من فکر می کنم

فرهنگ واندیشه

 

مقدمه ای بر زندگی و آثار نظامی گنجوی

زندگی:

جمال‌الدین ابومحمد الیاس بن یوسف نظامی معروف به نظامی گنجوی (حدود ۵۳۷ تا ۶۰۸ ه‍.ق) می زیسته.نام پدرش یوسف و نام مادرش رئیسه بود. نظامی از اهالی گنجه ی آذربایجان و ترک زبان بوده ولی مادرش کرد بوده. در کودکی یتیم شد و دایی اش خواجه عمر بزرگش نمود.

نظامی سه بار ازدواج کرد. همسر نخستش آفاق، کنیزکی بود که فخرالدین بهرامشاه حاکم دربند به عنوان هدیه‌ای برایش فرستاده بود. آفاق اولین و محبوبترین زنان نظامی بود. تنها پسر نظامی، محمد از آفاق بود. وقتی نظامی سرودن خسرو و شیرین را به پایان رساند آفاق از دنیا رفت. در ان زمان محمد هفت سال بیشتر نداشت. همه عمر را به جز سفر کوتاهی که به دعوت قزل ارسلان (۵۸۱-۵۸۷) به یکی از نواحی نزدیک گنجه کرد، در وطن خود باقی ماند تا در سال ۶۰۲ در همین شهر در سن شصت و سه سالگی درگذشت و به خاک سپرده شد. بعضی درگذشت او را بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ و عمرش را شصت و سه سال و شش ماه نوشته‌اند.

آثارش:

"خمسه" نظامی به ترتیب سروده شدن شامل مخزن الاسرار، خسرو شیرین، لیلی و مجنون، اسکندر نامه و هفت پیکر است که به همین ترتیب هم زبان نظامی به مرور زمان پخته تر شده است.

وی در مخزن الاسرار تمایلات عرفانی دارد ولی در سایر منظومه ها به داستان سرایی عاشقانه متمایل می شود و از این نظر از بخش تاریخی شاهنامه و "ویس و رامین" فخرالدین اسعد گرگانی متاثر بوده است.  

نظامی بیشتر از همه با فردوسی قابل مقایسه است . هر دو داستانگو هستند. منتهی شاهنامه وجهه ی حماسی دارد و خمسه وجهه ی عاشقانه. البته شاهنامه هم در قسمت تاریخی متمایل به قصه گویی غیر حماسی از نوع هزار و یک شب و خمسه نظامی می شود ولی اساسا یک مجموعه ی حماسی به شمار می رود در حالی که خمسه نظامی به حماسه ربطی ندارد.

 

به گفته ی دکتر محجوب تنها شاعر بزرگی است که از زیبایی پسرانه سخنی نگفته است و این بدان دلیل بود که به دلیل ممنوعیت های مذهبی، زیبایی زنان در معرض دید مردم نبود و شاعران هم به ناگزیر تنها زیبایی های پسرانه را می دیدند؛ ولی در مورد نظامی به دلیل رفت و آمد مسیحیان در دیار ش این مسئله صدق نمی کند.

نظامی اکثر منظومه ها را به درخواست امرای محلی و پادشاهان گمنام سروده و به آن ها تقدیم کرده است. به نظر دکتر محجوب اوج کار نظامی در اسکندر نامه است ولی از آن جا که ایرانیان خاطره خوشی از اسکندر نداشته اند، این کتاب را به حد کافی جدی نگرفته اند. پس از آن هفت پیکر یا بهرام نامه در اوج قرار دارد که شامل دو قسمت است. قسمت اول شرح زندگی بهرام پنجم ساسانی است و قسمت دوم نقل هفت قصه از زبان زنان اوست که دختران پادشاهان هفت اقلیم بوده اند. اسکندر نامه هم دو بخش دارد: شرف نامه که شرح جهان گشایی ها و جهان گیری های اسکندر است و اقبال نامه که شرح مملکت داری و جهان داری های اوست. در شرف نامه مجموعه ای از دوبیتی هایی که با عبارت "بیا ساقی" شروع می شود، وجود دارد که سرچشمه اصلی " ساقی نامه ها" یی نظیر ساقی نامه حافظ است کما اینکه در اقبال نامه هم دوبیتی هایی دارد که با عبارت " مغنی بزن" شروع می شود که باز هم الهام دهنده  مغنی نامه هایی از قبیل  مغنی  نامه ی حافظ است. به هر حال نظامی در این وادی حق تقدم دارد.

خسرو و شیرین شرح مثلثی عشقی است که در آن شیرین، شاهزاده ی ارمنی عاشق خسرو پرویز پادشاه ایران می شود و فرهاد هم عاشق شیرین. فرهاد با شنیدنِ خبر جعلیِ کشته شدن شیرین، خودکشی می کند و خسرو پرویز هم در پایان با شیرین ازدواج می کند ولی توسط فرزند ناخلف خود کشته می شود و هم او زن پدر را به عقد خود در می آورد که منجر به خودکشی شیرین- به دلیل وفاداریش به خسرو - می شود و این پایان این تراژدی عاشقانه است.

نظامی تاثرش را از فردوسی پنهان نمی کند و در هفت پیکر و خسرو شیرین می گوید که استاد طوس این حکایات را نیم گفته رها کرد. ولی او آن ها بسط و تفصیل داده است.

آن چه از او نیم گفته بود من گفتم..

حکیمی که این سخن گفته است...

نظامی خسرو و شیرین را زمانی که پسرش 7 ساله بود و لیلی و مجنون را زمانی که همان پسر 14 ساله بود سرود. و مصاریع معروف " ای هفت ساله قره العین" و " ای چارده ساله قره العین" در مقدمه این منظومه ها آمده است.

اما جذاب ترین قسمت کار نظامی حکایات هفت گانه ای است که دختران پادشاهان هفت اقلیمِ ربع مسکون برای بهرام پنجم نقل می کنند. حکایات از آن جا آغاز می شود که گذار بهرام در قصرش به اتاق مرموز و در بسته ای می افتد که پیش از آن درش گشوده نشده بود و وقتی وارد آن اتاق می شود پیکره ی خود را در بین هفت پیکر -که مجسمه ی دختران ملوک اقالیم هفت گانه اند- مشاهده می کند و از آن جا می فهمد که سرنوشت برای او حکایت ها نوشته است. هر هفت دختر را خواستگاری می کند و برای هر یک قصری و گنبدی به رنگی می سازد و هر شب را در کنار یکی صبح می کند و از زبان او قصه ها و حکایات شگرفی می شنود. هر یک از این قصه ها رنگی دارد و به نام یکی از روزهای هفته و یکی از سیارات آسمانی و یکی از فلزات است. شنبه روز رنگ سیاه و روز سیاره زحل ( ساتورن ) و فلز سرب است که در انگلیسی هم بدان saturday  (ساتردی) می گویند. یکشنبه روز رنگ زرد و فلز طلا و روز خورشید است که در انگلیسی هم بدان Sunday می گویند. دوشنبه یا Monday روز ماه و فلز نقره و رنگ سفید است.چهارشنبه روز مرکوری یا فلز جیوه و پنجشنبه روز ژوپیتر یا سیاره مشتری است.

جذاب ترین قصه همان است که دختر شاه هند در قصر سیاهش راجع به شهر سیاهپوشان و پادشاه آنان  نقل می کند. او می گوید ندیمی داشته اند سیاهپوش و وقتی پادشاه راز سیاهپوشیش را از او می پرسد اول طفره می رود و وقتی ناچار لب به می گشاید، می گوید که تنها می توانم تو را به چین و شهر سیاهپوشان راهنمایی کنم تا سر از راز سیاه پوشیدن من در آوری.

اهمیت کارش:

آیا نظامی جز داستان سرایی هنری نداشته است؟ به واقع چه چیز او را در زمره ی پنج شاعر اول ایران قرار داده است؟

حقیقت این است که داستان سرا کم نداشته ایم ولی کمتر کسی زبان آوری نظامی را دارد.

اولا نظامی حکیم است یعنی جامع علوم زمان خود است که در شعر او انعکاس تام دارد. از این رو تلمیحات فراوان دینی و علمی در زبان وجود دارد. بنابراین وقتی می گوید:

روز شنبه ز دیر شماسی               خیمه زد در سواد عباسی

باید از قبل بدانیم دیر شماسی همان معبد مهر پرستی ( شمس پرستی) است، و خیمه زدن در سواد عباسی کنایه از پوشیدن لباس سیاه ( به رسم عباسیان ) و رفتن به گنبد سیاه است.

ثانیا همین حکیم بودن ایجاب می کند که سخن او لغو و بیهوده نباشد. لذا بر خلاف کثیری از شعرا در شعر او لفظ رکیک وجود ندارد. همین طور دراز گویی بیهوده در بیان او وجود ندارد. به علاوه حکیم کسی است که غایت مند و هدفدار عمل می کند و داستان های سرگرم کننده و جذابش در عین حال پیام های عمیقی دارد. مثلا قصه ی گنبد سیاه ناظر بر بی پایانی آرزو های بشری و سیری ناپذیری اوست چرا که آن پری چهر چینی تمام اسباب عیش و تنعم- به جز خود را- در اختیار ملک جوان می گذارد و پادشاه جز به وصال سریع او  راضی نمی شود و چون صبر از کف می دهد، همه چیز را با هم از دست می دهد در صورتی که اگرتنها یک شب دیگر صبر می کرد، به وصال او هم می رسید.

مهپاره به او می گوید:

امشب   بر   امید   گنج    بساز                  شب    دیگر    خزینه    می  پرداز

صبر کن شبی،   محالی   نیست                 آخر امشب شبی است، سالی نیست

ولی ملک شکیب از دست داده و بند قبای او را باز می کند:

او همی گفت و من چو دشنه ی تیز               در  کمر   کرده   دست، کور  آویز[1]

تا  بدانجا  رسید    کز      چستی                 دادم   آن   بند   بسته   را  سستی

چون که دید او  تیز  کاری   من                 بی شکیبی    و     بی قراری    من

گفت یک لحظه  دیده را  در  بند                 تا   گشایم    در    خزینه ی   قند

ولی چشم بستن همان. و خود را در سبد نخستین دیدن همان

   بهرام در گنبد سیاه

 

 

قصه ی گنبد زرد حکایت پادشاهی است که از زنان بی وفا دلزده شده چرا که آنان کنیز کانی بوده اند که به محض ازدواج با ملک، زیاده طلب می شدند و بی وفایی پیشه می کردند و از آن سوی داستان کنیزک زیبایی که بر اساس یک بیماری موروثی و فامیلی، آبستنی و بچه زادن برایش مرگ آور است ولی این دو با یک ترفند روانشناسانه یعنی با تحریک حسادت کنیزک، به وصال هم می رسند. زرد رویی کنیزک و بیماری ارثیش هم احتمالا اشاره به نوعی بیماری خونی (زردی) مثل ازدواج افراد RH منفی با افراد  RH مثبت دارد.

