تبليغاتX
من فکر می کنم

 

چهل حدیث به روایت مولانا

 مقدمه:

 

حديثي داريم از پيامبر به نام "حديث اربعين" که طبق آن : اگر كسي چهل حديث از من به دل بسپارد و به ديگران منتقل كند در روز قيامت در صف پيامبران وارد بهشت خواهد شد.(حدیث شماره1)

اما با توجه به رونق شديد بازار حديث سازي در فرق و نحل مختلف (برای تاييد مواضع خودشان) ،تفريق احاديث صحيح از احاديث سقيم كاري بس مشكل است. پيامبر كه خود به فراست اين گونه سوء استفاده از سخنان خود را پيش بيني مي كردند ، معياري براي تشخيص احاديث اصيل به دست داده اند و آن تطبيق احاديث منقول با قرآن و عقل و دل است. احاديث هم بايد با قرآن مخالفت نداشته باشند و هم معقول باشند و هم دل ما را گرم كنند و به تعبير ديگر بر دل بنشينند. لذا در انتخاب اين احاديث سعي شده اين معابير و ميزان ها لحاظ گردد.

و اما دليل لزوم عدم مخالفت حديث با قرآن روشن است چرا كه پيامبر نمي توانسته خلاف قرآن سخني گفته باشد و دليل لزوم موافقت با عقل هم عين عقل است و مستند است به تاكيدات خودِ قرآن بر تعقل و تفكر. دليل لزوم موافقت با دل هم اين است كه اولاً قرآن به كرات دل را وسيله تفقه و فهم عميق مي داند و كساني را كه دل دارند و بدان تفقه نمي كند سرزنش مي كند. ثانياً پيامبر در حديث شماره ی 24  دل را ملاك فرقان بين حقيقت و خطا مي داند. ثالثاً اسلام دين فطرت است و فطرت به تعبيري همان دل است. ما فطرتاً طالب خير و حقيقت و زيبايي هستيم و فطرتاً زيبايي را به زشتي، خوبي را به بدي و حقيقت را به دروغ و صلح را به جنگ و . . . ترجيح مي دهيم. لذا رجوع به فطرت و دل هم مي تواند ملاك مهمي در تفريق اصالت و سنديت احاديث باشد...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/08/08ساعت 18:27  توسط محمد امین مروتی  | 

تفاوت نگاه حافظ و مولوي به عشق زميني

مولوي عشق زميني را نفي نمي كند ولي آن را از اين جهت تاييد مي كند كه جاده صاف كن عشق آسماني است. در واقع عشق زميني براي مولانا طريقیت دارد نه موضوعيت. اما نزد حافظ و سعدي ، عشق زميني بالذات و في نفسه هم ارزش مند است ؛ چنانكه حافظ مي گويد:

        من آدم بهشتي ام، اما در اين سفر                   حالی اسير عشق جوانان مهــوشم

در اين بين رندي حافظ پيچيدگي خاصي به موضوع داده است .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/08/07ساعت 13:13  توسط محمد امین مروتی  | 

رابطه دنيا و آخرت

مولوي گاه دنيا و آخرت را مكمل يكديگر مي داند و از قول پيامبر مي گويد نيكي دنيا و آخرت را در دعاها طلب كنيد ولي گاه با تكيه بر حديث ديگري دنيا و آخرت را رقيب و هوي يكديگر مي داند كه رضايت يكي مساوي نارضايتي آن ديگر است:

نه بگفته ست آن سِراج[i] امتان*                                               اين جهان و آن جهان را ضَرَّ تان*[ii]

پس وصال اين ،فراقِ آن بود                                          صحت اين تن،سقامِ*[iii] جان بود

عرفاي ما و از جمله مولوي بعضاً رابطه دنيا و آخرت را به نسبت چاه و خارج چاه يا روح و تن و حتي زندان و آزادی تشبيه كرده اند كه سر منشا آن به" نظريه مثل" افلاطون مي رسد كه دنيا را "سايه" ي عالم مثل مي دانست. آنان از دل اين قياس به نوعي تحقير دنيا و تحقير جسم و تن رسيده اند.كما اين كه معناي واژة دنيا هم مي شود" پست تر".اما اگر به اين پسوند" تر "توجه كنيم، مسئله چهرة ديگري پيدا مي كند و آن اين كه دنيا نسبت به آخرت پست است نه نسبت به خودش. همانگونه كه سقف پرواز عقل نسبت به عشق كوتاهتر است ولی اين دليل نفي عقل نمي شود. به همين دليل طبق نص قرآن ما بايد نصيب خود  از دنيا را فراموش نكنيم و باز به تصريح قرآن  و خود مولوي در دعاهايمان باید خير دنيا و آخرت را طلب كنيم كه در تمثيل "دنيا مزرعه آخرت" است ، بهتر نمايان است. شايد گاهي اهل تصوف در ذم دنيا راه افراط پيش گرفته باشند ولي اصل اين است كه اين ذم نسبي است......

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/08/06ساعت 23:17  توسط محمد امین مروتی  | 

نيچه، لكان، مولوي

طالب هر چيز، اي يار رشيد                               جز همان چيزي كه مي خواهد نديد

مولوي مي گويد انسان چيزي را مي بيند كه دوست دارد ببيند و اين حكم در معرفت شناسي روانشناسانه بسيار حكم مهمي است.نيچه هم مي گويد انسان تمايلاتش را به نام حقيقت توجيه مي كند و از اين منظر، استدلال اساساً دليل تراشي و توجيه گري است. در پشت همه ی به اصطلاح" حقايق "، تمايل و "اراده "اي وجود دارد كه معطوف به كسب قدرت و موقعيت است.آرزومندي و ميل هم در آموزه هاي لكان جايگاه بي بديل و شاخصي دارد كه ايضاً به همين موضع بر مي گردد كه

طالب هر چيز، اي يار رشيد                               جز همان چيزي كه مي خواهد نديد

+ نوشته شده در  88/07/24ساعت 22:35  توسط محمد امین مروتی  | 

سبك هاي ادبي

سبك هاي ادبي در شعر كلاسيك را به سبك هاي خراساني ، عراقي ، هندي و بازگشت تقسيم كرده اند.

سبك خراساني عقل محور و اخلاق محور است. از موضع يك داناي كل پند و اندرز مي دهد و حكمت مي آموزد فردوسي در اوج و قله ی اين سبك ايستاده. به نام خداوند جان و خرد ، حكيمانه راه مي نمايد و به نيكي و خداپرستي و خردورزي دعوت مي كند.

اما سبك عراقي عشق محور است و بر خلاف سبک خراسانی ، عاشق به دليل سرگشتگي و حيراني موضع داناي كل و آموزگار حكمت را ندارد.

سبك هاي هندي بيشتر از آن كه به معنا و فحوا ، بر محور عقل یا عشق رو كند ،به مضمون يابي و مضمون پردازي هاي متفننانه مي پردازد و از معنا به صورت روي مي كند.

سبك بازگشت خسته از افراط سبك هندي در ميناگري و باريك بيني،  به تقليد از گذشته مي پردازد و به خاطر عدم درك زمان و مكان، به ناچار جايش را به شعر نو مي دهد.

 

سبك هاي اروپايي را هم مي توان به عشق محور و حس محور تقسيم بندي كرد.

