من فکر می کنم

فرهنگ واندیشه

 

درباره انديشه‌هاي مصفا

 

     من ومصفا:

 

اگرچه آشنائيم با انديشه‌هاي « محمد جعفر مصفا » كاملا اتفاقي بود ،ولي اين اتفاق در تحول نگرش من به مسئله انسان بسيار اثر گذار بود. در كتابخانه دوستي، عنوان كتابي توجهم را جلب كرد: « انسان در اسارت فكر».خود عنوان، سؤال برانگيز و كنجكاو كننده بود. در حاليكه همه اهل نظر و بصر، « فكر» را وجه امتياز و برتري انسان دانسته‌اند، اين چه كسي است كه از زندان فكر سخن مي‌گويد. فهرست مطالب هم، نويد طرح مطالب جدي و جديد را مي‌داد . خواندن آن كتاب و رسيدن به محضر نويسنده- از طريق آدرسي كه در كتاب بود- ذهن مرا در مسير و جهت ديگري انداخت. لذا حسن اتفاق آشنايي با مصفا را، از شانس‌هاي زندگي خود مي‌دانم ؛ مضاف بر اينكه سيستم فكري مصفا، سيستمي منحصر بفرد و متمايز است كه نسخه مشابه آن را تاكنون بين ساير دست اندركاران روانشناسي و خودشناسي نديده‌ام و لذا امكان اينكه از طريقي ديگر به اصول افكار او نزديك شوم ، احتمال بعيد و دور از ذهني بود . علاوه براين ها ، مدخلي كه « مصفا» در كتاب« با پير بلخ» اش برانديشه‌هاي مولانا، نوشته بود، منبع و مخزن تازه‌ايي از روشن بيني و بصيرت را- اين بار در آثار مولانا- در اختيارم قرار داد كه همه و همه در سنتز و تركيب نهاييِ برداشتهاي خودم از مسئله انسان، كاملا مؤثر افتاده‌اند.

مصفا در كتاب« زندگي و مسائل» ، قسمتهايي از جستجوهايش در مكاتب و مذاهب مختلف ، بدنبال حقيقت را، مكتوب كرده است. او به عنوان اولين مترجم آثار روانشناس معروف آمريكايي، خانم «كارن هورناي »، وابستگي و ارادت ويژه‌اي به مكتب او داشته است و بقول خودش بمدت 12 سال در اسارت اين انديشه‌ها بوده است و پس از آن در خود كه مي‌نگرد، تحولي باطني را حس نمي‌كند. به قول خودش پس از خروج از سيطره رواني و اتوريته هورناي است كه نوعي شفافيت ذهني و سبكروحي را، كه از آن به « رهايي » تعبير مي‌كند، تجربه مي‌‌كند. گزارش مصفا از نحوه اين تحول بسيار ناقص است و معلوم نمي‌شود او چگونه به اصول اعتقادي خودش در زمينه « هويت فكري » و نحوه تكوين اين هويت و ارتباطش با مباحثي نظير“ تعبيرات ارزشي ”و غيره و ذلك مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رسد. اگر در مورد رابطه‌اش با هورناي مختصر چيزي مي‌گويد ، در عوض درباره تاثير و تاثراتش از « كريشنا مورتي » كاملا سكوت مي‌كند و حتي در سير و سفرش به هند كه گذارش به “بنياد مورتي ”مي‌افتد و از آن ذكر خير مختصري هم مي‌كند، از بردن نام « مورتي » ابا دارد. به هر حال مصفا در جاي ديگري مقايسه‌اي بين سيستم خود و ديگران ازجمله « مورتي »  مي‌كند و ضمن تائيد نظريات او، اشكال سيستم او را در فقدان نظام و نيز در چنگ نيانداختن به ذهن مي‌داند. به مولوي هم اشاره مي‌كند و آموزه‌هاي مولوي را بسيار قدر مي‌نهد ولي در تحليل نهايي، سيستم خود را منظومه‌اي تر و انگيزاننده تر تلقي مي‌كند. اما ساير روانشناسان از جمله فرويد و هورناي را، به يك نقد مشترك مطعون مي‌سازد و آن اينكه تمام كار آنان در ترسيم زنداني كه در آن بسر مي‌بريم، خلاصه شده و كسي كليد باز كردن در زندان را به شما نمي‌دهد و حداكثر هنرشان تشريح و توصيف دقيق زوايا و گوشه و كناره هاي اين زندان است. در حاليكه اصل زندان و ساختمان و ديواره‌ هاي آن حاصل نوعي توهم ذهني است و اين روانشناسان بجاي اينكه بگويند از اين توهم خارج شو و از اين خواب بيدار گرد، برايت لالايي مي‌گويند تا در اين مرداب خوابت ببرد. تجويزات آنها نهايتا حكم مسكن و مخدر را دارد و معطوف به معالجه اتيولوژيك و سبب شناسانه بيماري نيست. روانكاوان و روانشناسان بجاي علاج واقعه پيش از وقوع و حدوث، به روتوش و وصله پينه كردن هويت و شخصيت ذهني و فكري دست مي‌زنند در حاليكه مشكل از خود اين هويت است. در حكايتي از مثنوي مـــولوي، دايه سياهي بچه اي را بغل كــرده و بچه از او مي‌ترسد و گــريه

مي‌كند. دايه مي‌گويد نترس عزيزم من اينجا هستم، در حاليكه خود مشكل  وجود دايه است.

       اينك من پس از قريب 20 سال آشنايي با مصفا، همان حسي را دارم كه  خود او پس از 12 سال آشنايي با هورناي داشت .با هدف نوعي تسويه حساب فكري با ايشان ، مروري فشرده بر آثارش كردم و به خود گفتم بايد تكليفت را با مصفا يكبار براي هميشه روشن كني.

يكي از آموزه‌هاي بسيار مفيد مصفا، رهايي از قيد اتوريته‌ها و خود باختگي هاست و خود مي‌گويد رهائيش با اختتام اتوريته هورناي آغاز شده.مصفا سيستم هورناي را، در مقام تشريح جزئيات ِزندان رواني نوع بشر، سيستم دقيقي مي‌داند ولي اين سيستم در زندان را بر روي تو نمي‌گشايد.مصفا، سيستم خود را جذاب تر و روشمند ترو مؤثرتر مي‌داند كه دست از سر انسان بر نمي‌دارد تا تكليفش را با خود، روشن نمايد. ولي آيا سيستم مصفا هم توانسته است در زندان را بر روي كسي بگشايد؟ تا آن زماني كه من با ايشان در تماس و مراوده بودم، كسي به اين« فيض» نايل نيامده بود و بنظر مي‌رسد اگر بخواهيم از هر سيستمي از جمله سيستم مصفا يك اتوريته و الگو بسازيم، ره بجايي نخواهيم برد. مصفا با سيستم خودش به رهايي رسيده است. من هم بايد ضمن پر شدن از تجارب ديگران، راه خودم را بروم و به سيستم خودم كه تناسب بيشتري با ساختمان روانيم داشته باشد، برسم و در نهايت بايد راه خودم را با پاي خودم و با تجارب حسي و حس كرده هاي خودم بروم.