داستان گنبد سبز حکایت مرد پرهیز کاری است که در راه منزل زنی زیبا روی را می بیند که باد یک لحظه نقاب از رویش بر می دارد و مرد پرهیز کار دیوانه عشق او می شود و چون زن شوهر دارد، چاره را در پناه بردن به خانه ی خدا می بیند و در راه با ملیخای ستمکار همراه می شود که در اثر سوء نیت و سوء عملش در چاه غرق می شود. بشْر پرهیزکار اموالش را بر می دارد  تا به اهل و عیالش برساند و چون به آن جا می رسد می بیند زن ملیخا همان محبوبی است که از اول داستان دل از وی ربوده بود و بدین ترتیب دو دلداده به وصال هم می رسند.

داستان گنبد سرخ حکایت تعقل و به کار انداختن فکر برای حل معماهای پیچیده است و درباره ی شاهزاده خانمی که شروط ازدواجش را فرهیختگی و حکمت قرار می دهد و ضمن آن نکات و لطایف حکمی بیان می شود.

گنبد فیروزه ای هم حکایتی بلند و پر ماجرا در نفی طمع کاری است. ماهان به سودای تجارت گرفتاری های مختلف می یابد ولی در پایان به آنچه داشته قناعت می کند و نجات می یابد.

گنبد قهوه ای حکایت جدال خیر و شر در قالب دو انسان است

و بالاخره حکایت گنبد سفید نیز داستان پرهیز از گناه و چشیدن ثمره شیرین آن است.

 

 

 خلاصه ی هفت پیکر را از این آدرس نقل می کنم:  http://7peikar.blogfa.com/cat-9.aspx

 

پیکر اول:روز شنبه: داستان شهر سیاهپوشان

روز شنبه بهرام شاه به سوی گنبد سیاه و بانوی هندی خود روانه شد. تا شب آنجا نشاط و شادی, عود سوزی و عطرسازی کرد. هنگامیکه شب همچون عودِ سیاهی به روی حریر سپیدِ روز ریخته شد, شاه از بانوی کشمیریِ خود افسانه ای طلب کرد و آن آهوی تُرک چشم هندوزاد گره از نافه ی مُُشکین خود گشود و در حالیکه از شرم نگاه به زمین دوخته بود داستان خود را اینچنین آغاز نمود که:

 

در دوران کودکی از خویشان و بستگانم چنین شنیدم که از جمله خدمتکاران قصر خاندان ما, زاهد زنی بود که هر ماه در سرای ما می آمد. سر تا پای پوشیده در لباس سیاه. روزی از او سبب سیاهپوش بودنش را جویا شدند و او از آنجا که زنی پارسا و درستکار بود چاره ای جز راستی پیش روی خود ندید و راز آن حریر سیاه را گفتن آغاز کرد که:

 

سالها قبل من کنیز فلان مَلِک بودم. مردی بود بسیار درستکار و بزرگمنش و کامگارو مهماندوست که گرچه جورها و بی عدالتی های فراوان دیده بود اما دست از کوشش برنداشته بود. مهمانخانه ای داشت بزرگ و غریبان و خستگانِ راه را در منزلش سُکنی میداد و خوانِ سخاوتش همواره بر همگان باز بود.و این او بود که همواره در تمام اوقات سال سیاهپوش بودو ردا و جامه ی سیاه به تن داشت. در گذشته لباسهای پر از زینت و طلا, به رنگِ سرخ و زرد می پپوشید اما رخدادی در زندگی او سر تا به پا, سیاهش کرده بود و کَس راز این سیاه پوشیدنش را نمی دانست. روزی به پایِ شاه افتادم و دلیل سیاه پوشیدنش را خواستار شدم و او را گفتم:

 

"ای دستگیر غمخواران فقط تو راز این جامه ی سیاه را میدانی پس مهر از لب بگشا و مرا محرم بدان."

 

شاه چون اصرار من بدید لب به سخن گشود که:

 

در ِ قصر من همواره به روی میهمانان باز بوده و هست. روزی از روزها میهمانی از راه رسید که از کلاهِ روی سر تا کفش و دستارش همگی سیاه بود. در دل دانستنِ دلیل این سیاهپوشی را خواستار شدم اما ابتدا به شرط میزبانی نُزلی پیش رویش گذاردم و سپس از او پرسیدم:

 

"از چه روی جامه گان تو همگی سیاه هستند؟"

 

پاسخ داد: " معذورم بدار که گفتن نتوانم. "

 

اصرار کردم, لابه و زاری کردم و او چون بیقراری من بدید گفت:

 

"در ولایت چین شهریست چون خُلد برین. نام آن شهر, *شهر مدهوشان* است با مردمانی به صورت ماه, در قبا و جامه ی سیاه. هر که در آن شهر وارد شود همچون آنها سیاهپوش می گردد.اگر گردنم را بزنی بیش از این نتوانم گفت."

 

این را بگفت و از پیش من برفت. من ماندم و بی قراری و اشتیاق دانستن آن شهر و آگاهی از این راز سر به مهر. صبر پیشه کردنم را سود نبود پس راه سفر پیش گرفتم و راهی دیار چین شدم و به شهر مدهوشان رسیدم.

 

چون قدم به آن شهر گذاشتم باغی دیدم آراسته چون خُلد برین ساکنان شهر سپید رویانی چون ماه اما در قبای سیاه. تا یکسال آنجا ماندم اما کَسی از آن راز آگاهم نکرد تا اینکه با آزاذه مَرد قصابی آشنا شدم. از آنجا که انسانی بود نیکرای و نیکزاد با او دوستی آغاز کردم و به او لطفها کردم تا این داستان را برایم بگوید. روزی مرا به خانه ی خویش برد طعامی آورد و خدمتی خوب درنوردید. هنگامی که خوردن و صحبت از هر دری کردن خاتمه یافت هر آنچه از طلا و سکه و جواهر که به او بخشیده بودم پیش آورد و پرسید:

 

"دلیل این همه بخشش چیست؟ در قبال اینها چیزی از من بخواه, که اگر جانم را هم بخواهی دریغ نخواهم کرد."

 

به او حکایت خود را گفتم و دلیل ماتم و سیاهپوشی مردم شهر را جویا شدم. مرد قصاب چون این سخن بشنید دگرگون شدو لختی ساکت ماند و سپس گفت: " وقت آنست که آنچه را که میخواهی بدانی ببینی و از آن «گاهی یابی بر خیز تا بر تو راز آشکار کنم."

 

این سخن بگفت و از خانه بیرون شد و من در پی او. او میرفت و من به دنبالش تا از شهر بیرون شدیم و به خرابه ای رسیدیم. آنجا سبدی بود که به طنابی بسته شده بود. مرا گفت:" در آن سبد بنشین و بر آسمان و زمین بنگر تا دلیل سیاهی و خموشی آنها را دریابی."

 

در سبد نشستم و مرد قصاب شعبده بازی آغاز کرد و سبد همانند یک پرنده شروع به پرواز کرد و ریسمان به دور گردنم بسته شد و خود را بسته به یک ریسمان میان آسمان و زمین دیدم. اگر ریسمان بریده میشد بر زمین می افتادم. جانم بسته به آن ریسمانِ دورِ گردنم بود. چاره ای جز تحمل آن شرایط نداشتم تا اینکه روز هنگام پرنده ای به بزرگی و عظمت یک کوه از راه رسید و در اطراف من پرواز میکرد و من با خود گفتم پای او را بگیرم مگر نجات یابم. پس چون اینکار بکردم پرنده اوج گرفت و پرواز کرد و من بسته به پای او. از صبح تا ظهر سفرمان طول کشید.چون آفتابِ سوزان ظهر دررسید پرنده به باغی سرسبز فرود آمد و زیر سایه ای نشاط پرستی آغازید و مرا خستگی غالب آمد و خواب در ربود.

 

چون بیدار شدم شب بود و از پرنده خبری نبود. جستجو در آن مکان را آغاز کردم. باغی بود به سرسبزی بهشت پر از گلهای زیبا و درختان پر میوه و جویهای زلالِ پر از ماهی و کوهی از زمرد و چشمه هایی از گلاب و هوایی خنک پُر از بوی عطر گلها. خدا را شکر گفتم و از آن میوه ها خوردن آغاز کردم. اندکی بگذشت وابری آمد و باران بر سبزه ها دُرفشانی آغاز کرد و غبار خوابید و از دور صد هزاران حوری پیدا شدند, روحپرور همچو ریحان, همه دستها حنایی و لبها چون یاقوت سرخ درخشان و ساعدی سیمین و گوشوار مروارید بر گوش و شمعها به دست, با هزار عشوه و ناز نزدیک آمدند و فرشی انداختند و بساطی پهن نمودند و تختی گذاردند و راهِ صبرم زدند.

 

اندکی بعد گویی که  آفتابی پر نور پدید آمده باشد بانویی پدیدار شد چون صبح تابان. او سرو بود و حوریان در برابر او مانند چمن, او گل سرخ بود و حوریان چون سمن. به غایت زیبایی و جمال. سپید تن و لعلین لب و مُشکین گیسو چون عروسی مهرو بر تختی فرود آمد و لختی بنشست. سپس سر برداشت و با یکی از حوریان سخنی گفت که: " نا محرمِ خاکی ای اینجا هست. بگردید و پیدایش کنید و پیش من آریدش."

 

حوریان مرا یافتندو به پیش آن بانو بردند. خواستم تا پایین مجلس کنار خادمانش بنشینم که مرا گفت:"برخیز! آنجا جای میهمان عزیزی چون تو نیست. برخیز و به پیش من آی و کنار من بنشین!"

 

گفتم:" ای بانوی فریشته خو! من چگونه پیش چون تو شاهی بنشینم. تخت سلیمان که جای دیوان نیست."

 

گفت:" بهانه مگیر و به پیش من آی که عزیز میهمانی هستی."

 

به پیش او رفتم و بنشستم. با من خوش زبانیهای بسیار کرد و بنواخت و طعامی بهشتی برایم آورد و مطربی نواختن آغازید و ترانه ای گفت و شرابی پیمانه کرد.

 

من نوشیدم و نوشیدم و مستی از حد بگذشت. بوسه ای از او خواستم و هزار بوسه ام ارمغان داد. اشتیاق غالب شد و دست بر کمرش انداختم. چون این حال من بدید گفت:" امشب را به بوسه قانع باش. زلفم را بکش و لبم را گاز گیر و بوسه از رخم برُبای و دیگر چیزی مخواه تا فردا شب."

 

چون اشتیاقم غالب شد و صبر نتوانستم, دست یکی از حوریان را به دستم داد و گفت:"کام خود بگیر که او کمر به خدمت تو بسته."