سبك كلاسيك عقل محور و نصيحت گرست و سبك رمانتيك به عشق و احساس اهميت بيشتري مي دهد ساير سبك ها فرزندان و نواده هاي اين دو سبك اصلي اند . مثلاً رئاليسم و ناتوراليسم را مي توان زير مجموعه سبك كلاسيك دانست ولي سورئاليسم، امپرسيونيسم ، اگزيستانسياليسم، اكسپرسيونيسم و دادائيسم را بيشتر بايد احساس گرا و عشق محور دانست.

 

+ نوشته شده در  88/07/24ساعت 22:35  توسط محمد امین مروتی  | 

علم الاسماء

مولوي مي گويد علم الاسماء،آموزه اي زباني و لفظي نبوده بلكه نوعي معرفت معنوي و به قول مولانا "جاني" بوده است كه چون با جسم و به تعبير مولانا "آب و گل"در آميخته است، فراموش شده و در پرده و نقاب رفته است :

عَلَّم الاسما ، آدم را  امام * [i]                          ليك نه اندر لباسِ عين و لام

چون نهاد از آب و گِل، بر سر كلاه               گشت آن اسماي جاني، روسياه

كه نقابِ حرف و دم*[ii]، در خود كشيد              تا شود بر آب و گِل، معني پديد

گر چه از يك وجه، منطق*[iii] كاشف است           ليك از دَه وجه، پرده و مُكنِف*[iv] است

 



[i] امام =راهنما                 

[ii] دم=دهان و زبان                    

[iii] منطق = زبان                

[iv] مكنف =پوشاننده

 

+ نوشته شده در  88/07/24ساعت 22:34  توسط محمد امین مروتی  | 

صلح کل

اين جهان يك فكرت است از عقل كل                                     عقل چون شاه است و صورت ها، رسل

كل عالـم صـورتِ عقــل كــل اسـت                                      کوست باباي هر آنك ، اهلِ قُل اسـت

من كـه صلـحم دايماً با ايـــن پـــدر                                       اين جهان چون جنت استـم در نــظر

هر زمان بـر صــورتي و نــو جمــال                                        تا ز ِنــو ديــدن فــرو ميــرد مـلال

من همــي بينــم  جهــانِ پُرنــعيم                                           آب ها از چشــمه ها جوشـان مقـيم

در اين ابيات مولانا از هماهنگي و تلائم وحدت وجودي با عالم و آدم سخن مي گويد و از آن به صلح يا صلح دائم تعبير مي كند . او مي گويد دنيا از عقل كل صادر شده است. عقل كل اولين تجلي خداوند است و عالم، تجلي صوري و مادي اين عقل است . مولانا عقل كل را به پدر عالم تشبيه مي كند، اگر با اين پدر هماهنگ باشی دنيا در نظر تو بهشتي مي شود كه نو به نو زاده مي شود .اما آن كه با اين پدر در صلح نباشد، به ملال و نارضايتي مبتلا مي شود و دنيا برايش تكراري و ملال آور مي شود. به قول عماد خراسانی:

عشق ، صلح کل و باقی همه جنگ است و جدل           عاشقان ، جمع و فِرَق ، جمعِ پریشانی چند

 

صلح بيرون صلح درون هم هست.انسان بايد با خودش در صلح باشد تا با آدم و عالم هم بتواند بسازد.از آن سو جهان هم نوعي هارموني و هماهنگي كلي هست كه اگر با آن همآوا گردي به صلح درون هم می رسی. پس صلح درون و برون با هم مرتبطند و اين از آن جهت است كه تجلي اصلي "عقل كل" و هارموني دنيا در وجود انسان است و اين انسان با متبلور كردن آن عقل كل به صلح درون و برون دست مي يابد. مولوي مي گويد به اين مرحله كه برسي آرامش دیگر وعده و مژده اي در دوردست نيست بلكه نقد حاضر و نقدِ حال تو است....

 

[5]  ـ سودا :آرزو

[6] ـ ثبوت:آرامش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/07/24ساعت 22:32  توسط محمد امین مروتی  | 

جدال نو و كهنه

جدال نو و كهنه تنها حديث امروز ما نيست.تا بوده و بوده ، حسرت گذشته ها را خوردن جزيي از تاريخ بوده است و اين بدان علت است كه هر نسلي ضمن استقبال از ارزش هاي جديد ، حسرت ارزش هاي از دست رفتة گذشته را هم مي خورد . حسرت روابط صميمي تر بين آدم ها و فقدان چشم و هم چشمي و فقدان سيطرة كميّت مندی و کمیّت محوری در گذشته از اين قبيل است. حتي بايزيد هم در زمان خود از اين دغدغه  فارغ نبود و مي گفت:"قديم قحط نان بودي و اكنون قحط خدا آمدي."

تقابل نان و خدا به گونه اي همان تقابل خدا و خرماست. در ذهن مردمان گذشته ، عدم قدرت در توليد در گذشته، نان و رزق را بيشتر وابسته به خدا و آسمان می کرده است ؛ تو گويي قحط نان با خداپرستي مناسبت بيشتري داشت . اما دلایلِ وابستگي بشرِ امروز به خدا از دغدغه هاي مادي به سوي دغدغه هاي معنوي جهت گيري كرده است و در واقع بشر امروز به دلايلي متعالي تر، به خدا نياز پيدا مي كند.

 

+ نوشته شده در  88/07/24ساعت 22:30  توسط محمد امین مروتی  | 

تقسيمات نفس

نفسانيت دو بخش مذموم و ممدوح دارد كه هر بخش خود تقسيماتي دارد.زير مجموعه هاي ممدوح نفس به ترتيب تكامل و مقالي عبارتند از نفس لوامه،مطمئنه،راضيه و مرضيه اما بدتر از نفس اماره،نفس مزينه است نفس اماره امر به بدي مي كند ولي نفس مزيّنه بدي را تزيين مي كند و آن را خوب جلوه مي دهد كه در بردارندة خود فريبي است. در قرآن در فرازهاي مختلف از اين نفس سخن رفته با اين مضمون كه شيطان اعمال بد را در چشم عاملان اين اعمال، تزئين مي كند و خوب جلوه مي دهد. بدتر از نفس مزينه، نفس مُسوّله است كه لفظاً از مادة تسويل به معني گمراه كردن است. اين نفس از خود فريبي درمي گذرد و به ديگر فريبي و گمراهي ديگران مي پردازد و كاري را كه مي داند زشت است ، عالما و عامدا زيبا جلوه مي دهد و براي آن توجيه شرعي و مذهبي مي تراشد . شناخت هر دو جهت مثبت و منفي نفس به امر خود شناسي كمك مي كند.