مسلما اگر جوياي حقيقت باشم و بقول مولوي مثل فاخته« كوكو» كنم، تراكم تجارب مي‌تواند سد انانيت و نفسانيت را در هم بشكند و به تحولي بيانجامد.

قبل از دهه پنجاه، مصفا تحت تاثير هورناي است و به ترجمه كارهاي او مي‌پردازد. اين ترجمه‌ها در سال هاي 47 و 46 و يكي از آنها در سال 63 منتشر شده است كه با توجه به نقد مصفا به سيستم هورناي، انتشار اين كتاب در سال 63 موجه نمي‌نمايد و اين در حالي است كه خود مصفا، از تجديد چاپ اولين تاليف خودش بنام « انسان گمشده و شناخت» (سال50)، تحت اين عنوان كه هنوز تاثيراتي از هورناي در آن است، خودداري مي‌كند. در حاليكه اين كتاب، كه در آن بجاي«هويت- فكري» ، از« شخصيت ايده الي» و « شخصيت تصوري» و « انسان كلمه اي»، سخن مي‌گويد، 90% آموزه هاي اصلي مصفا را كه بعدا در ساير كتابهايش بسط مي‌يابد، در خود دارد. در انتهاي اين كتاب، وعده چاپ جلد دوم داده مي‌شود، ولي تا سال 62 كتابي از او چاپ نمي‌شود و در سال هاي 62 و 64 و 66 به ترتيب كتابهاي « تفكر زائد»، « انسان در اسارت فكر» و « با پير بلخ» را چاپ مي‌كند كه اساس انديشه‌هاي او را در خود دارند. كتابهاي بعدي « رابطه» (69)  « زندگي و مسائل» (71) « هله» (74) و« همه آگاهي» (79) ) تكرار مطالب كتابهاي قبلي‌اند. و بقول خودش« به عبارت ديگر» اند.

چند كتاب از كريشنا مورتي هم در همين سال ها با ترجمه ايشان از چاپ در مي‌آيد كه بواسطه اشتراكات فكري مترجم و نويسنده، نسبت به ترجمه هاي ديگران از كتابهاي مورتي، متمايزتر و مفهوم ترند.

 

   خلاصه آموزه هاي مصفا:

 

     مصفا طي نگاهي به پروسه رشد رواني كودك، متوجه مي‌شود كه ضمن روندي كه ما آن را « تعليم و تربيت» ناميده‌ايم، كودكانمان را به تدريج مسخ و از طبيعت و فطرت و اصالتشان دور مي‌كنيم و همان بلايي را سرشان مي‌آوريم كه والدينمان برسر ما آوردند. اين بلا را اگر بخواهيم در يك جمله خلاصه كنيم عبارت است از به خواب شخصيت رفتن و القاي اين توهم كه گويا هر كس شخصيت و منيتي دارد كه حاصل جمع صفات و شبه ارزش هايي است كه جامعه و محيط اجتماعي و خانوادگي به شكلي كاملا اعتباري و غير واقعي، از آنها به « ارزش» تعبير مي‌كند و ما در سوداي كسب شخصيت، عمرمان را در فتح قله هاي موهوم اين شبه ارزش ها تباه مي‌كنيم و به پايان مي رسانيم.

اين صفات و ارزش ها را از اينرو اعتباري مي‌ناميم كه نسبتي با خود امور واقع ندارند بلكه حاصل تعابير ذهني مايند كه چــون سايه‌اي بر امــور واقع ، حمل و آنها را به خوب و بــد  و مثبت و منفي تقسيم

 مي‌كنيم.

     قدرت، ثروت، جمال، كمال، شهرت، شجاعت، غيرت، و حتي اخلاق و معنويات مي‌توانند مصالح ساختماني ساختار هويت برآمده از فكر باشند كه مصفا بدان « هويت فكري» يا « شخصيت تصوري و ايده آلي» اطلاق مي‌كند. بدينسان ما ديگر با اصالت و طبيعت غير متعين و نامتمايز خود كنار نمي- آييم بلكه اين صفات و ارزش ها را به مركزي ذهني بنام « من » منتسب و منسوب مي‌كنيم و حصاري بدور اين مركز مي‌كشيم و در تمايزي روزافزون از « غير من» ، نگاهي ويژه و تبعيض آميز به اين مركز ذهنيِ دردانه و تافتة جدابافته از بقيه عالم خواهيم داشت و بجاي عمل كردن سيال و طبيعي و خودبخودي، به امر و نهي اين مركز ذهني نشست و برخاست خواهيم كرد. و از آن پس هم وغممان جمع آوري صفات ارزشي و جامعه پسند براي اين مركز و سنگر گرفتن در اين حصار، براي دفاع از آن و حمله به هويت هاي رقيب، خواهد شد.

   كودك معصوم براساس اصالت و تمايل باطني خود، شكلاتي به دوستش مي‌دهد. والدين دو جور با اين عمل او برخورد مي‌كنند يا مي‌گويند چه بچه بي‌عرضه‌اي و يا مي‌گويند چه بچه مهرباني. در هر دو حال با اين واكنش ها به بچه القاء مي‌كنند كه بار ديگر حركتش نه بر اساس انگيزه اصيل باطني بلكه براي داد و ستد شبه ارزشها و به به ها باشد. كودك از مجموعه صفات و ارزش هايي كه رفته رفته براي خــود قائل مي‌شود يك مركز ذهني مي‌سازد كه خــود را عبارت از آنها مي‌داند و خــود را با آنها يكي

مي‌پندارد و به خواب و توهمي مي‌رود كه خواب شخصيت است. مثلا فلانكس خود را و شخصيت خود را عبارت از ثروتش يا شهرتش يا زيبائيش و يا حتي هنرمند بودن و نويسنده بودنش يا عارف و درويش بودنش مي‌داند و اين آغاز جداسري و تمايزش از بقيه كائنات مي‌شود و پس از آن همه حركاتش در خدمت ارضاي غرورها و نياز هاي اين مركز خواهد بود كه سر منشا تمام بدبختي هاي نوع بشر است.

     اين آدم دلش به، به به مردم خوش است و ذهن و جسمش را براي گرفتن اين به به ها به استخدام و بردگي هويتي مجازي و هوايي ( لفظي وفكري ) مي‌كشاند و هميشه نگران قضاوت ديگران است و لذا ذهن و روانش كيفيت رهايي و وارستگي و حركت بي مانع را ندارد.