 

من و آن حوری هر دو برفتیم و زیر بلور آسمان, شبی را تا سحر کام براندیم و صبح هنگام خواب مرا در ربود و تا شب در خواب میبودم.

 

دوباره شب شدو حوریان از راه رسیدندو آن بانو نیز هم. دوباره اشتیاق من و دعوت او به صبر و اصرار من و پیوند دادن او مرا با یکی از کنیزکان خود و عشق بازیهای من با آن کنیزک.

 

 و روزها گذشتند و گذشتند. سی روز بگذشت و من هر شب به وصال کنیزکی از وصال بانوی آن بهشت برین میماندم.تا اینکه صبرم لبریز شد و اشتیاق داشتن آن بانوی مهرو غالب شد و با خود گفتم امشب را دگر به وصل حوری ای قانع نخواهم بود و اگر مرا دعوت به صبر کند اصرار بی حد کنم تا کامم بدهد.

 

شب شد و آن آفتاب رخ آمد و من به کنارش شدم و تا خود صبح به اصرار و الحاح گذرانیدم او مرا گفت به بوسه و آغوش من راضی باش و فعلا بیش مخواه تا به وقتش به وصالم برسی و صبر پیش گیر و مرا گوش بدار و من بی صبری کردم و اصرار فراوان که من امشب تو را میخواهم و صبر نتوانم کرد. چون اصرار من بدید گفت:"چشم فرو بند, تا بند قبا بگشایم, چون بگشایی مرا در کنار خود بینی."

 

چشم بستم و چون بگشادم خود را در آن سبد میان آسمان و زمین دیدم. نه باغی بود و نه بانویی.

 

قصاب از راه رسید و مرا پایین آورد گفت: "حال دلیل سیاهپوشی این خلق را میدانی. اگر هزار ره میکوشیدم تا تو را بگویم از این راز بیفایده بود. باید خود میدیدی و باور میکردی."

 

و آن مرد نیز از آن پس سیاهپوش شد.

 

والسلام.

 

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

 

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

 

(حافظ)

 

داستان دوم: روز یکشنبه: داستان کنیزک زرد رو

یا جمیل

 

روز یکشنبه بهرام قصد گنبد زردِ همچون آفتاب کرد. جام زرین به دست گرفت و تاج زر به سر نهاد و عیش راند. چون شبِ خلوت ساز از راه رسید بهرام شاه از رومی عروس چینی نازِ خود تقاضای  افسانه ای کرد و او نیز اطاعت شاه نمود و در آن گنبد آوازی خوش ساز کرد و قصه ای را چنین آغاز, که:

 

در شهری از شهرهای عراق, شهریاری بود عالم افروز. شاهی که از قدرت و جمال و هنر چیزی کم نداشت مگر یک عیبِ بزرگ و آن غم و اندوه و دلتنگی او بود که شیشه ی آسمان جوانیش را تیره نموده بود. منجمانِ قصر شاهی سالها قبل در طالع او چنین خوانده بودند که برای او از طرف زنانش خصومتی پیش خواهد آمد. از این روی مدتی از بیم ضرر, تنهایی پیش گرفت و چون جانش از تنهایی به تنگ آمد کنیزکانی اختیار کرد و آنها را به مهر نواخت اما هر یک از آنها در طی هفته ای پا از گلیم خویش بیرون میگذاشتند و نافرمانی و سرکشی آغاز میکردند و خیال خاتونی مغزشان را پر میکرد و گنجهای قارونی از شاه می خواستند. و بدین ترتیب هر کنیز بیش از یک هفته در قصر وی دوام نمی آورد و او کنیز را بیرون میکرد و کنیز تازه ای اختیار مینمود و در طی سالی هزاران کنیز می آمد و میرفت و هر یک هفته ای بیش نمیماند و شاه دلیل این نافرمانی بیمهری زنان را نمیدانست.

 

و دلیل این نافرمانی آنها عجوزه پیرزنی از خدمتکاران قصر شاهی بود که جز خود ندیم و خادمه ی دیگری را نمی توانست پذیرُفتن و هر عروس نویی که در قصر وارد میشد او سحر و افسون به گوشش میخواند و زنان را فریب میداد که زیبا خاتونِ نازداری چون تو چرا در بند خدمت شاهی باشد که تو خود خداوندگار قصر توانی بود و بدین ترتیب باد غرور و منیت مغز زنان را پر میکرد و هفته ای بیش در آن قصر ماندن نتوانستند.

 

و شاه روزهای حیات خود به تنهایی و دلتنگی میگذراندو زنی در خور عشق خود نمیافت. در حالیکه تنها دوای درد او مهربانی بود و وفا. تا اینکه روزی از روزها شاه از رسیدن کاروانی از کنیزکان زیبا مطلع شد و طبق عادت همیشه برای خرید کنیزکی مهرو راهی بازار شد. در میان کنیزکان دختری بود از ولایت چین. کنیزی چون پری, پر نور چون ستاره ی سحری, لبش چو مرجان و دندانها چون مروارید, آفتاب رو و شکر ریز. شاه چون جمال او بدید از میان تمام کنیزکان او را خواستار شد و از برده فروش احوالش پرسید. برده فروش پاسخ داد:

 

"جمیله کنیزیست به غایت زیبایی که از کمال اخلاق و خوبی رفتار خللی در او نیست و هیچ عیبی ندارد جز یکی. و عیب او این است که دل به وصال هیچ مردی نمی دهد و دوست نمیدارد دست کَسی به او بخورد. هر که صبحگاه او را میخرد شباهنگام پَسَش میآورد. ازاینروست که با تمام جمال و خوش خویی, خریداری ندارد."

 

شاه چون این سخن بشنید قصد خرید کنیزکی دیگر از آن کنیزان را نمود اما جز آن مهروی پریچهر به دیگری اندیشیدن نتوانست. نه  از کنیز شیرین رو سیر میشد و نه عیبش را تحمل می توانست کرد. عاقبت عشق چیره شد و تن به خرید کنیزک داد و درِِ یک آرزو را بر خود بست و ماری را کُشت و از اژدهایی برَست.

 

آن پریرو را به قصر خویش آورد و نبک بنواخت و او نیز به زیر پرده ی لطف و مهر شاه خدمت شهریار نگاه داشت و چون غنچه, مهربان در پوست بود و دوست بود و خانه داری نیکو بود و معتمدی مُشفق. گرچه شهریار مقام و منزلتی بلندمرتبه اش داده بود چون سایه ی زیر پای متواضع بود و فروتن. تا اینکه عجوزه ی خدمتکار از راه رسید و در قصر, بانویی دید به کمال زیبایی و مهربانی و اخلاق پسندیده و دل شاه را  در گرو محبت او دید و دیدنش را تاب نیاورد و حیلت آغازیدن گرفت و زبان به فریب آن مهرو گشاد اما پیش موسی ساحری کردن را سود نبود و فریبش در کنیزک نگرفت و شاه چون عتاب کنیز را دید پی برد که این جادوی پیرزن تمام کنیزکان را فریب میداد و او را از قصر خود بیرون کرد.

 

روزها میگذشتندو هر روز مهر شاه به کنیز و عشق کنیز به شهریار فزونی می یافت اما شاه صبر و خویشتنداری میکرد و سخنی از وصل به زبان نمی آورد. تا اینکه شبی آتشی در دل آن دو مهربان افتاد و شاه زبان به سخن گشود که:

 

"ای سرو قامت ماهروی من, از تو یکی نکته پرسیدن میخواهم. قسم یاد کن که راستش را بگویی. که من راستی از زنان کَم شنیده ام و راستیست بنای عشق مرد و زن. شنیده ای که بلقیس و سلیمان(ع) را کودکی شد, دست کَج و پا کج. سلیمان به خدمت جبرییل (ع) شد و از او پرسید راز این نقص را و او پاسخ داد: ناراستی ای میان تو و همسرت رفته. آن را جستجو کن و بیاب و راستش را بگو تا فرزندت صحت یابد. او به نزد بلقیس رفت و از او راستی خواست و بلقیس اعترافی نمود و دست کودک راست شد. سپس بلقیس از سلیمان راستی خواست و او رازی را فاش ساخت و آن هنگام پای کودک راست شد و صحت یافت. پس میبینی که راستگویی و درستکاری بر هر زن و شویی واجبست. پس زبان بگشا و به من راستش را بگو که از چه روی از وصال من سر باز میزنی."

 

کنیز چو این سخنان بشنید زبان بگشود و پرده از بیماری و زردرویی خود برداشت ,که:

 

"در میان بستگان ما صفتی هست موروثی در تمام زنان. که همه زردروی و بیمارند و چون دل به مردی بسپارند و عروس او شوند همه به گاه فرزند آوردن و زادن از دنیا میروند. من چگونه تن به مرگ خود دهم و این عسل زهرآلود را بنوشم؟ اینست راستِ قصه ی من. حال تو نیز چون سلیمان راستش را بگو که چرا زنان را طرد میکنی و زود از آنها سیر میشوی و راستشان نمیدانی؟"

 

شاه پاسخ داد:" از برای آنکه هیچ یک از زنان با من نفسی مهر نورزیدند. همه در بند کار و راحت خویش بودند. نیک آغاز کردند و بد تمام. چون راحتی دادمشانع هدیه دادمشان, دردشان را ئوا شدم خدمتم فراموششان شد و جور کردند و برفتند. بر زن ایمن نتوان بود که او چون پر کاه است در برابر باد: بی ثبات. اگر زر ببیند و ثروت راضیست. تا جوان است و زیبا خامست. آنگاه که پخته مشود و تجربه اندوخته دیگر عجوز پیری شده که کَس میل وصالش نکند. هیچ یک از این کنیزکان را خدمتکار و مهربان ندیدم. تا تو آمدی و راستی آغاز کردی. تنها تو را دیدم که به شرط خدمتِ من قیام کرده ای و دم به دم بر خدمت می افزایی. با اینکه با تو در عین بی کامی ام  اما بی تو لحظه ای چشم بر هم زدن نتوانم."

 

شاه تمام این سخنان بگفت اما در کنیز نگرفت و  همچنان روزگار را در صبر و خودداری می گذراند و آتش عشقش هر روز شعله ورتر میگشت. تا اینکه آن عجوز پیر را از راز شاه آگاهی افتاد و فهمید که شهریار دل در گرو دختری دارد بدون اینکه به وصال رسیده باشد. پس حیلتی آغاز کرد وبا شاه در میانش گذاشت,که: "تو میتوانی حسادت بانویت را برانگیزی. کنیزی دیگر در خانه بیاور و مقابل چشمانِ بانویت, او را بنواز و در آغوش بگیر و اوقاتت را با او بگذران تا رام شود."