 

+ نوشته شده در  88/07/24ساعت 22:28  توسط محمد امین مروتی  | 

شناخت و نفسانيت

نفسانيت مهمترين مانع فهم حقيقت است .به قول مولانا:

چون غرض آمد هنر پوشيده شد                                      صد حجاب از دل،به سوي ديده شد

يعني اگر در دل ، غرض و مرض باشد، چشم حقيقت بين را محجوب و مخدوش مي كند. قرآن از اين حجاب به "غشاوه" و "مهر" تعبير مي كند و مثلاً در آيه 7 سوره بقره مي فرمايد :خدا بر دل هاي ايشان مهر و بر چشم و گوش آن ها پرده نهاد. هميشه نوعي بوی جبر از اين آيه به مشامم مي رسيد كه گويي خداوند عده اي را چنين آفريده و آنها مسئوليتي در برابر اعمالشان ندارند ولي حق آن است كه بگوييم در تقدير الهي و سنن خداوندي قانون و سنتي وجود دارد كه بر اساس آن، پيشروي نفسانيت در ذهن و دل انسان، كار را به جايي مي رساند كه مانع تشخيص حق مي شود .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/07/06ساعت 23:6  توسط محمد امین مروتی  | 

تقليد جاهلانه و عاشقانه

حديث تقليد كوركورانه از سر ناداني و عدم اگاهي نسبت به مسئله که در تصوف خانقاهي و عاميانه رايج بوده است از تقليد عاشقانه كه از سر عشق و آگاهي است ، متفاوت است. مولوي با آن كه تلفظ صحيح قفل و خم را مي دانست به عشقِ صلاح الدين زركوب آن را قلف و خنب تلفظ مي كرد تا رشته محبت دوست را بر گردن خود انداخته باشد.

 

+ نوشته شده در  88/07/06ساعت 23:4  توسط محمد امین مروتی  | 

آفات مدح

يكي از مجاري و منافذِ رسوخ و نفوذ نفسانيت ، تملق گويي و چاپلوسي است .كسي كه دوست دارد دائماً مدحش كنند كم كم باور مي كند كه تافتة جدابافته اي است و رفته رفته خوي و خلق فرعوني مي گيرد و مصداق آيات شريفه اي مي شود كه به مهر نهادن بر گوش و چشم و عقل آدم ها تاكيد دارند. مولوي ضمن اشاره به اين حقيقت روانشناسانه و خود شناسانه توصيه به تذليل و خوار كردن نفس و سيادت و آقايي نجستن مي كند:

از وفور مدح ها فرعون شد                                        كُن ذليل النفس هَونا ،لا یَسُد (سيادت مجو)

 

+ نوشته شده در  88/07/06ساعت 23:3  توسط محمد امین مروتی  | 

در باره دكتر الهي قمشه اي

هميشه مي خواستم در بارة دكتر الهي قمشه اي و تاثيرات سخن راني هايش چيزي بنويسم. اين كه چگونه اين مرد ، شنونده را ميخكوب جذبه و جاذبه كلام خود مي كند و مهم تر از همه اين كه چگونه پس از مصاحبت با او حالت بهتر مي شود.دكتر الهي از نسل حكيمان الهي است كه علم و عرفان را نه در مقابل هم قرار داده ، بلكه در هم آميخته اند. احاطة كم نظير او بر گنجينة ادب فارسي و حتي انگليسي و غوطه وري عميق او در درياي معارف قرآني و عرفاني و مهم تر از همه برخورداري از نعمت بي بديل مصاحبت و مجالست با يك پدر صاحب ذوق و معرفت ، همه و همه ذهنيت منسجم و تصوير ذهني استواري از کل بناي عرفان به او داده كه كمترين خلل و سستي و تناقضی در اركان آن ديده نمي شود.  از مثبت ترين جنبه هاي كار الهي بازتاب قدرشناسي عميق او نسبت به پدر در جاي جاي سخنان اوست كه بر قدر خود او هم مي افزايد. من كسي را مثل ايشان نديده ام كه كاملاً بداند چه مي گويد و چه مي خواهد وتناقض و فتور در تصور و ذهن او راه ندارد ؛ به طوري كه توانسته لب و لباب عرفان خالص و ناب را از دل درياي ادبيات استخراج كند. اين كه انسان ذهن بي تناقض و يكپارچه اي از اعتقاد باور داشته باشد كم چيزي نيست. ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/07/06ساعت 23:2  توسط محمد امین مروتی  | 

شبي نصرالدين به زنش گفت اگر فردا باران باريد هيزم مي آورم و اگر آفتاب بود زمين را شخم مي زنم. زنش گفت بگو انشاءالله. نصرالدين گفت انشاءالله ندارد به هر حال يا باراني است يا آفتابي. فردا كه از خانه بيرون آمد چند سوار جلويش را گرفتند و او را با زور براي نشان دادن آدرس يك روستا بردند و در طول راه هم كتكش مي زدند. تا شب به خانه برگشت در حاليكه نه هيزم آورده بود و نه زمين را شخم زده بود. در خانه را زد. زنش پرسيد كيست؟ جواب داد: انشاءا.. منم در را باز كن.

 هر پرنده اي دلش مي خواهد آوازي را كه دوست دارد و بلد است بخواند. اشكالي هم ندارد، به شرطي كه آواز پرنده ديگري را « خراب » نكند. هر كسي بايد بتواند آن طور كه مي انديشد، حرفش را بزند البته به شرط اينكه مانع حرف زدن ديگري نشود. مگر همه گل ها عطر خود را ندارند؟ مگر هركس آن گلي را كه دوست دارد « انتخاب » نمي كند؟ آيا منطقي است بگوئيم در اين پارك فقط اين گل بايد عطر بپراكند و آن يكي نه؟

كسي كه انديشه ديگري را پاك مي كند، انديشه اش پاك خواهد شد.           هوشنگ مرادي كرماني

 

اسكندر ضمن كشورگشايي هايش به جايي مي رسد كه ساكنانش تنها زنانند چرا كه مردانشان در جنگ كشته شده اند. اسكندر در جشن پيروزي، مي خواهد برايش نان بياورند. زني سيني پر از طلا براي مي برد. اسكندر داد مي زند من كه نمي توانم طلا بخورم من نان خواستم. زن پاسخ مي دهد: مگر اسكندر در قلمرو خود نان نداشت كه اين همه راه را براي آن تا اين جا طي كرده است. 

                                                                                                              پائولو كوئلو                                             

 

اندر تربیت کودکان:

- مرا لوس نكنيد. من مي دانم كه هرچه را بخواهم، نمي توانم داشته باشم. فقط گاهي شما را امتحان مي كنم.  

- به من زور نگوئيد، زيرا ياد مي گيرم كه فقط قدرت مهم است.

- به من قول واهي ندهيد تا اعتمادم نسبت به شما سلب نشود.

- كارهايي را كه خودم مي توانم انجام بدهم، برايم انجام ندهيد تا درمانده و ناتوان بار نيايم.

- اگر رفتار بدي كردم، به من نگوئيد بچه بدي هستم چون اگر آن را باور كنم، ممكن است فكركنم نمي توانم كارهاي خوب انجام دهم.

- هرگز وانمود نكنيد انسان كامل و بي اشتباهي هستيد چرا كه انتظار من از شما اضافه خواهد شد.

- با من مثل دوستانتان رفتار كنيد تا با هم دوست شويم.                                      ني نت مرادي

 

با دست‌هاي كوچكش برف را گلوله مي‌كرد و روي آدم برفي‌اش مي‌چسباند تا بزرگ‌تر شود.

- مامان! آدم برفي سردش نمي‌شه؟

- نه عزيزم، اون كه قلب و روح نداره.