     در واقع تعابير ذهني و واژه ها و تصاويرند كه ما به ساز آنها مي‌رقصيم. اين روندي است كه طي آن كودك، كور و كودن و منگ مي‌شود و رفته رفته با لالاييِ لزوم كسب شبه ارزش ها و بدست آوردن شخصيت جامعه پسند، به خواب شخصيت مي‌رود و عمري را در توهم و تخيل بسر مي‌برد. رابطه حسي و بلا واسطه‌اش با زندگي تبديل مي‌شود به رابطه فكري، تصوري، واژه اي، خيالي و موهوم. زندگيش را حس و لمس نمي‌كند بلكه فكر مي‌كند. يك شعبه نمايندگي از طرف اجتماع در ذهن او داير مي‌شود كه به نمايندگي از اجتماع ، او را مي‌رقصاند. در ســوداي كسب شخصيت، سـوداگر كالاهاي شخصيتي

مي‌شويم و وااسفا كه كل سرمايه ما، در اين سودا وام واعتباري است كه جامعه ضامن آن  است. به تعبير مصفا، جنونِ نوع انسان عبارت است از حمل يك شبح لفظي و خيالي بنام شخصيت كه او را آقاي خود كرده‌ايم.

    در واقع مشكل ما در نگاهمان است و بايد چشم ها را بشوئيم و جور ديگر ببينيم. تا حالا جامعه به ما القا كرده است كه زندگي يعني ذخيره ارزش ها و كسب شخصيت و حالا مي‌دانيم همين كار از ما موجودي خودخواه و متفرعن ساخته كه همه بدبختي هاي ما از اوست.

مصفا در توضيح مكانيسم اين ابتلاء و بيماري ،به ناتواني و ضعف جسمي و ذهني كودك اشاره مي‌كند كه در اوج بي‌پناهي و ضعف، ناچار است القائات بزرگترها را بپذيرد و به نوعي به دامن مادر و پدر پناه ببرد ولي حالا كه به بلوغ جسمي و فكري رسيده‌ايم و فهميده‌ايم هر چه راه رفته‌ايم در بيراهه بوده است چرا نتوانيم و  چرا نخواهيم طرز فكرو نوع نگاهمان به زندگي را تغيير دهيم.

    چگونه شادابي و آرامش و راحتي كودكانه خود را با فكر و خيال شخصيت طاق زديم و هر چه بزرگتر شديم پژمرده تر و ناشادتر شديم. اگر بي توجه به كسب ارزش هاي اعتباري و موهوم شخصيتي مي‌شديم ، چقدر انرژيهاي مازاد و به بند كشيده شده وجود آزاد مي‌شد و وجودي سرشار از عشق و شعف پيدا  مي‌كــرديم. الان همه مــا در قالب هاي هويتي و شخصيتي، يكديگــــر را به چشم رقيب

 مي‌بينيم و آشكار و پنهان، به هم نفرت مي‌ورزيم ولي بدون اين ديوارها و قالب هاي شخصيتي، رابطه ما براساس عشق خواهد بود.

     بقول مصفا ما دچار يك جهل هزاران ساله شده‌ايم كه بر اساس آن تصور مي‌كنيم مجموعه تصاوير و توصيفات لفظي را كه در قالب و تحت عنوان« شخصيت» ريخته‌ايم، ما به ازاي واقعي دارد. ذهن وقتي به يك درخت فكر مي‌كند اين درخت ما به ازاي خارجي دارد ولي انديشه حقارت و تشخص، اعتبار ذهن است و مصداق خارجي ندارد. اين انديشه دوم است كه دور من حصار و سنگري مي‌كشد و مرا از مجموعه سيال و جاري و دائما نوشوندة كائنات ،جدا مي‌كند و فيكسه و بي تحرك مي‌سازد و احساس جدايي و انزوا و ثبات به من مي‌دهد.

    نطفه منيت و هويت كه شكل گرفت، با مكانيسم هاي مختلف پيچيده و تناور مي‌شود. هويت فكري بدوا و در زمان كودكي، در حالتي اضطراري و منبعث از ناتواني و ترس و جهل كودك، حكم يك حصار و سنگر امنيتي و دفاعي را براي او دارد. پس از اين مرحله، جامعه مجموعه‌اي از احكام شبه ارزشي را به عنوان « اخلاق » فردي و  اجتماعي به خــورد ما مي‌دهد كه به گسترش ابعاد هويت فكري دامن مي‌زند. اين « شبه اخلاق» ريا كارانة حاكم بر اجتماع، كه در نمود و نماد و تظاهر خلاصه مي‌شود، با كشاندن مبارزه از روي صحنه به پشت صحنه، به پيچيدگي رواني انسان كمك مي‌كند و اين بار مبارزه از حالت صرفا دفاعي فراتر مي‌رود و به نمايش فضيلت و ارزش كشانده مي‌شود. ما به ضربِ شلاق اخلاقيات جامعه پسند، ناچاريم با صرف انرژي زياد از يك درون پر از شر، علائم خيرآميز صادر كنيم و افراط در تعارفات اخلاقي را بجاي اخلاقِ اصيل مبتني بر عشق، جا بزنيم. حال آنكه اعمال واقعا اخلاقي، بطور طبيعي و خودبخودي از دروني پر از عشق صادر مي‌شوند، بدون آنكه رد پايي در ذهن ما از خود بجا بگذارند. بقول مصفا، زماني فضيلت در تو هست كه خودت هم نداني و آن را در ذهنت نشخوار نكني و از آن عكس و تصوير برنداري و در قاب ذهنت فيكس نكني.

 

 

     مكانيسم هاي ديگر پيچيدگي هويت فكري عبارتند از مقايسه، زمانمندي، عادتمندي و خودباختگي كه مصفا “خودباختگي” را مهمتر از همه مي‌داند كه طي آن مهار انسان، از طريق نخي نامرئي به قضاوت ديگران وصل مي‌شود. بقول مصفا ما براي يكديگر، يك عامل فشار ذهني و اتوريته‌ايم و از هم حساب مي‌بريم. اعتقادات ما، مال خودمان نيست و حاصل القائات ديگران است و ما در واقع آدم‌هاي دست دوم و نقل قولي شده‌ايم. زندگي ما دويدني بي پايان بدنبال طلب هاي موهوم شخصيتي بمنظور تقد كردن آنان است . نامه شخصيت خود را، مثل يك استشهاد محلي بدست گرفته و پيش اين و آن مي‌بريم تا با امضايشان، تاييدش كنند ولي اين طلب ها هرگز نقد نمي‌شوند چون كيفيت نقد شونده ندارند. علت سيري ناپذيري انسان اين است كه ارزش هاي اعتباري، غذاي واقعي نيستند و طبيعتا انسان نمي‌تواند با خوردن خيال و توهم سير شود. ما شخصيتي معلق و پا در هوا داريم كه رفع تعليق حالت خوف و رجايش، موكول و مشروط به امضاي ديگران است.