 

و شاه چنین کرد. کنیزی به خانه آورد. دلش با آن بانوی پریچهر خود بود اما اوقاتش را با کنیز تازه خرید می گذراند. وقت دلتنگی و نیاز به بانوی خود پناه میبرد و وقت عشرت به کنیز تازه خرید. و اما احوال آن بانوی چگونه بود؟ از رشک دادن شاه آتش غبار غیرت بر رخسار چون مهش نشسته بود اما صبر پیشی کرده بود. اما عاشق را صبر چه سود؟ تا اینکه شبی از شبها شاه را به خلوت خویش تنها یافت و نزد او رفت و سخن آغازیدن گرفت که:

 

: ای شهریار خسروِ فریشته نهاد! داور مملکت به دین و به داد! چرا با من اینگونه میکنی؟ چرا در صبح هنگام آشنایی مرا نوش محبت دادی و بنواختی و در آخر مانند شام سرکه فروشی و تلخی آغازیدی؟ گیرم از من نخورده گشتی سیر, چرا به دست رشک رقیبم دادی؟ اگر قصد جان مرا داری با شمشیر خودت مرا بکش که آن برای من عین حیات است. هر چه خواهی کن ولی به دست رقیبت دیدنم را تاب نیست. لب بگشا و راز با من گو! از چه روی این کردی؟ بگو و آنگه من قفل این خودداری میشکنم و آنِ تو میشوم و مرگ را به جان میخرم چرا که تو را از جانم دوست تر میدارم."

 

شاه از آنجا که دل در گرو او داشت لب به سخن گشود و گفت: " از اشتیاق خود گفتی ازحال من نگفتی. آرزوی تو افروخت مرا شکیباییم سود نداشت تا پیرزن دوا بشناخت و چاره ای ساز کرد و او این راه را پیش رویم نهاد. گرچه سختم بود و آزار تو چون زهری بود بر جانم, اما صبر کردم و آنچه گفت را انجام دادم."

 

چون فریبکار را شناختند او را به جزای عملش رساندند و شاه قفل گنج گهر گشود و به وصل بانوی خود رسید و نه تنها مرگی در پی نداشت که زرد رویی او برطرف شد و صحت یافت و سالهای سال در کنار شهریار زندگی کرد و کامکار و شادکام بود.

 

 

داستان سوم: روز دوشنبه: رنگ سبز

یا لطیف

 

روز دوشنبه بهرام قصد گنبد سبز رنگ کرد و چتر سبز برکشید و به سبز پوشید و به سوی بانوی سبزپوش خود روانه شد. چون در این باغ سبز تفرجی نمود از بانوی خانه افسانه ای درخواست کرد و او پس از مدح و ستایش شهریار چشمه ی قند کلام را گشود که:

 

در روزگاران دور در ولایت روم مردی بود عزیز و خوشدل و نیکخواه و پرهیزگار. هر چه از هنر میباید در وجود او موجود بود و مردمان او را عزیز میداشتند و بِشرِ پرهیزگار می نامیدندش چرا که در دوری از شهوات و دانستن معنای حلال و پرهیزگاری نمونه ی دوران بود.

 

از قضا, روزی از روزها از کوچه ای خلوت عبور می کرد. زنی نیز در حجاب و نقاب از کوچه در حال گذر بود که ناگهان باد فتنه ای را آغاز کرد و چادر از سر زن بیفتاد و ابر سیاه از مقابل روی ماه کنار رفت و صورتی پدیدار شد در کمال زیبایی, مست از کرشمه, آنچنان که صد توبه می شکست و پرهیز به باد میداد. سپید رو  و گلگون روی. چشم نیمه باز خواب آلود و زلف پیچ در پیچ عنبرافشانش ره صد دین و دل میزد و هیچ دل را جای شکیب از چنان جمالی نمی ماند.

 

چون بشر آن آهوی خوش خرام بدید حال خود ندانست و از سر مستی و بیخودی فریادی کوتاه از سینه برآورد و زن چون این آواز شنید چادر و روپوش را به خود پیچید و از نظر دور شد و بشر را یارای حرکت نبود. چون به خویشتن آمد خانه بر رفته دید و خانه خراب. آن زن را شوهری بود و خواستنش حرام. اما تمنای او از دل بشر به در نمیرفت و شکیبایی از وی سود نمیکرد. چون دید که اگر غافل شود شهوت بر او غالب شده و دین و آخرتش را به باد خواهد داد  قصد زیارت خانه ی خدا کرد و به او از این خواهش نفس پناه برد تا مگر دردش آرام گیرد. به خداوند پناه برد و سجده بر آستان او زد و بارگاه او زیارت کرد و آنگه راه بازگشت پیش گرفت.

 

در راه بازگشت با مردی همسفر شد به غایت بدخواهی و بد دلی, غرور و تکبر, که از هر حدیثی هزار نکته و ایراد می گرفت و زبان طعن و گزیدن میگشود و خود را نادره گفتار و عاقل و دانای همه فن می دانست. مرد از بشر پرسید:" نام تو چیست ای مرد؟ بگو تا تو را بدان خوانم!"

 

بشر پاسخش داد و نامش بگفت. مرد زبان به طعن گشود که:" بشری تو؟ ننگ آدمی هستی و اسمت آدمی معنا دار!!! نام من ملیخا ست. امام عالمیان, دانای همه علمی, کَس را یارای همسنگی من نباشد. این منم که از همه دانشی سررشته دارم. نجوم می دانم و طب. جادو می دانم و سحر. گر قحطی بیاید پیش بینی اش می کنم. گر پادشاهی ای را زوال رسد پیش بینی اش میکنم. کیست که کیمیا گری بداند جز ملیخا!!!کیست که سحر بداند جز ملیخا!!!"

 

اندکی پیش رفتند تا اینکه در آسمان آبی یک ابر سپید و یک ابر سیاه پدید آمد. ملیخا از این امر در شگفت شد و علتش را از بشر پرسید. او پاسخ داد:

 

" خدای عالم است که این می کند. قدرت او بر همه چیزی غالب است. میتواند ابر را به هر شکل و رنگی که میخواهد درآورد."

 

 ملیخا پاسخ داد:" این چه دلیلی است؟ تیر باید که بر نشانه بود. پاسخ سوال این است: ابر تیره دود سوخته ی بی آب است و ابر سفید دارای نم و رطوبت. خدای خواسته هم شد دلیل؟!!!"

 

اندکی دیگر پیش رفتند و کوهی دیدند بزرگ و کوهی کوچک. ملیخا علت آن را از بشر پرسید و او پاسخ داد:" خدای است گرداننده ی آسمان و زمین . گر او بخواهد به هر گونه ای خلقت می کند که اوست خلاق عظیم."

 

بشر بانگ بر سر او زد که: "نقش تا چند بر قلم میزنی؟ تو نمیدانی و جاهلی. کوه کوچک را سیلهای سهمگین بدین روز انداخته و کوه بزرگ از آفت سیل در امان بوده."

 

بشر چون این سخن بشنید او را گفت: " اگر من از ره حجت و دلیل وارد نمی شوم بدین معنا نیست که دلیل نمیدانم و جاهلم بلکه به این دلیل  است که علم خود را در برابر علم ایزد یگانه پست میدانم و فضولی در کار او نمیکنم. زین پس نیز هیچ یک از سوالات تو را پاسخی نخواهم گفت."

 

این را گفت و خاموش شد.

 

راه ادامه دادند تا اینکه از گرما و خشکی صحرا به سایه و خنکای درختی پر برگ و شاخ رسیدند.در زیر پای درخت در دل زمین سبوی بزرگی را دفن کرده بودند طوریکه بدنه ی سبو در دل خاک بود اما دهانه اش بیرون و آن سبو پر بود از آب زلال گوارا.

 

هر دو از آب نوشیدند و رفع عطش کردند. چون تشنگی رفت ملیخا بشر را گفت: " از برای چه این سبو و این آب خنک را در این بیابان خشک گذاشته اند؟"

 

بشر پاسخ داد: " این کار نکو را بنده ای از بندگان نیک پروردگار انجام داده است. شاید نذری داشته برای رفع عطش حاجیان و زایران بارگاه او. که از این کارها بسیار کرده اند."

 

ملیخا زبان به تمسخر گشود که:"در این بیابان پر تف و گرما و با این خشکی آخر چه کسی آب در دل خاک میگذارد؟؟؟؟ این کار دغل و دروغ است. این آب هم دامیست که صیادان برای صید خود گسترده اند نه نذری که نیکو بنده ای در راه خدا انجام داده است!!!!"

 

بشر پاسخ داد:" هرکس از آیینه ی چشم خویش دنیا را می نگرد. تو خود اینچنینی و اینچنین در حق خلق خدا می اندیشی که دغل نه در آنها که در وجود توست."

 

ملیخا را این سخنان درنگرفت و ناگهان از جا برخاست و به آب زلال نگاهی کرد و جامه از تن درآورد که خود را در آب بشوید. بشر او را گفت:" آب خورده ای و  عطش برده ای حال میخواهی آب را چرکین کنی؟ اگر زایر و تشنه ی دیگری از راه برسد و آبی هوس کند از این آب آلوده چون بنوشد؟"

 

مردِ بد رای سخن او نشنید و جامه از تن دراورد و به داخل سبو پرید.

 

بشر بالای چاه منتظر او نشست. دیر گاه شد و او از آب بیرون نیامد. بشر را اندیشه درگرفت از نبود ملیخا و به جستجویش پرداخت. در آب نگریست و او را ندید چوب بلندی از درخت کَند تا عمق سبو را بسنجد و ناگهان دریافت که آن سبو نه سبو که چاهی بود عمیق و پرآب که دام هلاک ملیخای خودرای گشته بود. لختی بعد جسم آن بد رای بر روی آب آمد. بشر او را گرفت و خاکش کرد و  گفت:" من و تو هر دو آب دیدیم تو آب زلال را دام بهایم خواندی و خود چون صیدی در دام آب اوفتادی و من نیک دیدم و نیک بر من رخ داد. که تو به دام رای بد خود اسیر شدی و غرقه ی جهل خود گشتی."

 

این را بگفت و برخاست و اسباب و البسه ی ملیخا را گرفتن و به اهل و عیالش دادن خواست. چون گره از بارش گشود کیسه های سکه دید انباشته در بساط او. چشم از آنها فرو بست و بر نفس طماع غالب آمد و راه شهر پیش گرفت تا عیال و خانه اش را بیابد و امانت تحویل دهد.