-يعني مثل بابا؟

مادر با بهت به دخترك خيره شد. يادش آمد كه هميشه همسرش را با همين صفات ياد مي‌كرد. مثل اينكه جلوي دخترك بي‌احتياطي كرده بود.                                                      ناهيد اشكبوس

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 17:41  توسط محمد امین مروتی  | 

       

  از كسي دعوت كردند مراسم تشييع جنازه يك شخصيت محلي را انجام دهد. او كه قبلاً با شخصيت ها و نجبا روبرو نشده بود، ناراحت شد و همين كه مراسم شروع گشت، عرق كرد. از مراسم كه برگشت رهروان را جمع كرد. اقرار نمود هنوز شايستگي معلم بودن ندارد. چرا كه همه جا نمي تواند همانند لحظاتي كه در دير يكه و تنهاست بي تفاوت و آرام باشد. استعفا داد و به رهروي استاد ديگر درآمد. هشت سال بعد، روشن شده، نزد رهروانش بازگشت.                                            داستانهاي ذن

 

آن ها كه مي دانند و بد نمي كنند فيلسوفند. گرفتار فلسفه اند و همين گرفتاري آن ها را بــي آزار مي‌كند. آن ها كه مي دانند و بد مي كنند سياست مدارند.                                   محمود كيانوش                                                                                            

     

 زماني كه جوان و آزاد بودم آرزو داشتم دنيا را تغيير دهم بعد كه بزرگ تر و عاقل تر شدم، دريافتم كه تغيير دنيا كار مشكلي است و به تغيير دادن كشور خود اكتفا كردم. اما آن هم ميسر نشد زماني كه به ميان سالي پا گذاشتم، تصميم گرفتم اطرافيان و خانواده ام را تغيير دهم اما اين كار را هم نتوانستم انجام دهم. اما اكنون كه در بستر مرگ افتاده ام ناگهان متوجه شدم كه اگر ابتدا فقط خودم را تغيير مي‌دادم بعد از آن مي توانستم در خانواده ام تأثيرگذار باشم و بــا تشويق آن ها كشورم و كسي چـه مي داند شايد دنيا را هم مي توانستم تغيير دهم.                                                              

    

 شيخ ابوالحسن خرقاني، مرد بزرگ بود و در عهد سلطان محمود و او پادشاه بيدار و طالب. حكايت شيخ كردند. به خدمت او بيامد به نياز. شيخ او را التفاتي زيادت نكرد. شاه گفت كه: آخر قول خداست كه: اطيعو الله و اطيعو الرسول و اولي الامر منكم!گفت: اي پادشاه ما را چنان لذت اطيعو الله فرو گرفت كه لذت اطيعو الرسول نماند. به مرتبه سيم، كجا رسيم؟!                              شمس تبريزي                                                                     

 

پادشاهي پارسايي را ديد گفت هيچت از ما ياد آيد؟ گفت بلي وقتي كه خدا را فراموش مي كنم.                                                                                                           

 

يكي را از ملوك مدّت عمر سپري شد، قايم مقامي نداشت، وصيت كرد كه بامدادان نخستين كسي كه از در شهر اندر آيد تاج شاهي بر سر وي نهند و تفويض مملكت بدو كنند. اتفاقاً اول كسي كه درآمد گدايي بود همه عمر لقمه اندوخته و رقعه* دوخته، اركان دولت و اعيان حضرت وصيت ملك، به جاي آوردند و تسليم مفاتيح* قلاع و خزاين بدو كردند. تا يكي از دوستان قديمش كه در حالت درويشي قرين بود از سفري بازآمد و در چنان مرتبه ديدش گفت: منت خداي را عزّوجلّ كه گلت از خار برآمد و خار از پاي به در آمد و بخت بلندت رهبري كرد و اقبال و سعادت ياوري، تا بدين پايه رسيدي اِنّ مَع العسرِ يسرا. گفت اي يار عزيز تعزيتم كن كه جاي تهنيت نيست، آن گه كه تو ديدي غم ناني داشتم و امروز تشويش جهاني.                                                                                                   

 

         اعرابيي را پيش خليفه بردند. او را ديد بر تخت نشسته و ديگران در زير ايستاده اند. گفت السلام عليك يا الله. گفت من الله نيستم. گفت « يا جبرئيل» گفت: جبرئيل نيستم. گفت: الله نيستي، جبرئيل نيستي، پس چرا بر آن بالا رفته اي و تنها نشسته اي؟ تو نيز در زير آي و در ميان مردمان بنشين.                                                                  

                                                                                                            عبيد زاكاني      

 

يكي از ملوك بي انصاف، پارسائي را پرسيد: از عبادت ها كدام فاضل تر است؟ گفت: ترا خواب نيمروز تا در آن يك نفس خلق را نيازاري.                                                                        سعدي

 

گويند : پادشاهي بلهوسي را فرمان داد ، تا هر صاحب عيبي را درمي جريمه كنند . يكي از عوانان و كارگزاران اين شحنه بلهوس ، مردي دوبين ديد و گفت : بايد درمي بدهي . مرد گفت چه . . .  چه . . . چرا دهم ؟ گفت : دو درم ده كه گنگ نيزباشي ! و گريبان او بگرفت . چون مرد خواست تا دفاع كند پيدا شد كه شل نيز هست ؛ عوان اين بار سوم درم طلبيد . مردي پاي به گريز نهاد و معلوم شد كه پايش لنگ هم بوده ؛ عوان ذوق زده شد و فرياد كشيد كه : مجنب كه گنجي !          

 

دهقاني از عامل به حاكم شكايت برد. حاكم عامل را نفرين مي گفت. دهقان را خشم آمد و نوميد راه در گرفت. حاكم گفت: كجا مي روي؟ گفت: نزد مادرم! زيرا او بهتر از تو نفرين مي كند.                                                                              

 

طبيب، امير تركي را دستور تنقيه داد. ترك طريقه آن پرسيد. طبيب بگفت. ترك برآشفت: كه مرا؟ طبيب هراسان گفت: نه مرا. طبيب را حقنه كردند. قضا را، ترك بهبود يافت. پس از آن در هر بيماري با طبيب همين معاملت ميرفت.                                                                               دهخدا

 

گويند وقتي حجاج بيمار شد و اختر شمارِ خود را به حضور خواند و گفت: اي خانه خراب! به زايچه من بنگر تا چه بيني؟ گفت: مي بينم كه پادشاهي مي‌ميرد ولي آن تو نيستي. گفت: نامش چيست؟ گفت: توله سگ. گفت: به خدا كه من همانم، زيرا كه در كودكي مادرم مرا « توله سگ» خوانده بود.

                                                                                                         راغب اصفهاني                                                                                  

 

روزي خليفه بهلول را گفت كه چرا شكر خداي به جاي نمي آري كه تا من بر شما حاكم شده ام، طاعون از ميان شما دفع شده است؟ گفت: خداوند عادل تر از آنست كه در يك زمان دو بلا بر ما گمارد!                                                                                                       

 

روزي بهلول با دوستش در مسجد خليفه نشسته بود و در گوش هم نجوا مي كردند. خليفه گفت: باز با هم چه دروغ مي سازيد؟ گفت: مدح شما مي كنيم!                                               منصور خانلو



* رقعه: لباس    

* مفاتيح: كليدها

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 17:37  توسط محمد امین مروتی  | 

بنويس! نامه، خاطرات و هر چيز ديگر شما را به خدا و ديگران نزديك تر مي كند، افكارتان را سازماندهي مي كند. درد را تسكين مي دهد و باعث مي شود خود را بهتر درك كني. يك كاغذ و قلم معجزه مي كند، واژه قدرت دارد.                                                                     پائولو كوئلو