 

     « زمانمندي »و وعده فردا دادن هم، مكانيسمي است كه هويت با كمك آن به تداوم خود كمك مي‌كند. وعده فردا براي تحول، نوعي وعده سرخرمن براي حفظ وضع موجود است.

 

     « عادتمندي» و اعتياد به وضع موجود هم به ما كيفيتي مكانيكي و ماشيني مي‌دهد كه قادر به تغيير وضع موجود نباشيم.

 

     « مقايسه» هم عامل مبهم پر و بال دادن به هويت است كه بر اساس آن، انسان با مقايسه وضع موجود با وضع ايده آلي، بين امروز و فردا و بين اينجا و آنجا، زندگيش را در فاصله دويدني بي پايان و فراري دائمي از حال به آينده ، تلف مي‌كند.

 

      تطبيق مصداقي نگاه ديگرگونه و وارونه اي كه مصفا آموزش مي‌دهد، به روش هاي مختلف و پر تنوع زندگي روزمره، به فهم بيشتر اين آموزه ها، كمك مي‌كند. مصفا تجليات مختلف هويت فكري را در زمينه رويكرد ما به ثروت ، مرگ، ازدواج، عشق، علم، جنگ، اخلاق ، هنر، ورزش و … را تشريح كرده است.

 

    در مورد « ثروت و فقر» مي‌گويد عده اي نمايش ثروت را علامت تشخص مي‌دانند و خود را عبارت از مبل و ماشين و خانه و حساب بانكيشان مي‌دانند و با آن ها احساس وجود مي‌كنند و عده‌اي هم كه دستشان به پول نمي‌رسد، تفاخر به فقر را ، به اسلحه خود تبديل كرده‌اند. در هر دو حالت پاي هويت فكري در كار است و وضع روحي اين آدم ها تفاوت كيفي با هم ندارد.

 

    در مورد « كار» مي‌گويد ما آدم هاي «كارمندي» هستيم. كارهاي ما، در واقع، تكرار ماشيني و بدون لذت يك كار معين است كه صرفا معطوف به كسب ثروت است و خودِ كار هدف  نيست. در حاليكه كار بمعناي سالم آن، بايد حاوي عنصر خلاقيت و نوآوري و توام با لذت و عشق باشد. كار نه صرفا وسيله امرار زندگي، بلكه عين زندگي وجزء مهم آن است.

 

    در مورد « علم» مي‌گويد، آدم هاي « اطلاعات مندي» هستيم كه هم و غممان جمع آوري اطلاعات غير مفيد است تا بصورت يك« معلومات عمومي» جلوه كنيم. اين علم هاي « ضبط صوتي» ، علم تن و بار تن هستند و با آگاهي و روشن بيني و بصيرت كه خصوصيات يك ذهن شفاف و تيزبين است، فرق دارند. معلومات ما محفوظاتي است از انديشه هاي ديگران، نه ادراكات ذهني شفاف و صاف. اين محفوظات وسيله‌اي است براي آنكه خود را به رخ ديگران بكشيم و كيفيت و اصالت علم دوستي و كنجكاوي علمي كودكيهايمان را ندارد.

 

    در مورد « دوستي» مي‌گويد دوستي هاي ما نوعي « يارگيري» در مبارزه و مسابقه شخصيت است ؛ نه دوستي صميمانه و واقعي مبتني بر عشق. دوستي هاي ما مشروط به تائيد متقابل و در واقع نوعي معامله و بده بستان شخصيتي است. از همين رو ما با غريبه ها و اغربا راحت‌تريم تا با آشنايان و اقربا. آن دسته اول را رقيب شخصيتي خود تلقي نمي‌كنيم ولي اين دسته دوم را چرا. ما به دسته دوم بدهي شخصيتي داريم و بايد خود را به آنان اثبات كنيم.

 

      « مهمان نوازي» هايمان هم نوعي اخلاق ساختگي برآمده از اقتضائات و تنگناهاي جامعه است. مثلا مهمان نوازي روستايي يا ايراني كه معروف شده يادگار زمان ها و مكان هايي است كه امكانات پذيرايي و مثلا هتل هايي مستقل وجود نداشته و افراد به وابستگي هاي اجباريشان، رنگي از اخلاق و دوستي مي‌داده‌اند. به همين علت در كشورهاي توسعه يافته خبري از اين اخلاقيات ساختگي برآمده از اضطرارها و ناچاريها نيست.

 

     آنچه بنام « رقابت سالم» مي‌شناسيم و الصاق و الحاق صفت « سالم» به كلمه رقابت، درواقع پوششي است براي تخلية جامعه پسندانة كينه و نفرتي كه از هم داريم.

 

    « شوخي» هايمان هم، جلوه هاي پنهان و نامحسوس و پوشيده آزادي ست كه در وجودمان است. همينگونه است « نصايحمان». ما با نصيحت و شوخي نيز، به يكديگر نيش مي‌زنيم.

 

     اصولا « اخلاق» انسان هويت فكري، ترفندهايي براي نمايشات ارزشي است. انساني كه نه به مدد عشق، بلكه به ضرب تازيانة« اخلاقيات»  ناچار مي‌شود از درون پرشرش، علائم خيرآميز صادر كند، دچار تضاد مي‌شود و مجبور به صرف انرژي زياد مي‌شود.اخلاق را هم وسيله چيزي شدن قرار داده‌ايم همانطور كه عرفان را، مذهب را و معنويت را. اخلاق اصيل ، چاشني عشق دارد و از عشق نيرو مي‌گيرد و چنين اخلاقي به ياد انسان سالم نمي‌ماند تا از آن عكس بگيرد و در قاب شخصيت بگذارد تا به به و چه چه بشنود.                                                        

   « تعارفات» و مبالغات لفظي، ترفندي براي كاستن از مبالغ صميميت و صداقت باطني است. مايه گذاشتن از زبان، براي خرج نكردن از دل است و رواج اين همه تعارفات در جامعه، نشانه فقدان رابطه واقعي احترام آميز در جامعه است.

 

     هويت فكري« ورزش» را هم آلوده كرده است. ورزش كه بايد معطوف به سلامت و نشاط باشد، وسيله تخليه هيجانات كاذب و افراطي شده است. (مثلا ديوانگان فلان تيم و فلان رنگ)  بعضي از ورزش ها مثلا بوكس ،علنا با چاشني خشونت و نفرت همراه است يا بعضي ورزش ها به قيمت رفع و دفع سلامتي انسان و به عشقِ اول شدن، وسيله رقابت هويتي شده‌اند.