 

چون به شهر رسید و سراغ ملیخا را گرفت خانه اش را نشان او دادند, سرایی چون قصر. به در خانه رفت و به خدمت عیال او رسید و داستان بد رایی شوهر بگفت و قصه ی هلاکش. سپس کیسه های طلا پیش روی زن نهاد و امانت را به صاحبش بازگرداند. زن چون این صداقت او دید در پس پرده اشک از چشم ریخت و او را هزاران آفرین بر حلال زادگیش گفت  و جوانمردیش را ستود که:" که کند هرگز این جوانمردی که تو در حق بیکسان کردی؟ این تویی اینچنین درستکار و آن ملیخای خودرای جفا پیشه بود که هرگز کاری چون ستمکاری و ظلم و دغل نمیکرد و راستی نمیگفت و جورهای فراوان بر مردم این شهر و بر اهل و عیال خود کرد و جز فریب پیشه ی دیگرش نبود. سالهاست که من از او در رنجم و جز بدی از او ندیده ام. خدای شر او از سر مردم این دیار و من دفع کرده است."

 

زن را جوانمردی بشر خوش آمده بود و پنهان دل در محبت او بسته بود پس  پرده از روی خود برداشت تا جمال خود به بشر بنماید. در همین هنگام بشر در پس آن نقاب سیاه ناگاه همان مهرویی را دید که اول روز در آن کوی دیده بود و به آتش مهرش سوخته بود. آنروز از آن حرام چشم پوشیده بود و اینک حلالی بدین زیبایی خود را به همسری او عرضه کرده بود. پس به شرط کاوین با او جفت گشت و از ظلم ملیخا نجاتش داد و سالیان سال با او زیست به خوشدلی و خوشکامی.

 

داستان چهارم روز سه شنبه رنگ قرمز

یا رحیم

 

روز سه شنبه که روز بهرام شاه بود و روز سیاره سرخِ بهرام شهریار جامه سرخ بر تن کرد و عازم گنبد سرخ فام خود شد و نزد بانوی سرخ روی خود رسید و آن بانو, او را نیک بنواخت و به پرستاریش کمر دربست و خوش اوقاتی در کنار هم گذرانیدند تا اینکه شب از راه رسید و شاه از آن سیب سرخ شهد آمیز افسانه ای نشاط انگیز خواست و او پس از مدح و ستایش شهریار زبان به گفتن افسانه ای زیبا گشود:

 

در ولایت روس شهری بود به زیبایی عروس و در آن شهر پادشاهی عمارت ساز کرده بود و او را دختری بود پرورده به ناز. گلرخی سرو قامت, رخ به زیبایی هم چون ماه, لب به شیرینی چون شکر. خوش رنگ و رو و زیبا. به جز از خوبی و شکر قندی وجودش از هنر نیز بی مایه نبود و از هر علمی چیزی آموخته بود و در هر فنی ورقی زده بود. جادو و افسونگری و طلسم نیز می دانست و تن به ازدواج با هیچ مردی نداده بود چرا که مردی از لحاظ علم و دانش و تدبیر و رای به پای او نمی رسید. خواستگاران بسیاری از اقالیم هفتگانه به خواستنش آمدند و زر و سیم و جان فدا کردند اما سود نداشت . آهوی رمیده, تن به دام هیچ صیادی نمیداد و پدر چون این بدید از شوهر دادن او نومید شد و دختر نیز قصد خلوت و عزلت کرد و با کسب اجازه از پدر بر سر کوهی بلند حصار و قلعه ای محکم و ستبر ساخت و بر راه پر نشیب و فراز دژ طلسماتِ عجب نهاد و دروازه ی دژ را میان دیوارها پنهان کرد و پدر را بدرود گفت و به حصار خود رفت و زندگی در آن حصار را آغاز نمود و *بانوی حصاری* لقب گرفت.

 

از آنجا که از هنر نگارگری سررشته داشت و نقاشی ماهر بود روزی قلم به دست گرفت و با کلک جادویی خویش بر صفحه ی سپیدی چهره ی خود را به تصویر کشید و زیر آن بنوشت:

 

"هر کَس از شهریاران که خواهان من است می تواند به خواستنم بیاید اما چند شرط هست که باید آنها را بپذیرد و انجام دهد. نخست آنکه نیکنام باشد و نیکخو و نیک کردار. شرط دوم آنست که طلسمات راه را گشودن و از بین بردن تواند. سوم شرط آنکه دروازه یِ پنهانیِ دژ را بیابد و از راهِ در داخل شود نه دیوار. و اگر این سه شرط را به انجام رساند آنگاه من با او به قصر پدرم می آیم تا شرط چهارم را به انجام رسانیم. چنانچه به سوالات من پاسخ تواند داد شرط چهارم را نیز برده و من آن او خواهم شد."

 

تصویرهای خود را بر سر دروازه ی شهر و در پیچ و خمهای راهِ منتهی به حصار قرار داد و خود در قلعه به انتظار شهسوارش بنشست.

 

و آن تصویر دلبریها نمود و هزاران هزار مرد نیکنام در هوای او قدم به آن راه پر خطر می نهادند و هیچ یک را یارای انجام آن شروط سخت نبود.

 

تا آنکه جوانی از بزرگان پادشاهزاده را چشم بر جمال بیچون بانو افتاد و دل در گرو مهر او بست و چشم از او فرو بستن نتوانست. آن راه محال و پر نشیب و فراز برای رسیدن به او قدمهای رفتنش را سست میکرد اما جمال آن حوری مهرو صبر را بر پادشازاده ی جوان دشوار می ساخت. تا اینکه روزی به خود گفت پیش افسون چنان پری ای نشاید که نادانسته روم که من نیز به عاقبت دیگران دچار شوم. چاره ای باید ساز کردن و حیلتی اندیشیدن.

 

پس به نزد پیری آزموده و دانا رفت و روزگاری نزد او به علم آموزی و حکمت اندوزی گذراند و در پایان راز خود بر او کشف کرد و آن خضر راه او را از حسابهای نهفته در رویارویی با بانوی حصاری آگاه کرد و چون چاره جویی چاره ساز شد عزم بازگشت نمود.

 

پس جامه ی سرخ به رنگ خون عاشق بر تن کرد و راه قلعه ی بانوی حصاری در پیش گرفت و طلسمات راه نابود ساخت و ره تاخت تا به در قلعه رسید. دُهُلی به دست گرفت و با دَوال بر آن نواخت و اطراف قلعه گشت. آنجا که صدا بیرون می آمد را کند و دروازه را یافت و وارد قلعه شد.

 

بانوی حصاری چون او را دید ندا دادش که: " ای رخنه بند رهگشا! چون طلسم را گشادی و در را یافتی حال به قصر پدرم رو تا شرط چهارم را به جای آوری."

 

سپس خود نیز شباهنگام از قلعه به سوی قصر پدر رفت و فردای آنروز پدر را گفت که بزمی بیاراید و پادشازاده را دعوت کند تا شرط چهارم بگذارند. چون همه گرد شدند بانو وارد شد و در پس پرده بنشست و محک آغاز شد.

 

دختر از گوش خود دو گوشوار کوچک مروارید درآورد و به کنیزی داد تا آن را برِ پادشازاده ببرد. چون مرد گوشوار را بدید سه مروارید دیگر از همان جنس و عیار در کنار آن دو گذاشت و پنج مروارید به سوی بانو فرستاد. دختر چون پنج مروارید را بدید مُشتی شکر بر آن افزود و به نزد مرد فرستاد و پادشازاده شیر به آن شکر افزود و آنرا از کنیزک به بانوی حصاری فرستاد و بانو چون شیر را دید آن را نوشید و هر آنچه مرواری در ظرف مانده بود سنجید و همان عیار داشت که ابتدا او را بود.

 

بانو چون این بدید انگشتری خود از دست دراورد و به پادشازاده فرستاد او انگشتر در دست خود کرد و گوهری بی همتا برای دختر حصاری فرستاد. بانو چون آن گوهر بدید همتای آن را جستجو کرد و از میان سنگهای گردنبندی اش گوهری چون آن گوهر یافت و به پادشازاده فرستاد. پادشازاده چون گوهری همتای گوهر خود دید سنگی آبی رنگ در کنار آن دو گوهر گذاشت و به بانو فرستاد و دختر چون این بدید خندید و پدر را گفت: " خیز و کار من بساز که بر بخت خود بسی ناز کردم و حال بخت بین که چگونه با من یار است و چه نیکو یاری مرا در اختیار. همسری یافتم که هم سرِ او نیست کسی در دیار و کشور او."

 

پدر راز آن سوالها را از فرزند خویش جویا شد و دختر پاسخ داد:

 

" چون دو مروارید کوچک برِ او فرستادم او را گفتم که دنیا دو روز است و بی ارزش است و گذران. جون سه مروارید دیگر بر آن گذاشت و نزد من فرستاد خواست مرا بگوید که اگر پنج روز باشد نیز گذران است و بی ارزش.

 

من شکر بر مروارید ریختم و او را گفتم دو روزه زندگی دنیا به شهوت و گناه می گذرد و او شیر بر آن آمیخت و مرا گفت که اگر پرهیز و راه خدا پیشه کنی کامت شیرین میشود. من چون آن شیر نوشیدنم خود را در برابر علم او کودک شیرخواره ای دانستم.

 

چون انگشتری خود به او دادم به نکاحش رضا دادم و او چون گوهری به من فرستاد خواست بگوید که وجودش چون گوهر است و همتایی بر او یافت نمیشود. من اما گوهری همسنگ آن از گردنبندی خویش گشودم و بر او فرستادم و او را گفتم که من همسر توام و چون جفت شدیم و گوهر دیگری چون گوهر من نیافت سنگی آبی رنگ در کنار دو گوهر گذاشت تا مِهر و عشق ما از بیمِ چشمِ بد در امان باشد.

 

و اینگونه بود که پادشازاده و بانوی حصاری به وصال همدیگر رسیدند و سالیان سال به ناز و به کام در کنار هم زیستند.

 

راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است

 

هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد

 

داستان پنجم روز چهارشنبه رنگ فیروزه ای

يا حي

چون روز چهارشنبه فرا رسيد بهرام جامه ي پيروزه به تن كرد عازم قصر پيروزه اي رنگ شد و شبهنگام از بانوي قصر خواست تا ايين بانوانه به جاي اورد و از راه عشقبازي‌ ‌‌‌‌‌‌ او داستاني به دلنوازي او گويد و آن غنچه ي گلگشاد سرو افراز بر برگ گل خود شمامه ي قند بست و پس از زمين بوسي و مدح شاه سخن اغاز كرد كه:

 

در زمانهاي درو در ديار مصر مردي بود ماهان نام. نيك منظر ونيكنام كه محبوب دوستان و اشنايان بود.

 

روزي از روزها ازاده مردي از دوستان، او را به باغ خود ميهمان برد. بوستاني لطيف و شيرينكار و دوستاني زو لطيفتر صد بار.تا شب زمان در آنجا گذراندند و نشاط پروريدند. چون شب پرده ي سياه خود دركشيد شخصي از دور پديد آمد و ماهان را خطاب قرار داد كه:" مرا ميشناسي؟ منم همال تو. شريك مال تو. مرا به ياد داري؟"

 

ماهان او را گفت: " تو را به ياد نمي آورم. چگونه مرا يافتي و چه كاري با من داري؟ نه رفيق من هستي و نه شريك و نه غلام."