كسي مي گفت مشكل جامعه ما اين است كه جوانان امروز ما با ماشين هاي فردا در خيابان هاي ديروز رانندگي مي كنند. در سال هاي جواني من، بعضي كتاب هاي ديروز را امروز مي خواندند تا به فردا برسند.  من هم كتاب مي خوانم كه در امروز قدم بزنم نه فردا. كتاب مي خوانم تا خودم را ورق بزنم و سفيدي هايم را خط خطي كنم. تا بدانم و بفهمم كه هستم.                                فريدون صديقي

 حرف ها ئي هست براي «گفتن»/ كه اگر گوشي نبود، نمي گوئيم./ و حرف هائي هست براي «نگفتن»؛/ حرف هائي كه هرگز سر به «ابتذال گفتن» فرود نمي آرند./ حرف هاي شگفت، زيبا و اهورائي همين- هايند، و سرماية ماورائي هر كسي به اندازة حرف هائي است كه براي نگفتن دارد،/ حرف هاي بي تاب و طاقت فرسا/ كه همچون زبانه هاي بي قرار آتشند/ و كلماتش، هر يك انفجاري را به بند كشيده اند كلماتي كه پاره هاي «بودن» آدمي اند/ اينان هماره در جستجوي «مخاطب» خويشند، اگر يافتند، يافته مي شوند/  و/ در صميم «وجدان» او، آرام مي گيرند./ و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند.

                                                                                                                   شاندل

چه راحت و خوب است حرف زدن وحشي ها، بچه ها؛ جمله ندارند؛ كلمه حرف مي زنند؛ يك صوت، يك هجا، يك اشاره. نمي توانم. چه دشوار و طاقت فرساست كشيدن بار مبتدا و خبر و فعل و فاعل و آن همه بار و بنه هاي ضميمه اش، آن همه براي گفتن يك حرف! حالا مي فهمم كه «ناله» چيست؛ «آه» چيست. اين ها جمله هاي سنگين و صف هاي طولاني عبارت هايند كه چنين در هم فشرده اند و چه راحت، چه خوب!  دلم مي خواهد بنالم. جمله سازي را ديگر قادر نيستم. آه كه چه نيازي است به ناليدن!  راست مي گفت رزاس: «اي دل من! نمي داني كه چه لذتي است در ناليدن! چه روشنائي و سبكي خوب و آسوده اي در پي دارد؛… حتي خدايان مي نالند… حتي گرگ صحرا مي نالد. اما… چه بگويم؟ غرور همه وحشي ها، صحرانشين ها، گرگ ها، عقاب ها، رب النوع هاي جنگ و قهرماني، همه تكبر خدايان، همه را در حلقوم من ريخته اند! نه، من هرگز نمي نالم. قرن ها ناليدن بس است. مي -خواهم فرياد كنم. اگر نتوانستم، سكوت مي كنم. خاموش مردن بهتر از ناليدن است. ناليدن فرزندان ماكياولي پير را مغرور مي كند.                                                                            شريعتي

 

حالا مي فهمم چرا شمس تبريزي عمري بي تابي مي كرد و يك جمله حرف نتوانست بزند، يك بيت شعر نتوانست بسرايد. نمي شود، براي نوشتن و سرودن و گفتن بايد در سطح مولوي ماند، اگر به مرز شمس تبريزي قدم گذاشتي ديگر در اختيار خود نيستي. آن جا جاي رقصيدن هاي رقت بار است و دست افشاني هاي دردناك و مستانه، جاي نشستن و گفتن نيست. .                                                                            شريعتي                         

 

سكوت ها همه در پايان گفتن ها است و چه راحت و چه موفقيت آميز! و اين سكوت در آغاز گفتن- هاست و چه سخت! اميل لودويك از سكوت هاي وحشتناكي سخن مي گويد كه بتهوون در اثناي سمفوني پر غوغاي پنجم خويش نشانده است، كه چنان سنگين است و بيرحم كه- اگر كسي گوش شنيدن آن را داشته باشد- از وحشت قلبـش خواهد ايستاد. راست است. خداوند نعمت بزرگي كه به آدم ها داده است اينست كه از شنيدن سكوت عاجزند و از اين روست كه همه آسوده و خوش زندگي مي كنند. چقدر نشنيدن ها و نشناختن ها و نفهميدن هاست كه به اين مردم آسايش و خوشبختي بخشيده است و اين نيز يكي از آن هاست.                                                        علي شريعتي

 

                 هنوز ما را « اهليت گفت » نيست. كاشكي « اهليت شنودن » بودي. « تمام گفتن » مي بايد و « تمام شنودن ». بر دل ها مهر است؛ بر زبان ها مهر است و بر گوش ها مهر است. اگر سخن من چنان استماع خواهد كردن كه به طريق مناظره و بحث و از كلام مشايخ يا حديث يا قرآن، نه او سخن تواند شنيدن نه از من برخوردار شود. و اگر به طريق نياز و استفادت خواهد آمدن و  «شنيدن» كه سرمايه نيــاز است، او را فـايــده باشد! و اگر نه يك روز، نه، ده روز ني، بلكه صد سال مي گويد. ما دست زير زنخ* نهيم مي شنويم.                                                                                     شمس تبريزي

       



* زنخ: چانه

+ نوشته شده در  88/06/10ساعت 18:33  توسط محمد امین مروتی  | 

روزي" انوري" در بازار بلخ مي گشت، هنگامه اي ديد، پيش رفت و سري در ميان كرد. مردي را ديد كه ايستاده و قصايد انوري را به نام خود مي خواند و مردم او را آفرين مي خواندند. انوري پيش رفت و گفت:اي مرد اين اشعار كيست كه مي خواني؟ گفت: اشعار انوري.گفت: تو انوري را مي شناسي؟ گفت: چه مي گوئي انوري منم! انوري بخنديد و گفت: شعر دزد شنيده بودم، اما شاعر دزد نديده بودم.                                                                                                 

                                                                                                       جامي- بهارستان

 

فتحعليشاه شعرمي گفت و «خاقان» تخلص مي كرد. قطعه اي از اشعار خود را بر فتحعلي خان صبا ملك الشعراء خواند و از او پرسيد كه چطور است؟ ملك الشعراء بي ملاحظه و رك گفت كه: شعري است پوچ و خالي ازمضمون! خاقان مغفور چنان ازين گفته برآشفت كه امر داد ملك الشعراي بيچاره را به اصطبل بردند و بر سر آخوري بستند و مقداري كاه پيش او ريختند. پس از مدتي كه خشم شاه فروكش كرد، صبا را عفو فرمود و به حضور خود اجازه بار داد. موقعي ديگر كه باز شاه شعري گفته بود، بر ملك الشعراء خواند و راي او را در آن باب خواستار شد. ملك الشعراء بدون آن كه چيزي بگويد از جاي خود برخاست و رو به طرف در حركت كرد. شاه از او پرسيد: ملك الشعراء كجا مي روي؟ عرض كرد به طويله! شاه خنديد و ديگر شعر خود را بر او عرضه نداشت.                                عباس اقبال

..............................................................................................................................................................................................