 

       « ازدواج » از ابتدايي ترين مراسم آن تا انتهاي آن، مرحله به مرحله و بصورت آشكار و علني رنگ و بوي نفرت و رقابت و خودنمايي دارد. هدف اصلي ازدواج ،آرامش و تكامل روحي و ارضاي غريزي و تداوم نسل است. ولي ما زن و شوهرهايمان را هم وسيله فخرفروشيمان قرار مي‌دهيم چنانكه با بچه هايمان هم پز مي‌دهيم.

 

     از عوامل « ولع جنسي و فحشا» در مردها، نوعي هيجان براي فرار از كسالت و در زنها، نوعي نياز به دوست داشتني بودن  و جلب توجه است. غريزه جنسي كه بايد نقشِ والايش و تسكين رواني را داشته باشد با دو مكانيسمِ « تابوسازي» از يك طرف و « ولع جنسي» از سوي ديگر، كاركرد طبيعي خود را از دست داده و جانشين بدلي و قلابي همه لذت ها و انتقام گرفتن از همه محروميت ها شده است. تابو انگاريِ روابط جنسي، باعث افراط در آن شده. انسان افراطي ترين پستاندار، در زمينه امور جنسي است چراكه، نقش هاي رواني رابطه جنسي، بر نقش هاي فيزيولوژيك آن غلبه كرده و رابطه جنسي بيشتر از اينكه وسيله ارضاي نيازي باشد، وسيله كسب شبه ارزش ها شده است و نيز وسيله خوشباشي و تخديري براي نديدن وخامت ها و تباهي هاي حاصل از هويت فكري. خوشباشي، جايگزيني است براي فقدان شور و شعف ناشي از بي هويتي.

     « خواب»- به عنوان وسيله تجديد و تمديد قوا -هم در معرض تعرض هويت فكري قرار گرفته و ما تمام بدهي هاي شخصيتي و نقد نشده روزانه را در قالب رؤيا، به شب هم مي‌كشانيم و بجاي يك خواب عميق و راحت، در ملغمه اي از خواب وبيداري ،بسر مي‌بريم طوري كه از خواب كه برمي‌خيزيم هنوز احساس خستگي مي‌كنيم نه طراوت و سبكي.

 

        مصفا « جنگ» هاي بين كشورها را به نوعي جنگ شخصيت مي‌داند و نوعي افزونخواهي و حق ناپذيري هويتمدارانه.

 

       تحليل مصفا در مورد « هنر و زيبايي» هم جالب است و مي‌گويد ما به جاي حس و ادراك زيبايي به توصيف يا تصوير آن در قالب شعر و نقاشي مي‌نشينيم و رابطه مستقيم و زنده با طبيعت را، به رابطه مرده با كلمات و رنگها تبديل مي‌كنيم.وقتي به يك قطعه موسيقي گوش مي‌كنيم يا منظره‌اي‌ را مي‌بينيم، هزار جور خاطره و فكر جورواجور تداعي مي‌شود و حجاب شنيدن و ديدنمان مي‌ شود. از نار كودكان يتيم واقعي در خيابان رد مي‌شويم ولي تابلوي كودك يتيم را در قابي گرانقيمت به ديوار اطاقمان مي‌زنيم.

       انسان سالم، صرفا مصرف كننده هنر نيست بلكه ذوق و شوق و خلاقيتِ خود او هم به اندازه خودش جلوه دارد بدون آنكه جلوه فروشي كند و پي مخاطب بگردد. مصفا  مي‌گويد زيبايي را حس كن نه توصيف. وقتي ابروي معشوق را به هلال ماه تشبيه مي‌كنيم، ديگر نه ماه را حس مي‌كنيم و نه ابرو را ؛ بلكه گرفتار يك بازي لفظي بي معنا و نامربوط مي‌شويم.

 

    «عشق» در قاموس انسان هويت فكري، نوعي بده بستان شخصيتي است. مي‌دهد تا بگيرد ولي انسان سالم در زمينه عشق، خودكفاست و نيازمند گرفتن، نيست. عشق مي‌ورزد چون هست و  چون هست ، عشق مي ورزد و نمي‌تواند كار ديگري بكند.

 

       مصفا تحليل درخشان و كم نظيري هم راجع به « مرگ» دارد. او مي‌گويد علت ترس از مرگ، واقعيت عريان و بي چون وچرا ي مرگ است كه با خودفريبي نمي‌توان آن را به تعويق انداخت. اگر در كودكي و جواني بدان نمي انديشيم و وعده فرداي بهتر، ما را از مرگ غافل مي‌‌كند، در دوران پيري بوضوح صداي پايش را مي شنويم. مصفا مي‌گويد ترس ما از مرگ، ترس از نابودي جسم نيست ترس از نابودي هويت است و اخراج از ميدان رقابت هويتي با ديگران. در واقع، اهميت جسم براي ما فقط از اين جهت است كه حامل شخصيت است و با نابودي آن، شخصيت هم نابود مي‌شود و طلب هاي وصول نشدة هويت سوخت مي‌شود ولي انسان سالم، خود را تافته جدابافته نمي‌داند و مرگ را حق مي‌داند. اينكه مي‌گوئيم « مرگ همگاني عروسي است» ، بخاطر اين است كه اگر رقيب شخصيتي ما هم بميرد، غصه اي نخواهيم داشت. در عزاداريها و سنگهاي قبور هم تلاشي كودكانه در تداوم طمطراق و هيمنه هويت جريان دارد.

 

   راه رستگاري:

 

     اما ببينيم مصفا در مقام ارائه طريق و راه حل چه مي‌گويد؟

     او مهمترين قدم را، رهايي از خودباختگي در وسيع ترين معنايش مي‌داند به اين معني كه خود را، از اسارت همه قضاوتها، چه قضاوت اهل باصطلاح نظر و چه قضاوت خاله و عمه و دوست و آشنا، نجات دهيم و با ذهني معطوف به درون ، حركت و زندگي كنيم و قدم دوم آنكه از زشتيهاي خود فرار نكنيم. با واقعيت وجوديمان، بدون رد و قبول روبرو شويم و بمانيم و بدان نگاه كنيم، بدون قضاوت ،بدون محاكمه خود و بدون سرزنش و ملامت خود. اگر با اين زشتي ها مانديم، از آنها سيرو دلزده  مي‌شويم ولي اگر از آنها فرار كنيم و آنها را توجيه كنيم، در واقع به نوعي ديگر، جان تازه اي در آنها دميده‌ايم تا از جايي ديگر، به خانه وجودمان وارد شوند و بصورتي پيچيده تر كلاف هويت را سردرگم و پيچيده تر سازند.

      آزاد شدن از چنگ خودباختگي و ماندن با واقعيت وجوديمان، همان دو اصلي است كه مصفا، رهايي خودش را، مديون آنها مي داند.