 

مرد گفت: " امشب از راه دوري رسيدم و دلم ديدار تو را خواست. تجارتي بي نظير كردم و باري آورده ام پر ز سود. اما از بيم باجگاه و ماموران باجگير بار را خارج از شهر نگه داشته ام گر تو با من بيايي و كمكم كني بار را از باجگاه بگريزانيم تو را نيز در سود بي نهايت اين تجارت سهيم خواهم كرد.

 

ماهان را سخن سود و تجارت خوش آمد و نشناخته و ندانسته به دنبال مرد روانه شد. از باغ و از شهر خارج شدند. مرد در پيش به شتاب و ماهان در پس. اندكي كه راه پيمودند ماهان را معلوم شد كه راه ديگري غير از راه شهر را مي پيمايند و مسيرشان طولاني تر از مسير باغ تا باجگاه شده است و از بيم گم شدن در بيابان مرد را گفت:" از باغ تا رود نيل يك ميل بود و اكنون ما چندين ميل پيموده ايم و به نيل نرسيده ايم. "

 

مرد گفت::"در پي من بيا و هيچ مگو كه من داناي راه هستم و ميدانم تو را كجا مي برم."

 

رفتند و رفتند تا جايي براي استرحت يافتند. ماهان را خواب دربود.

 

صبح هنگام چون چشم گشود شريك را ناپيدا ديد و خود را در بيابان گمراهي. پر سوز گرما و خار و خاشاك. نه آبي نه آدميزادي نه جانوري. غار در غار پر از مار و اژدها.

 

چون شب رسيد در كنار يكي از غارها بر زمين افتاد و خوابش در ربود. به صدايي از خواب بيدار شد. چون چشم بگشود دو تن ديد يكي مرد و ديگري زن. هر دو بر دوش خود پشته ها بسته و راهي را مي پيمودند.مرد چون ماهان را بديد نزد او رفت و او را گفت: " كيستي و از كجا ميايي؟"

 

ماهان حكايت خامي و غريبي خود بگفت و مرد او را پاسخ داد:

 

"اين خرابي كه تو در آن اوفتاده اي را پايان نيست. اين بر و بوم جاي ديوان است و آن مرد كه تو را اينجا آورد ديويست به نام هايل. هزاران نفر چون تو را از راه برده است و فريب داده. من و اين زن رفيق و يار توايم. به ما اعتماد كن و با ما بيا."

 

پس ماهان در پي آن دو به راه افتاد و آنها دليل و راهنماي او شدند. چون روشنايي صبح پيدا شد آندو راهنماي ناگهان از نظر محو شدند و دوباره ماناه ماند و بياباني بيكران پر از فراز و نشيب. نه خورشي نه آبي نه جنبنده اي نه گياهي.

 

تا شب ان راه را پيمود و شبانگاهان به مغاكي خزيد و لختي خفت. چون چشم گشود مردي ديد سوار بر اسب كه او را ميگفت: " بگو كيستي اي مرد. راز خود برگو كه گر نگويي به ضرب شمشيري سرت از تن جدا كنم."

 

ماهان از بيم جان راز خود برگفت.

 

مرد گفت:" خدا را شكر كن كه به جاي امن رسيده اي در كنار من در اماني و از شر ديوها سالم خواهي ماند و آن دو مرد و زن دو ديو هولناكند. زن هيلا نام دارد و مرد غيلا. كارشان بدي و بلاست.

 

بيا و بر مركب من سوار شو تا تو را نجات دهم و از اين سراي هولناك به بهشت باقي برمت.

 

پس ماهان سوار مركب او شد و اندكي راه پيمود اما ناگهان زير پاي خود صحرايي ديد پر از ديوهاي هولناك چون زنگيان سياه.خرطومها دراز و شاخهايي هولناك. هر يك نعره ميزدند: "ماهان سوي ما بيا. سوي ما بيا" هاي و هويي از نعره شان بر آسمان رفته بود و خروشي كه هر زمان بلند تر و خوفناكتر ميشد. چون ماهان نيك نگريست سوار را ناپيدا ديد و خود را سوار بر اژدهايي غول آسا ديد. دهان پر ز آتش چهار پاي و دو پر و هفت سر. و اژدها به اين سو و آنسو ميرفت و سوار خود را به زمين ميكوبيد و ماهان از بيم جان خود او را محكم گرفته بود. چون سپيده دم از راه رسيد اژدها ماهان را بر زمين انداخت و ناپديد شد. چون ديو را رفته ديد از فرط خستگي خوابش در ربود و آنهنگام كه به هوش آمد خود را در بياباني ديد زير آفتاب سوزان بر ريگ رنگين داغ به دور از سايه و آب.

 

پس راه پيمودن پي گرفت تا شب از راه رسيد و اين هنگام ماهان چاهي بديد چون چاه يوسف. پس از بيم ديوان و ماران به ظلمت و خلوت چاه پناه برد. در چاه شد و اندكي بخفت. چون چشم گشود بالين خوابگاه را كه بن چاه بود ساختن و پرداختن اغازيد هنگاميكه با دست خاشاك كف چاه را مي كند ناگهان از روزني نوري پديدار شد. پس چاه را كند و كند و نور بيشتر و بيشتر شد و چون نظر كرد ديد كه نور روشنايي ماه بود. پس روزن را فراختر نمود و از چاه تاريك به روشنايي باغي زيبا درآمد. باغي پر ز بوي مشك و ميوه هاي تازه از پسته ي ترخنده تا شفتالوي سرخ و سيب شهدآميز و موز و رطب و عناب و انجير و بادام و انگور. پس ار ميوه ها چيد و خوردن اغازيد.

 

ناگه از گوشه اي فريادي برامد كه: " بگيريد دزد را"

 

سپس مردي با چوبه اي پديدار شد و ماهان را گفت: " سالهاست كه از شر دزد ايمنم تو كيستي كه ميوه ي باغ مرا ميخوري؟"

 

ماهان به دست و پاي مرد افتاد و راز غريبي و خستگي خود بگفت.

 

پير چون اين بديد عذر او را پذيرفت و چوبدستي كنار گذاشت و نوازش اغاز كرد. پير او را گفت: " خدا را سپاس گوي كه از آن فرومايگان رستي و به چنين گنج خانه اي پيوستي."

 

ماهان از راز آن بيابان پير را پرسيد و او پاسخ گفت: " اي ز بند غم رسته و در حريم امن پيوسته! آن بيابان ديولاخي است مخوف و بي علف پر از مردمان ديو صفت. هر كه را بينند بفريبند و شكستني هايش را بشكنند. خود را راست خوانند و كج بازند. دست گيرند و در چه اندازند و مهرشان راهنماي كين بود. اينچنين ديوان در جهان بسيارند. ابله خود هستند و ديگران را بد مي خوانند. دروغ را همچون زهر در انگبين ميكنند و به مردم ميدهند. نميدانند كه راستي بقاي آدميست. چون تو ساده دل هستي و اعتماد بر آنها كردي اين بلا بر سرت آمد كه اين بازيها را با ساده دلان ميكنند. اگر دقت ميكردي به اين بيابان نمي افتادي. اما حال كه از ان بيابان رستي خدا را شكر گوي و به او پناه ببر. من مردي هستم تنها كه اهل و فرزندي ندارم. اگر بخواهي مي تواني اينجا بماني و فرزند من شوي و شريك اين سرا و اين باغ."

 

ماهان چون مرد را نيك بديد دعوتش پذيرفت. پير او را گفت: " من بايد بروم براي تو خانه اي ساز كنم و اثاي برايت فراهم. پس بر روي اين درخت رو و تحت هيچ شرايطي فرود نيا و صبوري پيشه كن و با هيچ كس از بالاي درخت گفتگو مكن تا من بيايم. اگر از درخت فرود آيي هلاك ميشوي. پس آنجا بنشين و لب بردوز و صبر پيش گير تا من بيايم.امشب از مار دل بكن تا فردا به گنج رسي."

 

اين را بگفت و رفت و ماهان بالاي درخت آرام بنشست. لختي بعد از دور نوري پديد آمد و سپس صفي از حوريان بهشتي نمايان شدند. نوعروساني شمع گرفته به دست. هر يك به ارايشي و به شكلي. لب چون ياقوت سرخ و رخ چون چراغ ماه روشن. قامتي زيبا و حريري بر تن. رسيدند و بساط گستريدند و آواز بركشيدند و رقص و پايكوبي آغازيدند. ماهان را صبر و قرار نمانده بود و از درخت پايين شدن ميخواست اما سخن پير يادش آمد و آنجا بنشست.

 

حوريان سفره پهن كردند و خورشها و شرابهاي گوناگون گذاردند و خوردن آغاز كردند. در اين هنگام يكي از حوريان ديگري را گفت:" بر سر ان درخت آدميزادي هست. رو او را به بزم ما بخوان و بياورش."

 

حوري مهرو با صد ناز و كرشمه سوي ماهان شد و از آن لب شيرين چون بلبلي آواز در داد كه فرود اي و ميهمان ما باش.

 

ماهان را صبر به در شد و ياراي مقاومتش نبود. پس دست به دست حوري بداد و به سوي جمع آنان شد. لعبتي ديد شكفته چون گل نرم و نازك چرب و شيرين. رخ چو سيب دلپسند در ميان گلاب و قند. تن چو سيماب در مشك لطيف و خوشبو. پس خورشها و بره ها خوردن اغاز كرد و حوريان شرابي به پيمانه اش ريختند و او پياله پياله خورد و مستي پرده ي شرمشان دريد. پس حوري را در بر گرفت و لب بر آن ياقوت سرخ نهاد.

 

چون چشم باز كرد عفريتي ديد از دهان تا پاي غرق در خشمهاي خداي. گاوميشي گراز دندان چون اژدها. اهريمني گوژپشت چون خرچنگ بوي گندش رفته تا هزار فرسنگ. بيني چون تنور خشت پزان. دهان چون پاتيل رنگرزان. باز كرده دهان چو كام نهنگ و در گرفته ماهان را به بر تنگ. پس عفريت ماهان را گغت: " چنگ در من زدي تا مرا ببوسي. پس چرا نمي بوسي؟ لب همان لب است بوسه بخواه. رخ همان رخ است در من بنگر. باده از دست ساقيي مگير كه شراب جوشيده ي بدطعم دهد تو را و هلاكت كند. خانه در كوچه اي مگير كه در ان كوچه پاسبان دوست و يار دزد باشد.

