سازند . براي شكار اقتدار بهترين راهكار ، كسب انرژي از چالش‌ها و آزمايش‌هاي مختلف است . در واقع چالش هاي مختلف را بايد آزمايش هايي تلقي نمائيم كه بايد از آنها سربلند بيرون آئيم . اين چالش ها ، از مبارزه با سختي ها و مشكلات مختلف ، از مبارزه با غم ها و غصه‌ها و مبارزه با بيماريها تا پيش بردن يك هدف معين در مدت زمان معين مي‌تواند متغير باشد . از همين روست كه نيچــه مي‌گويد مشكلي كه مــرا از پا نيفكند ، نيرومند ترم مي‌سازد . ساير راهكارهايي هم كه پيش از اين از آنها سخن گفتيم در ذخيره انرژي وجودي و افزايش توان روحي سهم بسيــاري دارند مثل سكوت ، عاشقي ، پــرداختن به هنــر وزيبــايي ، برنامه‌ريزي و تمرين هاي مختلفي كه در باره آنها صحبت شد در برخورد با هر موقعيتي  به راه‌هايي بينديشيد كه از طريق آنها بتوانيد تبادل و بده بستان  انرژي كنيد .  

      23 ـ خود كاوي :

         گفته شد كه هويت رواني ما ، مانند كلاف پيچيده و پر گره وسردر گمي است كه سر وته ندارد و ما را از چشم خودمان پنهان نگاه داشته است . روانكاوي براي باز كردن اين كلاف و شفاف كردن وجود رواني انسان ، پايه‌گذاري شد . در روانكاوي ( پسيكاناليز ) اعتقاد بر اين است كه آناليز روح و شفاف سازي و پيچيدگي‌هاي آن ، عين حل مسائل رواني انسان تواند بود و در واقع سرچشمه بسياري تنش هاي روحي آن است كه انسان خود را نمي‌فهمد وبه نوعي آلت دست انگيزه هاي مغفول و پس زده به ضمير نا خود آگاه است و باز كردن اين قسمت تاريك و روشن كردن آن با نور آگاهي و تحليل ، توش و توان و انرژي اين نيروها را به زوال مي برد . راه حل نهايي در كاستن از عرصه نا خودآگاه و به عرصه آگاهي آوردن آن است . اين همان كاري است كه مــولوي در جـاي جـاي مثنـــوي ، با باز كردن مشت نفسانيت ، انجام مي‌دهد .

     هر چه آگاهي ما از عوارض نفسانيت بيشتر شود ، زمينه رهايي ما فراهم تر مي‌گردد . مدتي فكر مي‌كردم كه نيروي عادت و محافظه كــاري مانع مهم تأثير آگاهي است . يك آدم سيگاري يا معتاد كـاملاً مي‌داند چه سمي وارد بدن خــود مي‌كند و چه لطمه اي به خــود مي‌زند ولي خودش را به ناداني و كوچه علي چپ مي‌زند . نفسانيت نمي‌‌گذارد ما چشمان را كاملا“‌باز كنيم و با كرخ و منگ كردن تعمدي ذهن ما را به خواب مي‌زند تا روي وخامت اوضاع درنگ  نكنيم . مصفا مي‌گويد مسئله ما اين است كه متــوجه وخامت  وضع نشده ايم و كــارد نفس بــر استخوان را هنوز حس نكرده‌ايم والا در اسارت آن

نمي‌مانديم . اگر دكتر به همين سيگاري بگويد اگر سيگار را ترك نكني ، مي‌ميري ، او سيگار را بلا درنگ كنار مي‌گــذارد . پس اين آدم با منگ و گيج كردن خــود ، نمي‌خواهد و نمي‌گــذارد وخامت وضـع را لمس و حس كنــد . نفس نمي‌گذارد عقل و منطق ، حقايق نا مطلوب و باصطلاح تلخ را وسيله منغص كردن خود فريبي و عيش كاذب او قرار دهد .  

        23- تنهايي و تأمل:

      اگر فقط روزي يك ربع ساعت در خلوت و تنهايي به چشم‌هاي زندگي خود خيره شويم. در واقعيت وجود خود تأمل كنيم و فارغ از ماسك‌هايي كه در طول روز بر چهره داشته‌ايم، با خود خلوت كنيم. به خود فرصت دهيم شبي فقط يك ربع ساعت عميقاً و واقعاً خودمان باشيم تا روزمرگي و عادت، به يك ماشين تبديلمان نكند. اين يك ربع ساعت براي تازه كردن عهد و پيمانمان با خودمان و غفلت نكردن از زندگي و رها نكردن آن به حال خود، حداقل فرصتي است كه مي‌توانيم به خود دهيم تا يادمان نرود كه بايد دنبال چيز بهتري در زندگيمان باشيم. زندگي روزانه خود را شب به قضاوت بنشينيم و ببينيم كارنامه اعمال روزانه‌مان در مجموع مثبت بود يا منفي. به بهتر شدن دنيا كمك كرديم يا آن را بدتر كرديم. امواج مثبت به اطرافمان فرستاديم يا منفي و كجاها مي‌توانستيم بهتر عمل كنيم و نكرديم.

        24- لقمه حلال:

      حرام‌خواري آلاينده روح و خادم نفس است و لقمه حلال مسلماً در سلامت روح اثر دارد. غذاهاي ناسالم اعم از مائده‌هاي حرام و عبادات رياكارانه همه و همه كيفيت منفي به روح و روان مي‌دهند. مولانا لقمه شبهه‌ناك را به آبي تشبيه مي‌كند كه به جاي روغن در چراغ مي‌ريزيم و شعله آن را مي‌كشد. بعضي از طاعات ما و نيز غذاهاي ما حكم آبي را دارند كه مانع شعله‌ور شدن و نورانيت روح مي‌شوند:

خواجه پندارد كه طاعـت مي‌كند                    بي‌خبر از معصيت، جــان مي‌كند

روغـنـي كـايـد چــراغ مـا كَشَد                     آب خوانش، چون چراغي را كُشَد

لقمه كـامـد از طــريــق مشتبه                      خور خـاك و بر آن دنــدان منه

                                                                                           1/8/82                                          

 

موضوع: خودشناسی ,
دوستان
ابزارک های وبلاگ
 RSS 
cript> امار بازدید موسیقی بی کلام

 ساعت مترجم جستجوگر



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
دیکشنری نفرات انلاین Online User