      مصفا، چاره را در آگاهي از ساختمان و مكانيسم عمل هويت مي‌داند و مي‌گويد بايد اين ساختمان و عواقب و عوارض آن را حس كنيم تا بتوانيم دل از آن بكنيم. در مرحله شناخت ذهني، اين آگاهي تدريجي است ولي خودِ رهايي، دفعتا و ناگهاني حاصل مي‌شود. كار ما تكرار و تشديد آگاهي است و نگاه كردن به ساختار وجودي هويت فكري تا زماني كه اين رهايي و روشن شدگي اتفاق بيفتد. البته لم‌ها و راهكارهاي مفيدي هم هست كه نقش كاتاليزر ، در تسريع اين روند را دارند ولي اين لم ها، منهاي آگاهي، چاره ساز نمي‌توانند باشند. مصفا، لم هاي زيادي را پيشنهاد مي‌كند كه از جمله آنها اين است كه تمرين كنيم تا بتوانيم خود را به عنوان « سوم شخص» و نه اول شخص، بنگريم.

       لم ديگر، تمرين « حس كردن» و ديدن و شنيدن است. از جمله تمرين هايي كه مصفا بدانها انتقاد دارد ، مراقبه به سبك TM  يا مديتيشن است كه طي آن، انسان به چيزي خيره مي شود تا ذهن را از فكر خالي كند. « تمركز» ، مخالف اصل نو شوندگي و حركت دائمي وجود است و نوعي تكرار الفاظ و غفلت از همراهي با جريان مستمر هستي است؛ در حاليكه « توجه» ، يعني لحظه به لحظه زندگي را حس كردن و اين دومي است كه تاثير مفيدي در جهت رهايي دارد.

       مصفا بعلاوه « رياضت» را نوعي خودآزاري تلقي مي‌كند و نقشي در طريق رهايي، براي آن قائل نيست. مهمترين نقد او به عرفان خانقاهي و سنتي، خودباختگي متقابل مريد و مراد است كه  در آن مريد گداي «فيض» مراد است و مراد، گداي سرسپردگي و وابستگي به مريد و  در واقع هر دو در اسارتي متقابل به سر مي‌برند. خودباختگي ها، اتوريته ها را مي‌سازد و اتوريته ها هم متقابلا به اين خودباختگي دامن مي‌زنند.

      فرار نكردن از واقعيت و ماندن با آن، يكي از محاسن و در عين حال وجوه تمايز مهم سيستم مصفا،نسبت به ساير سيستم ها است.در واقع مصفا مي‌گويد اگر انديشه حقارت رابه خود نسبت مي‌دهي، بجاي فرار از آن و دويدن به سوي تشخص و نيز بجاي ملامت و سرزنش خود، با آن بمان و نگاهش كن وتحليلش كن تا دست از سرت بردارد. در واقع تو با انديشيدن به تشخصِ موعود است كه به انديشه حقارتِ موجود جان مي‌دهي. اگر تشخص نباشد، حقارت هم بي معني مي‌شود و اگر بالايِ سكويي را در ذهن و خيالت نبافي، پائين سكويي هم كه ترا رنج بدهد، وجود نخواهد داشت. اينجوري به توهمي و تخيلي بودن شبه ارزش هاي مقايسه اي آگاه خواهي شد. ولي در ساير سيستم ها، مشكلِ ترا، حقارت تلقي مي‌كنندو به تو ياد مي‌دهند چگونه متشخص گردي. غافل از آنكه هر دو اين ارزش ها پوچ و هيچ‌اند و ذهن ماست كه هر دو را مي‌سازد. كسي هم كه مي‌خواهد از حقارت به تشخص برسد چون احساس حقارتش با هويت مربوط است هرگز به تشخص نخواهد رسيد و حداكثر ياد مي‌گيرد چگونه نمايشِ تشخص بدهد و علائم تشخص از خود صادر كندو اين كار را با زور زدني بي نتيجه انجام خواهد داد. لذاست كه مصفا مي‌گويد ذهنِ « هست انديش» نداشته باش و مسئله را با ديد رهايي و وانهادن يك چيز واقعي بنام « منيت» نگاه نكن. حقارت ومجموعه صفات و ارزش ها را، ذهن، لحظه به لحظه خلق مي‌كند. كافي است كه با يك نگاه «پاسيو» به خلق دم بدم آنها نپردازي، نه آنكه با يك تلاش بيهوده «اكتيو» ، به مبارزه با آنها بپردازي؛ چرا كه مبارزه با آنها ،عين جدي گرفتن و واقعي تلقي كردنشان و در نتيجه، عين تداومشان خواهد بود. هويت را فكر مي‌سازد، لذا بايد با ديد نساختن و نخواستن بدان نگريست نه نابود كردن آن. به عبارت ديگر مسئله اين است كه از خود و صفات خود چيزي نسازيم نه اينكه الان يك چيزيم و بايد چيز ديگري بشويم. مسئله را نبايد با ديد شدن و ساختن و خواستن بلكه مي‌بايد با ديد نشدن و نساختن و نخواستن نگريست. در واقع مصفا، مشكل را از سرچشمه حل مي‌كند و مي‌گويد مشكل، در نگاه توست و زندگي كردنت در رويا و توهم. و چاره كار، در بيدارشدن و تازه كردن و دگرگون كردن نگاهت به مسئله است.

       در ساير سيستم ها، « خودشناسي» هم، به معني تغيير جهت روياهاست و كمك كردن به بيمار كه خواب هاي خوب ببيند نه اينكه از خواب بيدار شود. اين نوع خودشناسي، نوعي لالايي و تخدير است كه از دايره بسته رويا، خارج نمي‌شود. كار اين سيستم ها، تغيير سلول انسان در زندان ذهنش است نه رهايي از اين زندان. آنها نوعي وصله پينه كردن هويت و تخدير و تسكين موقتي را، بجاي رهايي جا ميزنند. در حاليكه منتهاي خودشناسي آن است كه بفهمي خودي و جود ندارد. زندان ما عين تلاش براي خروج از آن و جدي گرفتن آن است. در حقيقت همين تلاش هاست كه ديوارهاي زندان را مي‌سازد.