 

ديو اين ميگفت و به سوي ماهان مي آمد و او را هلاك كردن و بلعيدن ميخواست. چون ماهان اين بديد نعره اي كشيد همچون فريادي كه طفل گاه زادن از مادر بر مياورد. اما سود نداشت و ديو بوسه هاي اتشين بر رخ ماهان ميزد تا هنگام صبح كه ناگاه ناپديد شد.

 

پس ماهان خود را بيرون باغ پير در سرزميني پر از تيغ و خاشاك يافت. شمشادها خار شده بودند و جويهاي روشن آب گنديده. با خود گفت:

 

" اگر پرده اندازند در مي يابيم كه اين ابلهان با چه عفريت و جني عشق مي بازند. اين همه نقشهاي رومي و چيني زيبا در ظاهر و زنگي سياه زشتي ذر زير پوست. اگر پوستشان بركشيم و باطن بينيم بوي گندي درايد هولناك. چه بسيار آنهايي كه مهره ي مار خريدند و به خانه رفتند و تازه دريافتند كه مار خريده اند. چه بسيار آنهايي كه گمان كردند صاحب مشك شده اند و به لجنزار رسيدند."

 

پس ماهان از دل پاك به خدا پناه برد و سجده كرئ و زاري و از خدا كمك خواست و بخشايش.

 

در اين هنگاه شخصي ديد درست به شكل و شمايل خويش كه او را گفت:

 

" من خضر تو ام اي مرد! آمده ام دستت رت بگيرم. من همان نيت خيري هستم كه تو در تمام راه حفظش كرديو من صورت نيت خير توام. امدهام دستت بگيرم و به حرم امن راهت دهم."

 

پس دستش گرفت و به در باغي رساند. ماهان در را گشود و خود را در همان باغ دوست آزاده اش ديد. همان باغي كه اول بار آنجا گول همال را خورده بود و به هوس سود لز پي او رفته بود.

 

پس بر دوستان شد و راست پوشيد و راست راند و خداي يگانه را شكر گفت.

 

 

 

داستان ششم روز پنج شنبه رنگ قهوه ای

يا نور

روز پنج شنبه كه منسوب به سياره ي مشتري است بهرام به سوي قصر صندلي(قهوه اي) رنگ خود روان شد و بانوي قصر افسانه اي برايش گفتن آغاز كرد:

 

دو جوان روزي شهر خود را به مقصد شهري ديگر ترك گفتند و توشه و زاد سفر برداشتند و سفر پيش گرفتند. يكي از آنها نيك نام داشت و ديگري شر. از قضا هر كدام را يك گوهر زيبا و گرانقيمت در ميان اسباب خود بود و يك قمقمه آب.

 

هر دو دوشادوش سفر خود طي كردند تا آنزمان كه به بياباني خشك و بي آب و علف رسيدند. خير گمان ميكرد كه اين بيابان زود به منتها ميرسد و اب و آباداني نزديك است اما شر ميدانست كه اين برهوت را پاياني نيست و راه دور و درازي تا اب و بركه باقي مانده اما از ذات بد خود به خير چيزي نگفت و خير تمام آب موجود در قمقمه اش را خورد و شر مشتي آب در ار براي خود ذخيره كرد.

 

راه ادامه دادند و تشنگي عرصه را بر خير تنگ كرد و گرماي بيابان راه نفسش بريد اما شر جرعه اي اب بدو نداد و خود از همان اب ذخيره كرده دفع تشنگي ميكرد و خير در آتش عطش ميسوخت و ميدانست كه شر را آبي هست و از او دريغ ميدارد و اين رسم همسفري نيست اما از او درخواست آب نميكرد تا اينكه چند روز در بيابان گذشت و تشنگي بر او چيره شد و زبان التماس گشود كه:" مردم از تشنگي درياب. اتشم را بكش به مشتي آب. از روي مردانگي شربتي از آن زلال بر من بخش و اگر همتت نيست اب را از تو ميخرم. گوهر هاي من بگير و مرا لختي آب ده!"

 

شر بد ذات پاسخ گفت: " نميتواني مرا فريب دهي. ميخواهي گوهرهايت را به من بدهي و وقتي به شهر رسيديم بگويي من آنها را دزديده ام. من فريب گوهرهايت را نميخورم."

 

خير التماس و زاري كرد و شر شرطي گذاشت كه :" اگر چشمانت را به من دهي من به تو جرعه اي آب ميدهم."

 

خير قبول نكرد و روزي ديگر به عطش گذراند اما تشنگي طاقتش را بريده بود و صبرش را ربوده. در حسرت يك جرعه اب ميسوخت. پس شرط را قبول كرد و شر شمشير برداشت و به ضرب تيغي چشمان آن بيچاره را از كاسه بيرون آورد و بر خاك انداخت و گوهر و اسبلبش را برداشت و حتي جرعه اي هم آب به او نداد و راهش را كشيد و رفت.

 

خير ماند و درد چشم و ظلمات كوري و تشنگي.

 

كُردي از مهتران بزرگ-صحرا نشين و كوهنورد- گله اش را چرا آورده بود. همراه او چند خانوار ديگر نيز بودند كه او از همه ي آنها توانگرتر بود. از براي جمع آوري علف به صحرا ميرفت و گله را دشت به دشت ميچراند.

 

كُرد را دختري بود كه به جمال لعبتي بود تُرك چشم و هندو خال. ريسمان گيسويش تا به پا ميرسيد و چشمان مستش سحر بابلي به سخره گرفته بود. از قضا همان روز دختر كوزه اي آب پر كرد و راه صحرا گرفت تا كوزه را به پدر رساند. در راه ناگهان صداي ناله اي شنيد. به دنبال صدا رفت تا مردي ديد به خاك اوفتاده بيچشم و لب از تشنگي خشك كه از درد به خود ميپيچيد.دختر گفت:" اين ستم كه بر تو روا داشته؟"

 

خير چون صداي او بشنيد گفت:"اي فرشته ي فلكي به دادم برس كه از عطش هلاك شدم. قطره اي آب به من برسان."

 

دختر از كوزه به او آبي داد و دو چشم از كاسه درآمده را بر چشم او گذاشت و چون هنوز پيه چشمش خشك نشده بود اميد بهبودي بود. سپس به خانه رفت و خادمي از خادمان خانه را براي كمك به او فرستاد.خير را برداشتند و به چادر كرد بردند و جاي دادند و خوانش انداختند تا زماني كه مرد كرد از راه رسيد و آن جوان بيچاره را بدان روز ديد. علاج را مرد كرد ميدانست. دختر التماسش كرد كه و پدر به دنبال آن برگ رفت.

 

دختر برگ درخت را كوبيد و آبش گرفت و بر چشم او سود تا از سوزش درد كاسته شود و روشنايي به چشم او بازگردد.

 

چندي بعد بهبود يافت و آنجا ساكن شد و هر روز با مرد كرد به گله داري به صحرا ميرفت. چون داستان خود و شر را براي كُرد باز گفت نزد او عزيزتر شد و همگان لعنتي بر شر فرستادند و خير هر روز نامي تر و گراميتر ميشد.

 

دختر كرد را دل با خير بود و خير نيز از مهربانيهاي او بر او دل بسته بود. با او سخن نگفته و رويش نديده بود اما گاه صدايش را شنيده در هنگام بيماري حرير دستش را بر چهرهي خود حس كرده بود. اما از شرم ياراي خواستن دختر از پدرش را نداشت و با خود ميگفت چنين دختري را با اين كمال و جمال نتوان با درويشي چون من جفت كرد. رسم ميهماني نبود كه در آن خانه بماند و چشم بر دختر خانه داشته باشد پس روزي برگ و ساز سفر ساخت و براي اجازت پيش كُرد رفت.

 

كُرد او را گفت:" تو از غريبان بسي ظلم ديده اي رفتن را به صلاحت نميذانم. اينجا بمان. مرا همين يك دختر است كه او نيز چيزي از كمال كم ندارد. اگر دلت با من و دختر من هست اينجا بمان و دامادي من كن كه من ترا بسي عزيز ميدارم."

 

خير كه اين خوشدلي او بشنيد سجده اي كرد و خدا را شكر گفت. بساط نكاحشان فراهم شد و خير در كنار آنها بماند و روزگار به خوشي بگذراند.

 

تا اينكه زمان سفر و كوچ به دياري ديگر از راه رسيد. چون گاه رفتن شد خير بر آن درخت كه برگش علاج چشم او بود شد و چند برگش جمع كرد و با خود برد. يكي از آنها علاج صرع بود و ديگري علاج بينايي.

 

راه پيمودند تا اينكه به شهري رسيدند كه دختر پادشاه آن ديار صرع داشت و اطبا از درمان او عاجز بودند و پادشاه قرار كرده بود هر كس علاج صرع او كند دختر را به عقد او درآورد و او را وليعهد خود كند.

 

خير چون اين بشنيد نزد شاه رفت و از آن گياه شربتي ساخت و به او داد تا درمان دختر كند. دختر آن شربت نوشيد و غبار صرع از مغزش دور گشت و حال خوش گشت. پس شاه شرط خود به جاي آورد و دختر خود به عقد خير درآورد. پس خير و دختر كرد و مرد كرد و دختر شاه همگي در قصر زندگي خوشي را آغاز كردند و روزگار به كام ميگذرانيدند.

 

از قضا وزير را دختري بود دلربا و شگرف زيبا كه ابر سياه آبله بر خورشيد چشمانش نشسته بود و بينايي اش را از او گرفته بود. پس خير از آن گياه بر چشم او نهاد و چون او نيز علاج يافت با خير جفت گشت و خير كه اول روز، شر بد ذات گوهرش دزديده بود اكنون سه گوهر در خزانه ي دل داشت يكي از ديگري زيباتر. چندي بعد به مقام پادشاهي آن ديار رسيد و عدل ميكرد و احسان و مردمان همه دعا گوي او.

 

و اما بشنويد از شر كه در بازار با جهودي در حال منازعه بود كه خير او را بديد و بشناخت. پس پيش مرد را بفرستاد تا او را به قصر بياورد. او را آوردند و او بيخبر از اينكه شاه همان خير است زمين بوسه داد.. خير از شر پرسيد:"نامت چيست؟"

 

شر پاسخ داد:"مبشر سفري!!!"

 

خير گفت:" من تو را ميشناسم تو يك نام بيشتر نداري و آن شر است."

 

دستور داد به تيغش بزنند و كرد در دم سر آن ملعون از بدنش جدا كرد خلقي را از شر در امان.

 

و اينچنين گوهر نيكي خير او را خيرهاي بيشمار نصيب كرد و سالين سال به عدل حكم راند و به خوشي كام.