كتاب من باز بود. چيزي نمي خواندم. دفترچه ام را روي كتاب باز كرده بودم. و نقاشي مي كردم. درخت را تمام كرده بودم. رفتم بالاي كوه يك تكه ابر نشان بدهم، داشتم يك تكه ابر مي كشيدم، رسيده بودم به كوه، كه باران ضربه بر سرم فرود آمد، فرياد معلم بلند بود: «كودن، همة درس هايت خوب است. عيب تو اين است كه نقاشي مي كني». كاش زنده بود و مي ديد هنوز اين عيب را دارم. تازه، نقاشي هنر است. هنر نفي عيب است. و نمي توان به كسي گفت: «عيب تو اين است كه هنر داري». جرأت نداشتم به او بگويم كودن كه نمي تواند همة درس هايش خوب باشد.    سهراب سپهري

 

 

به گوش هنرمند خاور دور فرو خوانده اند: «ده سال خيزران را بررسي و طراحي كن، تا جايي كه خود به خيزران بدل شوي. اما آن گاه كه سرانجام در ترسيم آن كامياب شدي، فراموش كن كه از طبيعت سرمشق مي گيري».        سهراب سپهري

                                  

 

ذن را جهش برق گفته اند. هنر ذن جاي روان دستي است. نمي توان در آن دست برد. قلم مو جلوتر از نقاش، روان است. پيش از نقاش مي نگارد. ميان كاغذ و قلم مو منطق و انديشة نگارگر حجاب نيست.                                                                                             

نقاشي شرقي و ايران از «سيستم ترجيح» و توجه خاص به موجودي خاص در نقاشي پرهيز مي كند. «عدل قلم دارد. وارستگي چشم دارد.» پرسپكتيو و سايه روشن ندارد چون قصد بازسازي واقعيت را ندارد. او اشياء و اشخاص را از زمان و مكان مجرد مي كند و به عالم مثل مي برد. نقاش چيني ببر را نقاشي نمي كند. ببريِ ببر را مي كشد.                                                          سهراب سپهري

+ نوشته شده در  88/05/21ساعت 23:15  توسط محمد امین مروتی  | 

زاهدي مهمان پادشاهي بود، چون به طعام بنشستند كمتر از آن خورد كه ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بيش از آن كرد كه عادت او، تا ظنّ صلاحيت در حق او زيادت كنند.

           ترسم نرسي به كعبه،  اي   اعرابي              كين ره كه تو مي روي به تركستان است       

چون به مقام خويش آمد سفره خواست تا تناولي كند، پسري صاحب فراست داشت، گفت اي پدر باري به مجلس سلطان در، طعام نخوردي؟ گفت در نظر ايشان چيزي نخوردم كه به كار آيد، گفت نماز را هم قضا كن كه چيزي نكردي كه به كار آيد.

گلستان سعدی                                                                   

بابا طاهر با فرمول ساده دو بيتي كه مركب از چهار عنصر مصرع و دو اتم تصوير بود، زخم عشق را براي ابد تازه نگاه داشت. اكنون در كوه الوند دل هائي كه بابا طاهر در چند قرن پيش خراشيده بود هنـوز مي تپند. بابا طاهر همه مواد غزلي را كه قبلاً در سرنگ هاي چهارده بيتي به دلدادگان تزريق مي شد و استفاده از آن به مقدماتي از قبيل سرم فلسفه، برانكارد تحقيق و پنس پژمردگي نياز داشت، در واژه هاي دو ميلي دوبيتي ريخت. هنوز هم در نواحي دشتستان مردم در دستگاه هائي موسوم به كردبيات جمع مي شوند و تولد زخم خود را جشن مي گيرند.                                                                        

 

دوبيتي عشق خلاصه شده است. دوبيتي حساب دو دو تا چهار تاي محبت است. دوبيتي غذاي كم حجم و پر كالري عاشقان ضعيف شده است. عاشقاني را كه نياز به جراحي شهادت دارند ابتدا با يك دوبيتي سوزناك بيهوش مي كنند. اگر دوبيتي نباشد شيرازه ايليات گسيخته مي شود. شبانان گله ها را گم  مي كنند و گوسفندان به وباي زوزه گرفتار مي شوند. دوبيتي خلوتي است كه در آن ني ها به شكايت مي آيند.                                                                                             

 

غزل، غزال كلمات است. هرگز به چنگ نمي آيد. غزل معشوقه ايست كه تا ابد در فراق او مي سوزيم. ازدواج اجباري شاعران با مثنوي به همين خاطر است. شاعراني كه در عشق غزل شكست مي خورند، غريزه شعري خود را با مثنوي فرو مي نشانند. غزل نخستين عشق ماست.               

 

خيام گاهي شعرهايي دارد با هشتاد درجه الكل آگاهي. البته خيام دوره دبيرستاني حافظ است. خيام، حافظي است كه تازه دارد در كنكور معرفت شركت مي كند. حافظ يك خيام متعالي بود. خيامي كه ديگر در كوچه استدلال، خاك بازي نمي كرد.

   احمد عزیزی                                                                                                      

+ نوشته شده در  88/05/08ساعت 16:31  توسط محمد امین مروتی  | 

از وقتي سيندرلا ملكه شد، هر روز صبحانه اش را دخترك خدمتكار به اتاقش مي آورد و همه كارهاي او را انجام مي داد. وقتي هم يكي از شاهزادگان، دخترك را اتفاقي ديد و كساني را به خواستگاري اش فرستاد، سيندرلا با بدجنسي دخترك را زنداني كرد و دختر لوس خودش را نشان خواستگاران داد!                                                                                     ريحانه باقري

 

              دهقاني تبرش را گم كرد. بدگمان شد كه پسر همسايه دزديده است و به مراقبت او پرداخت.در روش او و در لحن كلامش حالتي عجيب يافت: همه رفتار او گواهي مي داد كه دزد تبر، اوست.

اندكي بعد، مرد دهقان تبرش را باز يافت. هنگامي كه آخرين بار، براي آوردن هيزم به كوه رفته بود، در بازگشت، آن را بر جاي نهاده بود.روز ديگر پسر همسايه در دهكده بدو برخورد، مرد دهقان بار ديگر به مراقبت او پرداخت. در روش او، در لحن كلامش، هيچ چيز عجيبي نيافت. حقيقت حال آن كه، هيچ يك از رفتار وي گواهي نمي داد كه دزد تبر اوست!                                                

 

........................................................................................................................................................................................................................

شخصي به وضــع تواضع مي نشست و در نشستن شانه را به گـوش مي بست و گــردن را در سينه مي شكست. دست ها را در بغل مي گذاشت و چشم از زانو برنمي داشت. عارفي او را بدان هيأت ديد. بخنديد. يك دست به شانه او نهاد و يكدست بر قلبش و گفت: جاي تواضع آن جاست يا اين جا؟ و علامت تواضع آنست كه به تغير كسي متغير نشود و از توقير كسي مفتخر و از تحقير كسي منغمر* زيرا كه اين امورات را اعتباري داند و همتش در تنگناي طبيعت نماند.                              صفيعليشاه

 

علي (ع) به مردي كه در ستايش او افراط مي كرد و او مي دانست كه دلش با زبانش يكي نيست چنين فرمود: من فروترم از آنچه مي گويي و فراترم از آنچه در دل داري.