 

      نقد آموزه ها:

 

      از افكار مصفا گفتم. چيزي هم از بيان و زبانش بگويم كه ويژگيهاي خود را دارد. مهمترين چيزي كه در اين بيان جلوه مي‌كند، سادگي وشيريني و در عين حال بلاغت آن است كه مي‌تواند حكايت از درك شهودي او از مسئله و تجربه مستقيم او داشته باشد. نكته دوم عدم رعايت آداب و ترتيب ، در بحث ها و بيان مطالب بر مبناي تداعي مفاهيم است كه كار او را از يك محقق حرفه اي متمايز مي- سازد. در واقع مطالب او ، حاصل سخنراني ها وگفتگوهايي است كه در چارچوب معين و سرفصل معين نمي‌گنجيده‌اند و همين امر، گاهي به مكررگويي بعضي مطالب و بعضا دامن زدن به پريشاني ذهن خواننده منجر مي‌شود. حداقل يكي از دلايلي كه مانع جمع شدن ذهن خوانندگان و مخاطبان مصفا مي‌شود، فقدان نظم و نسق، در طرح مطالب است. اكثر مخاطبان او اعلام مي‌كنند كه عليرغم اينكه بسياري از حرف هاي او را درست مي‌يابند، احساس مي‌كنند يا بعضي حرف ها نگفته مانده است يا كاملا تشريح نشده، به شكلي كه انسان در پايان كار، هنوز احساس خلاء هايي در ذهن خود دارد. اجماع ديگري كه مخاطبان بر آن تاكيد دارند اين است كه درست است كه مطالب در ذهنشان چنگ مي‌اندازد ولي انسان را در نيمه راه رها مي‌كند و به سرمنزل مشخصي نمي‌رساند. انسان احساس مي‌كند بايد از چيزي بگسلد، بدون آنكه بداند بعدش بايد چكار كند. سيستم مصفا به انسان گير مي‌دهد و خوب هم گير مي‌دهد، ولش نمي‌كند ولي « رها»يش هم نمي‌كند. اشكال در سيستم اوست و نقصي و كمبودي در اين سيستم هست؟ يا اشكال در اين است كه مي‌خواهيم از او هم الگويي براي رهايي بسازيم؟  ما بسيار مديون روشنگريهاي مصفا هستيم؛ ولي به محض اينكه او را الگو بسازيم، دچار اتوريته ديگري شده‌ايم. لذا ضمن استفاده از روشنگريهاي او، بايد از او گذر كرد و راه ويژه خود را پيدا كرد. تراكمي از تجارب مستقيم و جستجوهاي صميمانه، مارا به هدف خواهد رساند و البته اينكه از هدف و رسيدن مي‌گوئيم به نوعي نقض غرض است و رسيدني و هدفي در كار نيست جز درنگ بر واقعيات نوشونده و لحظه به لحظه و تمرين براي « حس »كردن آنها، بجاي « فكر» كردن آنها.

 

      گاهي انسان حس مي‌كند مصفا قضيه را به نوعي افراطي، ساده سازي مي‌كند و به آموزه هاي محدودي تقليل مي‌دهد. مصفا در صفحه 70 « رابطه»، دست برداشتن از هويت را به خوردن دارو تشبيه مي‌كند و مي‌گويد مشكل تو اين است كه خاصيت دارو را مي‌داني ولي حاضر نيستي آن را بخوري. در حاليكه رهايي، بهيچوجه به راحتي خوردن آب و دارو نيست. مشكل در كيفيت مكانيكي و شرطي شده ذهن ماست كه در نتيجه عادتمندي تا از آن غافل مي‌شوي سر جاي خودش برمي‌گردد و ساز خود را مي‌زند. در واقع مسئله ما، فقدان كنترل بر سركشي و خودسري ذهن است و بايد با «تمرين» و «توجه» رفته رفته بر اين ولگردي ذهني تسلط پيدا كنيم.

 

       اختلاف ديگر من با مصفا اين است كه او رها شدن را امري آني و ناگهاني مي‌داند و من اين مطلب را نمي‌فهمم و شايد اين بدان خاطر باشد كه او از تجربه‌اي شخصي سخن مي‌گويد كه من فاقد آن هستم. مصفا مي‌گويد در مرحله شناخت ذهني، حركت تدريجي است ولي آگاهي و رهايي در يك لحظه اتفاق مي‌افتد. البته مي توانم مكانيسمي را تصور كنم كه طي آن تراكم و تجميع تجارب حسي، سد هويت را بشكند و به ذهني شفاف و روشن و بصير منجر شود. اين مكانيسم را مي‌توانم بفهمم و به لحاظ محتمل بودن با آن سر نزاع ندارم ولي حتي فهم اين مطلب هم، ابهامات موجود در نظريه رهايي ناگهاني را برايم حل و فصل نمي‌كند. مصفا مي‌گويد ما در خواب و خيال بسر مي‌بريم و طي اين خواب وخيال، با الفاظ و تصورات بي محتوا و فاقد مابه ازا،  داد و ستد و معامله شخصيتي مي‌كنيم و بعد مي‌گويد بايد كسي با لگد ما را از خواب بيدار كند و لذا بيداري و روش شدگي كيفيتي نهايي دارد. اما بنظر من ما در خواب نيستيم بلكه با ذهني نيمه عامد و نيمه قاصد و تخديرشده ،خود را بخواب زده‌ايم تا كسي بيدارمان نكند. يك ضرب المثل انگليسي مي‌گويد كسي را كه خواب است مي‌شود بيدار كرد ولي آنكس كه خود را به خواب زده ، نمي‌توان. تعبير « خود را به خواب زدن» گوياتر و نزديكتر به واقعيت است و از آن مي توان نتيجه گرفت كه اولا كسي نمي‌تواند ما را از خواب بيدار كند و اين تنها خود مائيم كه مي‌توانيم دست از خواب ديدن برداريم و ثانيا اين امر كه خود را قانع كنيم اين خواب آلودگي و خوابزدگي به نفع ما نيست و عواقب وخيمي دارد، محتاج زمان است و به تدريج حاصل مي‌شود. مشكل، نهايتا در نوعي عادت ذهني است كه به روزگاران در ذهن نشسته و خود را محق جلوه مي‌دهد و لذا بايد به روزگاران و تدريج هم رفع و رجوع شود. در واقع اينكه مي‌گويند سن كمال پس از 40 سالگي است حاوي اين حقيقت است كه بايد به درجه اي از پختگي تجربي و حسي برسيم كه زمينه را براي نوعي دگرگوني ذهني فراهم كند و همه اصحاب معرفت و از جمله خود مصفا هم اين تدريج و جمع آوري تجارب را داشته‌اند و  هزار در بسته را زده‌اند تا به اينجا رسيده اند. تازه مگر كار امثال مصفا پس از آن بيداري به پايان رسيده است؟ هنوز هم ، او و امثال او در معرض كشف و شهودهاي تازه‌اي هستند و اين كشف ها و مكاشفه ها پايان ندارد و زمان مي‌برد.لذا نبايد كار را خاتمه يافته تلقي كرد ومهر پايان بر آن گذاشت.

 

       مسئله ديگري كه با مصفا دارم و بصورت قطعي در ذهنم فيصله نيافته اين است كه او براي انسان قائل به جوهري است كه از آن تحت عنوان « اصالت» ياد مي‌كند. خود من به بحث تجاهر و « ذات و عرض» و « ماهيات و جواهر» خوش بين نيستم و آن را تتمة تفكـــرِ متصلبِ فلاسفة متقدم و باستان

 مي‌دانم. از نظر من بهتر است ، بحث حول محورِ « خير و صلاح » بشر شكل بگيرد نه حولِ محوري انتزاعي و پا در هوايي بنام « اصالت» . خير و صلاح بشر در اين است كه تفكر زائد نداشته باشد ولي ذهن او هم استعداد رهايي را دارد و هم استعداد اسارت را. اگر انسان مي‌تواند از فشار و استرس افكار نابجا و زائد در امان باشد ، لذا بايد در اين جهت حركت نمايد.

 

     و اينكه گاهي حس مي‌كنم مصفا پنبه همه علوم، اعم از علوم مفيد و مادي و غير آن را مي‌زند و مثلا علم اقتصاد و جامعه شناسي و سياست را نوعي علمِ روباه بازي مي‌نامد. (صص 194 و 195 با پير بلخ) او اصولا به هر تحول اجتماعي ، قبل از تحول فردي بدبين است و مي‌گويد تا نفس وجود دارد،  هر كاري بكني يكجاي آن خراب است. (زندگي و مسائل- ص 142) سوال از مصفا اين است كه پس تكليف راه بردن و رتق و فتق و امورات جامعه و حكومتي چه مي‌شود؟ آيا مي‌توان به بهانه نفس آلودگي، از ورود درعرصه سياست و اجتماع اجتناب كرد و اگر همه اين كار را بكنند وضع جامعه بمراتب بدتر نخواهد شد؟  آيا مصفا به نوعي ايده آليسم بريده از واقعيت كه بعضا نتايج آنارشيستي هم دارد، در نمي غلتد؟ حق اين است كه امورات اجتماعي و سياسي را مي‌توان از منظر فايده و مصالح مادي و غير مادي آن ارزيابي كرد. مسلم است كه در يك جامعه دموكراتيك، مصفا هم امكانات بيشتري براي ابلاغ رسالتي كه بر دوش خود حس مي‌كند، خواهد داشت ؛كما اينكه خودش هم به وجهي متناقض نما در ص 156 زندگي و مسائل اقرار مي‌كند تا آزادي بحث و گفتگو نباشد ، هيچ چيز كيفيت روشن و صريح پيدا نمي‌كند. لذا پرداختن بمسائل اجتماعي و سياسي را مي‌توان نه با ديد وانهادن هويت، بلكه بمثابه زمينه سازي مادي و معنوي براي رهايي، نگريست.

 

     اين ايده آليسم ذهني و انفعالي و تعطيل گرا را در توصيه هاي ديگر مصفا هم مي‌توان يافت. مثلا آنجا كه درباره ازدواج مي‌گويد چون هدف و فلسفه تكويني ازدواج، ارضاي غريزه و بقاي نسل است، پس ازدواج بايد در نخستين ساليان بلوغ صورت گيرد. در حاليكه اين توصيه مي‌تواند عواقب وخيم براي زندگيِ زوج هاي جواني داشته باشد كه همگي گرفتار هويت و نفسانيت هستند. اين توصيه براي انسان رها، اشكالي ندارد چون او پس از ازدواج غم داشتن و نداشتن و مقايسه و چشم و هم چشمي را ندارد ولي آيا براي بچه هاي 14- 15 ساله هم اين نسخه قابل تجويز است؟

 

      مشكل مهم ديگر من با مصفا در تلقي او از زيبايي و هنر است. مصفا در اين زمينه هم حرف هاي حسابي بسياري دارد ولي نه در همه حرف هايش.

      نقد مصفا به هنر،  افراطي و ناقص است. ناقص است، چون از همه هنرها فقط به شعر و نقاشي مي‌پردازد و نه به موسيقي و رقص و آواز و غيره . و افراطي است، چون متوجه يك نكته نيست و آن اين كه بيانات هنري، بخشي تجزيه ناپذير از خودِ هنرند نه صرفا بيانِ آن. اثر هنري يك چيز نيست و تجلي خارجي آن چيز ديگر. هنر و تجلي آن ،يك چيزند. گاهي بيانات كلامي ما ادامه احساس مايند نه بيان و توصيف صرفا كلاميِ اين حس. مثلا وقتي از ديدن منظره اي ذوق مي‌كنيم؛ بي اختيار ويار تكلم مي‌گيريم. مگر مولوي چگونه شعر مي گفته. شعر او نوعي سرريز احساسات باطني بوده كه منبع جوشيدنش نه فكر و تصور، كه حس و شهود و درك مستقيم بوده. انساني كه به توصيف خبريِ يك منظره مي نشيند و بدرستي مورد نقد مصفاست ،  همان انساني نيست كه از ديدن منظره‌اي به وجد آمده و ويار تكلم مي‌گيرد. در حالت اول، انسان چيزي مي‌گويد ولي در حالت دوم چيزي مي‌آيد و انسان را مي‌گويد. موسيقي و رقص و آواز هم بطريق اولي، بيانشان عين وجودشان است. نقاشي كه چيزي را مي‌كشد، برخلاف تصور مصفا، صرفا تصاوير كهنه ذهني خود را باز سازي نمي‌كند بلكه ادراكات لحظه اي خود را با كمك قلم مو جان مي‌دهد. ديدن يك منظره و لذت بردن از آن يك چيز است و تجلي نابخود اين حس با رنگ و قلم هم  چيز ديگري، كه لذت خود را هم دارد. نقاش واقعي نمي‌خواهد نسخه دوم طبيعت را در قاب خود زنداني كند بلكه نقاشي او برآمده از احوال حسي اوست كه بصورت نقش و نگار جلوه مي‌كند بدون آنكه مخاطب خاص داشته باشد و مگر خود مصفا به توصيف غروب آفتاب و تشبيه آن نمي‌نشيند (رابطه- ص 58) اما در ص 162 « زندگي ومسائل» مي‌خواهد خورشيد را به چيزي تشبيه كند ولي نمي‌كند: «خورشيد مانندِ……نه، مانند هيچ چيز نبود، مثل خودش بود ……بالا آمده بود.»

 

 

 

 

      ونكتةآخر اينكه قاطعيت مصفا در انكارِ واقعياتي كه با تجربه وتعقل او هماهنگ نيستند،گاه ماية تعجب مي‌شود ؛ مثلا آنجا كه به نفي و انكارِخوارق وعجايبِ اعمال دراويش وجوكيان مي‌پردازد ؛ حال آنكه اكثر ما تجاربي از اموري كه تو ضيحِ قانع كننده‌اي برايشان نداريم ، داشته‌ايم وخواهيم داشت.

                                                                                  

                                                                                      4 شهريور 83

+ نوشته شده در  85/02/09ساعت 20:6  توسط محمد امین مروتی  |