 

 

داستان هفتم روز جمعه رنگ سپید

 یا لطیف

 

روز آدينه هنگاميكه تابش خورشيد خانه را از نور سپيد كرد شاه با لباس سپيد راهي گنبد سپيدرنگ شد و پس از عيش و عشرت از بانوي خانه افسانه اي تقاضا كرد و او پس از دعا به جان شهريار و تخت و سلطنتش لب گشود كه:

 

روزي از روزها مادرم خانه اي يكي از اشنايان رفته بود و در آن خانه زنان بسياري ميهمان بودند. ميهمانان يك به يك از هر دري سخن ميراندند تا اينكه نوبت به زني از ميهمانان رسيد و او لب به گفتن قصه اي شگرف و زيبا گشود. و اين همان داستان است:

 

روزي روزگاري جواني بود نيكنام و درست كردار. دانش آموز چون عيسي و مجلش افروز چون موسي. آگاه از هر علمي. زيبا روي و زيبا خوي. اما آن صفتي كه او به آن شهره بود و زبانزد تمام جوانان آن ديار تقوي و پرهيزگاريش بود. محرم و نامحرم ميدانست و چشم پاك داشت و اسير هوي نبود.

 

او را باغي بود خارج از شهر. باغي چون بهشت برين پر از ميوه هاي گوناگون و درون باغ عمارتي داشت و هر هفته اگر وقت فراغتي مي يافت به تماشاي ان باغ ميرفت و اوقات خود به پرورش و رويش گياه و گل و ميوه ميگذراند.

 

يكي از روزهاي پايان هفته كه براي استراحت به باغ خود رفت در باغ را بسته ديد. از داخل باغ صداي خنده و شادي زنان مي آمد و صداي رقص و پايكوبي و آواي چنگ و عود و باغبان خفته به صداي چنگ.

 

در باغ خود زد اما كسي نگشود دور باغ گشت تا شايد خبري از داخل باغ بيابد اما نيافت تا اينكه بالاخره از ديوار باغ بالا رفت و داخل باغ شد.

 

همين كه وارد باغ شد دو مرد كه اطراف باغ براي زنها نگهباني ميدادند او را بديدند و به گمان اينكه دزد است با چوب به جانش افتادند و دستهايش بستند. جوان گفت:" باغ باغ من است و من حق دارم از ديوار باغ خود بالا روم"

 

آن دو مرد براي اثبات گفته ي خود از او نشانهاي باغ را پرسيدند و او پاسخ گفت و باغبان را از خواب بيدار كردند و او شهادت داد كه باغ از آن جوان است و پس دو مرد دستهاي جوان باز كردند و عذرش خواستند و زمينش بوسيدند و جوان از آنها پرسيد كه از چه روي به باغ او آمده اند و ميهمانها كيستند

 

دو مرد پاسخ دادند كه:" اينها كنيزكاني هستند كه از براي ميهماني اي در باغ تو گرد هم آمده اند و ما را به پاسباني در اطراف باغ گمارده اند.برخيز و با ما گردشي در باغ خود كن و نگاهي بر اين كنيزكان ماهرو بينداز. هر كدام را كه پسنديدي بگو تا همين امشب از آن تو باشد."

 

جوان را آهنگ كامراني به گناه نبود. پس با خود گفت:" به اطراف باغ ميروم و نگاهي بر آنها مي اندازم و سپس باز ميگردم به شهر."

 

پس به دنبال آنها رفت.

 

در مقابل جايگاه زنان غرفه اي بود از خشت ساخته شده. جوان داخل غرفه شد و در را قفل كرد تا چشمش به زنها نيفتد و آندو مرد رفتند تا كنيزكان را خبر كنند. جوان داخل اتاق بود و از بيرون صداي رقص و پايكوبي مي آمد. روي در اتاق روزني بود كه از طريق آن بيرون اتاق را ديدن ممكن ميشد. جوان وسوسه شد و با خود گفت: " فقط يك لحظه نگاه بيندازو ببينم ايننان كيستند كه وارد باغ من شده اند."

 

اين بگفت و چشم بر روزن نهاد و دگر چشم برگرفتن نتوانست و كنيزكاني ديد در چشمه ي باغ چون ماهي اي روانه و در حال استحمام و بازي و خنده در آب چشمه و هر يك چون حوري اي سيم ساق و سرو اندام.

 

جوان چون اين بديد صبرش به در آمد و ياراي چشم از روزن برداشتنش نبود. خواست تا در باز كند و داخل باغ شود اما اين گستاخي نكرد و منتظر آن دو مرد نشست.

 

چون آنها آمدند جوان بر خلاف عهدي كه با خود كرده بود از بازگشت به شهر نوميد شد و تن به پيشنهاد آنها داد و از ميان حوريان حمامي زيبا ترين و شكرافشانترين را انتخاب كرد تا برايش بياورند و آن دو مرد از براي خواسته ي او از اتاق بيرون شدند و جوان در انتظار كام بنشست.

 

لختي بعد كنيز را با هزار ارايش و زيبايي به آواز چنگ برايش آوردند و خود اتاق را ترك كردند و عجيبتر اينكه از پشت در اتاق را قفل كردند!!!

 

مرد جوان و كنيزي چون حوري بهشتي نشسته بر تختي در اتاقي تنها.

 

جوان گمان ميكرد كه كنيز را دل با او نيست و او را نميشناسد و آن دو مرد به زور به نزد او آورده اندش. بيخبر از آنكه كنيز آوازه ي جمال و علم و پرهيز او شنيده و نديده دل بر او بسته بود و از اين وصال بسي خوشحال بود.

 

جوان او را پرسيد: نام تو چيست؟

 

گفتا :"بخت"

 

گفت:جايت كجاست؟گفتا: تخت

 

گفت:پرده ات چه پرده؟ گفتا : ساز

 

گفت شيوه ات چه شيوه ؟گغتا :ناز

 

پس از شيرين زباني و حاضرجوابي او خوشش آمد و در برش گرفت بوسيدنش آغاز كرد. در همين هنگام نشستند و تكيه بر ديوار اتاق گلي زدند بيخبر از اينكه اين ديوار خشتي سست است و ناگهان از تكيه ي آندو بر ديوار سقف اتاق خشتي سست شد و لغزيد و بر سر آندو ريخت و جايگاهشان فرود آمد و كنيز از اتاق بيرون جست و جوان از پشيماني پس از گناه نجات يافت و به گوشه اي خزيد. اما انديشه ي آن حوري مهرو از سرش به در نميرفت و از طرفي كنيزك را ميل با جوان بود و اين اشتياق خود را با نواي چنگش به دوستان خود آشكار ساخت.

 

كنيزان ديگر چون اين عشق و علاقه ي او را ديدند چاره انديشي آغاز كردند تا آندو را به وصل يكديگر برسانند و از اين هجران برهانند. پس تا شب هنگام صبر كردند.

 

چون شب در رسيد جوان را در گوشه اي از باغ به انتظار گذاشتند و اندكي بعد كنيز را براي او به ارمغان بردند.

 

شب و شراب و شهد و شيريني. كه را صبر و قرار ماند؟ پس چون زير درختي بنشستند و جوان كنيز را در آغوش گرفت و بوسه اي آغازيدن خواست ناگهان يك گربه ي وحشي به قصد شكار موشي از بالاي درخت به پايين پريد و آندو از ترس ناگهان برجستند و هر يك نارسيده به كام به سويي رفتند. دختر ساز به بر كرد و پرده ي احزان نوازيدن اغاز نمود و جوان به گوشه اي خزيد و زانوي غم در بغل گرفت.

 

آندو مرد نگهبان را خبر از اشتياق ايندو افتاد و قصد فراهم اوردن اسباب وصالشان كردند. پس كنيز را دوباره بر او فرستادند و او نيز دست دختر به دست گرفت و به گوشه اي ديگر از باغ بردش.

 

در آن قسمت باغ كدوهايي را با ريسمان از درختي آويخته بودند. جوان و كنيزك به زير درختي تنومند نشستند و جوان دست بر گردن كنيز انداخت و تا خلوتي آغاز نمودن خواست موشي صحرايي كه كدوها را آويخته به طناب ديده بود گوشه اي از طناب را به دندان تيز انداخت و جويدن آغاز كرد و ناگهان كدوهاي اويخته از طناب مانند طبلي بر زمين فتاد و صدايي هولناك برخاست و آندو به خيال اينكه جنگ شده است به گوشه اي گريختند.

 

جوان به گوشه اي خزيد و تاب و قرارش رفته انديشه ي آن مهرو را ز سر بيرون نميتوانست كرد و دختر چنگ به بر گرفت و نواخت آنچنان كه بيهوش شد و ياران را از اشتياق ايندو آگهي افتاد و قصد كردند تا هنوز صبح نشده به هم برسانندشان.

 

پس در گوشه اي از باغ غار مانندي يافتند و كنيز را در ميعادگاه به دست جوان سپردند.

 

همان هنگاه جند روباه در پس غار از بيم گرگي پنهان شده بودند گرگ نيز در غار در جستجوي آنها.

 

چون كنيز و جوان برنشستند و خلوتي آغازيدن خواستند ناگهان صدايي درآمد و آندو دلداده روبهاني ديدند در حال بيرون آمدن از غار و در پسشان گرگي عظيم كه همه به شتاب به سوي آندو مي آمدند.

 

پس كار خود رها نموده و از بيم جان گريختن آغار كردند.

 

آندو مرد و كنيزكان ديگر چون دختر را ديدند كه به شتاب به جمع آنها پيوست و از پيش جوان وارد شد گمان بردند كه خطايي از او سر زده كه صاحب باغ را رنجانده. پس لب به ملا متش گشودند. تا اينكه جوان به سخن آمد و گفت:" زنهار دست از او داريد. يار آزرده را ميازاريد. گوهر هر دوي ما گوهر پاك است و تقدير خداوندي خطا و خلل را در كار ما راه نداده پس اين موانع كه در وصال ما پيش آمد همه براي حفظ پارسايي ما و دور كردن گناه از بر ما بود كه اگر خدا ما را دوست نميداشت زود تن به دام گناه داده بوديم و بر حرام دل نهاده بوديم. با عروسي بدين پريچهري از راه حرام وارد شدن روا نباشد. توبه كرديم و اشتباه خود را پذيرفتيم . به حلالش كنم عروس خويش خدمتش زانچه بود كنم بيش.

 

چون بقيه اخلاص و خدمت او ديدند صدش آفرين گفتند بر عقيده ي پاك .

 

اي بسا رنجها كه رنج نمود

 

رنج پنداشتند و راحت بود

 

اي بسا درد ها كه بر مرد است

 

همه جاندارويي در آن درد است

 

چون صبح شد به شهر رفت و بساط عقد فراهم كرد و از گناه دوشين توبه كرد و به وصل يار رسيد و سالها به خوشي روزگار گذراند و شاد زيست.

 

 

 



[1] یعنی مثل آدم های کور کمربند او را در دست گرفته بودم

 

+ نوشته شده در  89/09/19ساعت 14:12  توسط محمد امین مروتی  |