* منغمر:

+ نوشته شده در  88/04/15ساعت 20:39  توسط محمد امین مروتی  | 

من در حال وفورم. من دائماً به خـود تقسيم مي شوم. من مي خواهم خودم را ضــرب در شما كنم. مي خواهم منهاي ما كسي غمگين نباشد همه به اضافه ما خوشبخت باشند. آب ها آواز بخوانند. پرندگان موازي با ارديبهشت پرواز كنند. درختان مستمري آفتاب بگيرند همه در اردوي زيبائي شركت كنيم. همه دوش معرفت بگيرند. همه از خزانه خورشيد يك سان بهره مند شوند. درآمد سرانه شبنم بالا برود. سود خالص ابريشم به حساب پروانه ها واريز شود.                                    

 احمد عزيزي

 داشتن عيب مهم نيست، حتي اگر به رفع آن هم نكوشند. اماپوشاندن عيب بد است. كسي كه نتواند خودش را آن طور كه هست نشان دهد، به خود ضرر زده. اما كسي كه خود را آن طور كه نيست نشان مي دهد، به ديگران صدمه مي زند.                                                                 

 

     دلسوزي يعني دريغ داشتن كمك. من خودم را جاي دردمندان نمي گذارم تا رنج ببرم، بلكه به آن منظور كه دردشان را پايان دهم.                                                                  برتولت برشت                                                                                                          

نقل است كه همياني* زر از يكي برده بودند. آن كس در صادق (ع) در آويخت كه تو بردي و او را نشناخت صادق گفت چند بود؟ گفت: هزار دينار. او را به خانه برد و هزار دينار به وي داد. بعد از آن مرد زر خود را بازيافت. زر صادق برد و گفت غلط كرده بودم. صادق گفت ما هر چه داديم باز نگيريم آن مرد خجل شد و برفت.                                                                تذكره الاولياء- عطار

 

هر كه گويد كه: ترا فلان ثنا گفت! بگو: مرا ثنا تو مي گوئي! او را بهانه مي سازي!

هر كه گويد كه: ترا فلان دشنام داد! بگو: تو دشنام مي دهي! او را بهانه مي كني!        شمس تبريزي                                                

 

زني پسرش را نزد گاندي مي آورد و از وي مي خواهد پسرش را نصيحت كند كه شكر نخورد. گاندي مي گويد پــسـرت را هفته ديگر بياور و زن چنين مي كند و گاندي پسرش را نصيحت مي كند. زن مي پرسد چرا هفته  گذشته اين كار را نكردي؟ گاندي مي گويد چون آن روز خودم شكر خورده بودم.                                                                                                        



* هميان: كيسه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/04/02ساعت 14:56  توسط محمد امین مروتی  | 

 

دعاي عارفان

 

     خداوند سبحان مي‌فرمايد « ادعوني اَستجب لَكم » اما هم در معناي دعا و هم  در معناي استجابت ، نظرگاه عارفانه از نظرگاه عاميانه متمايز است . از منظر مردم عادي ، دعا ابزاري براي كسب حاجت و به كار گرفتن اراده الهي در جهت تحقق خواسته‌هاي شخصي است . اهداف و آرمانهاي شخصي ، عمدتا“‌معطوف به حوائج دنيوي است . لذا روش‌هايشان هم با اين اهداف تناسب و هماهنگي دارد . بدين معني كه ادعيّه را به مشتي الفاظ كليشه‌اي و تكراري تبديل مي‌كنند كه  در زمان و مكان و  مراسم خاص و با اشكال و ژست‌هاي خاص خوانده شود..... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/02/26ساعت 20:45  توسط محمد امین مروتی  | 

عارفان كه جام حق نوشيده‌اند           رازهــا دانستــه و پـوشيده‌اند

هر كه را اسرار حق آمـوختند            مهـر كردند ودهانش دوختند

                                                                  ( مثنوي )

 

 

 

سكوت عارفان

 

    در جاي جاي ادبيات عرفانيمان ، به نكته‌اي برمي‌خوريم كه براي ذهن پژوهشگر ، بسيار عجيب و سؤال برانگيز است و آن اصراري است كه نحله‌هاي مختلف عرفاني ، بر سكوت و رازداري داشته‌اند. حكمت و فلسفه اين سكوت كدام است ؟ و سؤال ديگر آنكه چرا خود عرفا ، گاه اين سكوت را شكسته‌اند و منصوروار ، به هويدا كردن اسرار پرداخته‌اند ؟ مولانا كه اين همه بر سرپوشي تأكيد مي‌كند ، چرا خود سينه‌اي به « پهناي فلك » آرزو مي‌كند تا از اسرار آن « رَشك مَلِك » دم زند :

سينه‌اي خــواهم به پهناي فلك               تا بگويم شرح آن رشك ملك           ( مثنوي )

     در اين مقال ،كوشيده‌ام از خلالِ ادبيات عارفانه وبخصوص از زبان خود مولوي ، هم از رازِ رازپوشي عارفانه پرده بردارم و هم از سِرّ اِفشاي اسرار . و در واقع ، حكمت سكوت و تَكليمِ عرفا را از اقوالِ خود ايشان دريابيم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/02/26ساعت 20:42  توسط محمد امین مروتی  | 

سيري در نظريات" كمال"

 

      روانشناسي "كمال" شاخه‌اي از روانشناسي جديد و از جهاتي نقطه مقابل روانشناسي فرويد و پيروان او است. در روانكاوي فرويد اساسِ كار، جستجوي جنبه‌هاي نامتعارف و منفي شخصيت انسان هاست كه تحت عنوان كلي "عقده" شناخته مي‌شوند ؛ اما در روانشناسي كمال حد ‌و مرزهاي مثبت وجود آدم مورد بررسي قرار مي‌گيرد و اينكه انسان تا كجا مي تواند سقف پرواز خود را افزايش دهد.اكثريت مردم آدم‌هاي متوسطي مركب از ضعف و كمال‌هاي روحي‌اند. روانشناسي كلاسيك بيمارترين و بدترين جنبه‌هاي وجودي را كه در اقليتي از انسان هاي نامتعارف وجود دارد بررسي مي|‌كند و روانشناسي كمال ، سالم‌ترين و بهترين جنبه‌ها را كه ايضأ در اقليت نامتعارفي از انسان ها وجود دارد مورد كنكاش قرار مي‌دهد. يكي از كتاب هايي كه برايِ آشنايي اوليّه و كلي با نظريات كمال مي توان پيشنهاد كرد ، اثري است از "دوان شولتس" با عنوان "روانشناسي كمال" كه توسط خانم "گيتي خوشدل"  به فارسي برگردانده شده و به چاپ هاي متعدد هم رسيده است. به نقد و بررسي كوتاه اين نظريات پرداخته ايم:

 

   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/02/18ساعت 20:20  توسط محمد امین مروتی  | 

پارادكس فرا رفتن از زبان

    هيدگر مي‌گفت جهان زبان گونه است. دريدا هـم مي‌گفت آدم درون زبـان جاي دارد و بنابراين نمي تواند خارج از زبان برود و به زبان بنگرد بنابراين زبان قادر به پژوهش و شناخت خودش نمي باشد.

    به عبارت ديگر ما با عينك زبان به جهان مي نگريم و نمي دانيم جهان غيرزباني در واقعيتش چيست. قبلاً هم كانت گفته بود مقولات مختلف (كم و كيف و زمان و مكان و...) بمثابه عينك‌ هايي به چشم انسانند كه جز از كانال اين عينك‌ها نمي‌توان جهان را ديد. پس رنگ و بوي جهان به وسيله مقولات ذهني و زباني از قبل شكل گرفته است....

   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/02/18ساعت 20:9  توسط محمد امین مروتی  | 

پارادکس دروغگو :

 یکی از پارادکس های معروف زنون، پارادکس دروغگو است که سوفسطائیان طرح کرده بودند . طبق آن اگر یک نفر از اهالی شهری مدعی شوند که تمام اهالی شهر دروغگویند ، آنگاه خود این ادعا ، هرگز نمی تواند درست باش چرا که اگر او راست گفته باشد پس همین سخن هم باید درغ باشد و اگر دروغگو باشد باز دروغ گفته است .

پاسخ این است که این جمله ناظر به سخن خود گوینده نیست . سفسطه و مغلطة این استدلال بر مبنای خلط مقال dicource است . سخن گوینده ناظر به حوزه و مقال « وجود شناختی » راجع به غیر خودش ( غیر من ) است در حالی که نقد ناقد متوجه حوزه و مقال « معرفت شناختی« و سخن گوینده است . پس پارادکس در کار نیست .

+ نوشته شده در  88/02/18ساعت 20:2  توسط محمد امین مروتی  | 

اين مضحك نيست كه خوشبختي آدم در اين باشد كه آدم اسم خودش را روي تنه درخت ها بكند؟ آيا اين آدم خيلي خودخواه نيست و آن آدم هاي ديگر، آدم هاي شريف تر و نجيب تري نيستند كه مي- گذارند بپوسند بي آن كه در يك تار مو، حتي يك تار مو باقي مانده باشند؟              فروغ فرخزاد                                                                                            

 

      بدي‌هاي من چه هستند جز شرم و عجز خوبي‌هاي من از بيان كردن ، جز ناله اسارت خوبي‌هاي من در اين دنيايي كه تا چشم كار مي‌كند ديوار است و ديوار است و جيره بندي آفتاب است و قحطي فرصت است و ترس است و خفگي است و حقارت است .                                          فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  88/02/10ساعت 10:37  توسط محمد امین مروتی  | 

راهكاري براي تقويت رابطه زناشويي

يك راهكار مهم تقويت مثبت ِ ارزش ها و نقاط مثبت يكديگر است . اگر زن وشوهر بر نكات مثبت يكديگر تاكيد كنند و از آن عملاً و به زبان تقدير كنند ، به هم نزديك تر مي شوند و بر عكس ديدن نكات منفي به تقويت منفي ارتباط بين زن و شوهر مي انجامد . زن و شوهر لازم است از كمترين عمل مثبت يكديگر قدرداني كنند . اين سپاسگزاري نتيجة فوق العاده اي در تحكيم ارتباط آن ها دارد . كافي است از زحمات يكديگر تشكر كنند و به بهانه يك هديه كوچك ، فلان كمك ، فلان غذاي خوشمزه ، به يكديگر انرژي مثبت بدهند . اين تقدير هاي متقابل با كمترين هزينه ، معجزه مي كند.

 

+ نوشته شده در  88/02/10ساعت 10:30  توسط محمد امین مروتی  | 

ژاك لكان و محمد جعفر مصفا

شايد مقايسه لكان و مصفا مع الفارق به نظر برسد چرا كه لكان روانكاوي است با مطالعات آكادميك و كلينيكي و مصفا  محققي بدون مطالعات دانشگاهي است كه به دنبال نوعي خودشناسي تجربي در مكان هاي مختلف خودش به نتايجي رسيده است و آن ها را انتشار داده است . مصفا به خودش دكتر علفي مي گويد و مقصودش چيزي مثل پزشكي تجربي و سنتي است . با تمام اين اوصاف شباهت هاي آموزه هاي لكان و مصفا قابل تامل است . لكان مي گويد كودك تا قبل از مرحله ي آينه اي ، تصور و تصويري از خود ندارد . تا پيش از آن او اجزاي بدن خود و مادر را مي بيند و در احساس وحدتي كامل به سر مي برد بدون آن كه حس تمايز و تشخصي نسبت به بقيه ي جهان وجهانيان داشته باشد. در آينه است كه براي اولين بار اين حس تشخص و متمايز را تجربه مي كند و شيفته اين تصوير كامل و ايده ال مي شود . اين خود شيفتگي با تكوين زبان آموزي ، جهت كلامي و گفتاري هم پيدا مي كند و از اين بعد كودك ضمن گفتار و به كمك زبان ، پروژة رسيدن به تصويرايده آلي را پي مي گيرد . حتي عقل در اين تكاپو بي طرف نيست و براي رسيدن به اين تصوير ايده آلي ، به سانسور و تحريف حقايق دست مي زند .

مصفا هم مي گويد كودك احساس تمايز با دنيا را ندارد ولي ضمن تعليم و تربيت به او مي آموزيم كه خود را عبارت از شبه ارزش هاي لفظي و كلامي بداند و يك تصوير ذهني و لفظي از خود جعل كند و زندگي واقعي را براي رسيدن به آرمان هاي پوچ و لفظي اين تخفيف ايده آل فدا كند .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/02/10ساعت 10:28  توسط محمد امین مروتی  | 

 

نقد روانكاوانه ي انگاره ي وحدت وجود

    تصوف در كنار دستاوردهاي ارزشمند فردي و اجتماعي- از قبيل مدارا و سعه صدر، تبليغ محبت و  تكثر پذيري- آفات و آسيب هايي هم داشته است. در وجه اجتماعي سياست گريزي و در وجه شخصي تبليغ فناي مريد در مراد و نفي استقلال فردي و اشاعه اطاعت كوركورانه و خودباختگي.

    اهل تصوف مراد و مرشد را در حد يك انسان كامل و خطاناپذير بزرگ مي كردند و وظيفه ي سالك را انحلال وجودي و فكري در پير مي دانستند. اين خودباختگي هم به مريد آسيب مي زد هم به مراد. نوعي وابستگي دوطرفه و متقابل را دامن مي زد كه در آن خودِ مراد هم گداي توجه و ارادت مريد مي شد. ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/02/03ساعت 18:25  توسط محمد امین مروتی  | 

« زن» از منظر عرفان

 

   اگر به لحاظ تاريخي عرفان را  واكنشي به سخت گيريهاي افراطي و قشري‌گريهاي ظاهرپرستانه و انضباط هاي مصنوعي و تحميلي مدعیان مذاهب بدانيم، آنگاه عارفان نوعي تساهل و تسامح را در برابر اين سخت گيريها و نوعي معنويت گرايي باطني را در مقابل تفاسير قشري و سطحي و نوعي آزادي از قيود آداب و ترتيب را در مقابل مراسم و مناسكِ سازمان يافته و قالب گرفتة مدعیان تشرع، برابر نهاده اند. در يك جمله متشرعان با نفي عقل و عشق به تعبد و تسليم در برابر تعاليم شرعي توصيه كرده‌ اند و فلاسفه با نفي تعبد و عشق به راه عقل رفته‌اند ولي عرفا عشق را راه ميان بر وصال دانسته و دل را ميزان خوب و بد، خير و شر و درست و نادرست و حقيقت و دروغ گرفته‌اند و لذا با زنگار زدايي از آئينه دل (از طريق عشق ورزيدن) آن را مستعد انعكاس حقايق مي‌كرده‌اند و همه عمال را از روي نيات قلبي قضاوت مي‌كرده‌اند....

      


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/02/03ساعت 18:22  توسط محمد امین مروتی  | 
منبع کد اهنگ مینوس

بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس