|
"ماهي" از عاشقانه هاي كامل و بي بديل شاملوست كه در آن شاعر از كوچه به خانه بر مي گردد. يقين را كه در كوچه از دست داده به "سحر عشق" در آب گير صافي وجود خود و در خانه خود باز ميابد و عشق فردي را مرهمي بر داغ عشق شكست خورده عمومي مي سازد. این شعر از پرانرژي ترين و شادترين شعرهاي شاملوست كه ياد آور مولانا و عرفان اوست. عشق به همسر مانع مايوس شدن او و از طپش افتادن قلب او مي شود و در انتها و منتهاي شب هزاران چشمه يقين به آينده روشن در دلش مي جوشد و یقینی را که در کوچه گم کرده و مانند ماهی هر لحظه ممکن است از میان دستانش بلغزد خوب قدر می داند و بازش نمی نهد: ماهي: من فکر میکنم هرگز نبوده قلبِ من اینگونه گرم و سُرخ: احساس میکنم در بدترین دقایقِ این شامِ مرگزای چندین هزار چشمهی خورشید در دلم میجوشد از یقین؛ احساس میکنم در هر کنار و گوشهی این شورهزارِ یأس چندین هزار جنگلِ شاداب ناگهان میروید از زمین. □ آه ای یقینِ گمشده، ای ماهیِ گریز در برکههای آینه لغزیده توبهتو! من آبگیرِ صافیام، اینک! به سِحرِ عشق؛ از برکههای آینه راهی به من بجو! □ من فکر میکنم هرگز نبوده دستِ من این سان بزرگ و شاد: احساس میکنم در چشمِ من به آبشرِ اشکِ سُرخگون خورشیدِ بیغروبِ سرودی کشد نفس؛
احساس میکنم در هر رگم به هر تپشِ قلبِ من کنون بیدارباشِ قافلهیی میزند جرس. □ آمد شبی برهنهام از در چو روحِ آب در سینهاش دو ماهی و در دستش آینه گیسویِ خیسِ او خزهبو، چون خزه بههم.
من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس: «ــ آه ای یقینِ یافته، بازت نمینهم!»
آیه هفته: وَإِذَا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسَامُهُمْ وَإِن يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُّسَنَّدَةٌ يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ: و چون منافقان را ببينى ظاهرشان تو را به تعجب وا مىدارد و چون سخن گويند به گفتارشان گوش فرا مىدهى گويى آنان شمعكهايى پشت بر ديوارند [كه پوك شده و درخور اعتماد نيستند] هر فريادى را به زيان خويش مىپندارند خودشان دشمنند از آنان بپرهيز خدا بكشدشان تا كجا [از حقيقت] انحراف يافتهاند (منافقون-4) کلام هفته: ترا دوست دارم/ نه تنها به خاطر آن چه تو هستي/ بلكه به لحاظ آن چه من هستم/ وقتي كه با تو هستم. مري كارولين ديويس شعر هفته: يخ آب مي شود/ در روح من/ در انديشه هايم/ بهار حضور تو است/ بودن تو است. پرواز اعتماد را/ با يك ديگر تجربه كنيم/ وگرنه مي شكنيم/ بال هاي/ دوستي مان را. مارگوت بيكل داستانک: هر روز همين موقع بود، قبل از طلوع آفتاب، دسته جمعي مي رفتند بيرون چه هواي دل پذيري بود، ديدار يار بود و بوي نم علف ها، عطر گل ها، جيك جيك پرنده ها، حتي صداي پاي طلوع خورشيد را هم مي شد احساس كرد.تا غروب گشت و گذار مي كردند، زندگي چقدر باشكوه بود، يك روز با تمام شوقي كه به زندگي داشت بيرونش آوردند، ولي مسير، مسير هميشگي نبود، بيشتر شبيه بيابان بود ديوار، ديوار. حتي يك بار سرش را بلند نكرد تا ببيند آخر ديوارها به كجا ختم ميشود. مرد كشان كشان او را مي برد و او با چشم هاي درشت و معصومش خيره به مرد نگاه مي كرد و از خودش مي پرسيد: پس كي مي رسيم؟ به چيزي لب نمي زد، اصلاً اشتهايش را از دست داده بود. حتي برق فلز در چشم هاي تيره اش هم نتوانست باور اين حقيقت را در او زنده كند كه بايد براي سلاخي آماده شود. آرين دخت فرنادپور
جامعه شناسي و روانشناسي لذت مطالب "مرديها" هميشه خواندني و حامل فكر بكرند. مقاله اخيرشان با عنوان "نرم افزارهاي لذت" بحث قديمي تقدم اصلاح فردي بر اصلاح اجتماعي يا بالعكس را از مدخل جديدي پي مي گيرد. در اين تجديد مدخل، مرديها سخت افزارهاي لذت يعني "توليد بيشتر و توزيع بهتر امكانات" را لازم مي شمارد ولي كافي نمي داند و نياز به نرم افزارهاي لذت يعني تغيير درون و دگرگوني نگرش به مسئله ثروت و قدرت را هم لازم مي داند تا سعادت قرين زندگي بشر گردد. اين مقاله بهانه اي شد براي بازسازي باورهاي خودم در اين مقوله: موتور محركه تاريخ، جستجوي رضايت خاطر بيشتر است. رضايت خاطري كه نامش را خوشبختي و سعادتمندي نهاده ايم. بشر اين جستجو را هم در درون و هم در برون و به موازات هم به پيش برده است اما به گواهي تاريخ، اكثر قريب به اتفاق مردم ، خوشبختي را در فراهم آوردن سخت افزاريِ لذت جستجو مي كرده اند. يعني سعادت را در افزايش امكانات التذاذ مي جسته اند و تنها معدودي از انسان ها لذت را نرم افزاري ذهني و دروني تلقي مي كرده اند. حقيقت اين است كه خوشبختي، كاستن فاصلة بين داشته ها و خواسته هاي ماست. اين كه داشته ها را قدر بداني و از خواسته ها بكاهي. گرد آوري داشته ها، مادام كه نقش واسطه اي و حل المسئله اي دارند، در خدمت سعادتمندي بشرند ولي به محض آن كه به هدف تبديل شدند، انسان دچار نقض غرض مي شضود و اسباب بدبختي مي شوند. توليد بيشتر و توزيع بهتر به عدالت اجتماعي ياري مي رساند و بر داشته هاي ما مي افزايد ولي مشكل بشر در اين است كه خواسته هايش در رقابتي دائمي بر داشته هايش سبقت مي گيرند و لذت برخورداري از هر داشته اي را پس از مدتي چنان عادي مي كنند كه ديگر حس لذت را در انسان بر نمي انگيزند و ....... ادامه مطلب هنر شفقت ورزيدن شفقت يعني دل سوزاندن بر ديگران كه اوج آن در كلام عارف بزرگ "ابوالحسن خرقاني" آمده كه گفت: "چه بودي اگر بَدَلِ همة خلق مرا عذاب دوزخ دادي تا كسي را ترس جهنم نماندي." مصطفي ملكيان در مقاله اي تحت عنوان " شفقت بزرگترين هنر آدمي"، 5 شرط براي گسترش ظرفيت شفقت ورزي بشر بر مي شمارد: 1 – نخست آدم بايد خود را دوست بدارد تا بتواند ديگران را دوست بدارد. انسان زماني خود را دوست دارند كه سلامت روان داشته باشند و به اخلاقي زيستن باور داشته باشند. اول بايد حس خوبي نسبت به خود داشته باشيم تا بتوانيم اين حس را به ديگران منتقل كنيم. 2 – بايد بدانيم همه آدم ها مثل همند از اين جهت كه عوامل مشابهي در شادي و غم آن ها دخالت دارد. وقتي بدانيم ديگران هم از همان چيزهايي متاثر مي شوند كه ما را متاثر مي كنند، بيشتر مي توانيم غم ها و شادي ها آن ها را بفهميم و مانند غم و شادي خودمان با آن برخورد كنيم. به همين علت است كه در بيمارستان ها و گورستان ها با انسان هايي كه دردهايي مشابه ما دارند، احساس همدردي بيشتر مي كنيم در حالي كه در خيابان از كنار هم رد مي شويم و كاري به كار هم نداريم. 3 – بايد بتوانيم خود را جاي ديگران بگذاريم و از ديد آن ها در مسائل بنگريم . اين كار بر حسن شفقت و همدردي ما مي افزايد. در اين مورد لازم نيست ما دردهاي ديگران را داشته باشيم ولي لازم است قدرت تخيل خود را نسبت به وضعيتي كه ديگران در آن قرار دارند، افزايش دهيم تا حس تفاهممان نسبت به يكديگر افزايش يابد. هنرهايي مثل ادبيات و سينما با افزايش قدرت تخيل به ما كمك مي كنند تا خود را در آستانه تجربة ديگران قرار دهيم و با آن ها رابطة مشفقانه برقرار كنيم. لذا بايد زماني را براي پرداختن به اين هنرها اختصاص دهيم. 4 – لازمة شفقت ورزيدن توسعه دانش و اطلاع از جامعه و دنياست تا وقوف و اشراف بيشتري بر دردهاي ريز و درشت بشر داشته باشيم و تا تصوير كامل تري از رنج هاي بشري پيدا كنيم. 5 – و بالاخره بايد از طريقي و راهي شفقت بورزيم كه زيانش بر سودش نچربد. مثلاً مبادا كمكي به كسي بنمائيم كه به نوعي باعث لطمه ديدن عزت نفس او گردد. 25/1/91
مخلص کلام "مصفا" نیچه گفته بود اخلاق وجود ندارد هر چه هست تفسیر اخلاقی پدیده است . مصفا می گوید "من" و تصوری که ما از خود داریم وجود ندارد و هر چه هست تعابیر ذهنی جامعه ساخته و القایی است که از بچگی در ذهنمان فرو کرده اند. خوب و بد و ارزش های اجتماعی ما به ازاء خارجی ندارند و موهوماتی هستند که به واقعیت الصاق، الحاق، ضمیمه و پیوست گردیده اند . نام گذاری ها و تعابیر و تفاسیر بین ما و واقعیت فاصله می اندازد و ارتباطمان با آن قطع می کنند . تمام حرف مصفا این است که آن چیزی که به عنوان "من" یا "شخصیت" برای خود ساخته ایم، لفظی ،ذهنی، القایی و وهمی است و ما به ازای خارجی ندارد . مجموعه ای از صفات و خصوصیاتی است که جامعه به عنوان ارزش یا ضد ارزش به واقعیت و حقیقت ضمیمه کرده است و مصفا کمال یا رهایی را در همزیستی تنگاتنگ و بلا واسطه با واقعیت، صرف نظر از تعابیر ذهنی و لفظی یا همان ارزش ها و ضد ارزش های القایی می داند . در چنین بستری است که کنش یا واکنشِ درونزا و طبیعی شکل می گیرد که عین رهایی، شادی، باز بودن، انبساط است. ايمان در دنياي معاصر نراقي در مقاله" ايمان در عصر اختفاي الهي " تاملات درخوري در مقايسه رويكردهاي ديندارانه در عصر پيشامدرن و عصر مدرن دارد و مي گويد سه دريچه اي كه به سوي خداوند بر انسان سنتي گشوده بود، بر انسان مدرن بسته شده كه حاصل آن نوعي كسوف و" اختفاي الهي" است. اين سه دريچه عبارت بودند از طبيعت، انسان و كتاب مقدس. طبيعت براي انسان سنتي سراسر آيات الهي بود. علتي فاعلي و علتي غايي در كار بود كه جهان را به سوي خود و مقصود خود مديريت مي كرد؛ ولي در جهان مدرن پديده ها فقط علل مادي دارند و غايتي در كار نيست و دليل اين تغيير نگاه، پيشرفت ها و موفقيت هاي علم تجربي است كه بدون نياز به مفهوم خدا ، به تبيين پديده ها مي پردازد و آن ها را قابل پيش بيني و قابل كنترل و قابل مديريت مي سازد. مخالفت زعماي ديني و عرفا با تبيين علمي و علي پديده ها از همين جاست كه چنين تبييني عرصه را بر اعمال اراده و قدرت خداوند تنگ مي كند. چنان كه مولوي مي گفت: از سبب داني شــود كم حيرتت حيرتت ره مي دهد در حضرتت يعني عامل اتصال انسان با خدا حيراني و حذف و رفض اسباب و علل است. پنجره دومي كه بر روي انسان مدرن بسته شده ، خود شناسي است. براي انسان مدرن انسان ديگر اشرف مخلوقات و گل سرسبد آفرينش و مقصد و مقصود خلقت نيست. حيواني است كه از تكامل تدريجي تك سلولي ها به وجود آمده و محصول نهايي جهش هاي ژنتيكي تصادفي و كور و انتخاب طبيعي است. و بالاخره پنجره سومي كه بر روي انسان مدرن بسته شده، امكان اتصال از طريق وحي و كتاب مقدس است و در نتيجه پيدايش علم هرمنوتيك كتاب مقدس هم به يك متن صامت تبديل شده كه از كانال زبان و ذهن اشخاص به صدا در مي آيد. مشكل ديگر انسان مدرن تقليل مفهوم عشق ازمرتبة الهي و افلاطونيش، به مرتبة فرويدي و جنسي آن است كه با چنين تقليلي، عشق از امري مقدس و روحاني به امري جسماني و تناني تبديل مي شود. مجموعه اين تحولات ، نوع نگاه انسان به پديده دين را تغيير داده اند و امكان ارتباط ابراهيمي و ايمان ابراهيمي با خداوند را ناميسر ساخته اند. در دين ابراهيمي به ابراهيم نبي ملكوت آسمانها نشان داده مي شود. نراقي از اين مقدمات چنين نتيجه نمي گيرد كه دين ورزي در عصر حاضر ناممكن است، بلكه مي گويد دين ورزي ما با دين ورزي عصر غيبت باشد. نوعي دلتنگي براي خانة دلمان كه خدا آن را خالي كرده است. به تعبير فروغ "آن پرندة كوچكي كه از دل ها گريخته ايمان است." راه حل آرش نراقي براي تداوم دينداري، در نهايت تمركز بر نوستالژي غيبتي است كه چشم اندازي براي وصل در آن متصور نيست. تبيين آرش نراقي در طرح مسئله در جاي خود جالب و دقيق ست ولي در اين باره كه همة پنجره هاي گذشته بر چشم انسان مدرن بسته باشند ، شك دارم. صرف نظر از چيستي خداوند، مواجهه انسان با خدا، از قبيل مواجه امر متناهي با امر نامتناهي است و انسان هر چه باشد و به هر كجا كه برسد امر بي نهايت براي او راز آميز خواهد ماند. مادام كه اين امر بي نهايت باشد، تجليات غير قابل فهمش را بر انسان و خاصه انسان هاي اهل معنا فرو خواهد ريخت و تداوم دينداري عارفانه را امكان پذير و بلكه تضمين خواهد كرد. حتي دينداري عالمانه و عاميانه هم اشكال جديدي پيدا كرده اند . ممكن است سبب داني و پيشرفت علم تجربي ، خدا را به عنوان علت فاعلي بي واسطه و نزديك به رسميت نشناسد، ولي خدا را به عنوان علت فاعلي با واسطه و از آن مهمتر علت غايي كماكان در نظر دارد و هيچ ميزاني از پيشرفت علمي با تصور خدا به عنوان علت غايي تداخل و منافات ندارد . به همين علت است كه عوام و خواص كماكان ديندارند با اين تفاوت كه رويكرد و نوع دينداريشان تغيير مي كند. مادامي كه انسان قطره است و دريا نيست از اعتقاد و اعتماد به راز بزرگ جهان ناگزير است. راه حل عرفا كه تبديل شدن قطره به دريا و نگاه كردن از منظر دريا به عالم است هم نه تنها منافي دين نيست بلكه به كمال و انتها رساندن آن است. بنابراين نگريستن در كتاب طبيعت، كماكان الهام دهندة دينداران است. كما اين كه تنزيل درجه بشر از مركز هستي و اشرفيت مخلوقات هم راه را براي فروتني بيشتر او و فاصله گذاريش با خود محوري و نفسانيت باز كرده تا پاس مقام طبيعت بيجان و جانوران ديگر را نيز بدارد تا زمينه براي حس وحدت و پيوستگي با عالم در او فراهم شود. حتي تبديل شدن كتاب مقدس به متن هم امكان دينداري صميمانه و بي دغدغه را فراهم تر كرده است. با تفكيك جوهر از عرض و فرهنگ زمانه از آموزه هاي اصلي دين ، راه براي دينداري بي شبهه و بي اما و اگر و بي تناقض و قابل قبول، فراهم تر شده است. مخلص كلام آن كه تا انسان هست، دينداري هم هست اما شكل و محتواي اين دينداري پيوسته در تغيير است. 12/1/91
فرديناند سوسور(1913 ـ 1857) زبان شناس سويسي و باني ساختار گرايي است. سوسور بر خلاف زبانشناسان پيش كه رويكردي تاريخي و در زماني( دياكرونيك) به زبان داشتند، رويكردي همزماني (سين كروتيك) به آن داشت. او معتقد بود كه معني واژه را با بررسي پيشينه و تحولات تاريخي آن نمي توان فهميد بلكه معني واژه را از تقابل هاي آن با واژه هاي ديگر مي توان فهميد. مثلاً واژه سگ در مقابل گربه و ساير جانوران معني مي دهد و از بررسي تحولات تاريخي اين واژه به دست نمي آيد. در واقع زبان ساختاري دارد كه واژه ها در داخل اين ساختار معنا مي يابند. لذا سوسور را واضع ساختارگرايي دانسته اند. او رابطه دال و مدلول را نه طبيعي بلكه قراردادي مي داند. دليلش آن كه واژة سگ در هر زباني متفاوت از زبان ديگر است در حالي كه اگر رابطه اي طبيعي بين دال و مدلول مي بود، بايد اشياء و پديده ها در همه زبان هاي مختلف هم نام مي بودند . معني در تفاوت و تضاد يعني در ارتباط بين كلمات روشن مي شود و هيچ واژ ه اي به تنهايي حامل معني نيست.
معضل سيستم مصفا معضل سيستم مصفا در ساده گرفتن مسئله رهايي است. مي گويد دست هايت را از جلو چشم هايت بردار تا حقيقت را ببيني. يا مي گويد من به تو قرص رهايي مي دهم ولي تو به جاي خوردنش ، آن را به سينه مي چسباني تا پز دهي. در واقع مصفا رهايي را به آب خوردن مانند مي كند كه صد البته چنين نيست وگرنه بايد ميان اين همه مردمان، در صدي آدم صادق و خالص به نتيجه دلخواه مي رسيدند. مشكل انسان بيخ دارتر از آن چيزي است كه آقاي مصفا مي گويد . مشكل انسان شرطي شدگي كور و مكانيكي اوست كه بدان عادت و عادتمندي مي گوئيم. سعدي مي گويد: سعدي به روزگاران مهري نشسته بر دل بيرون نمي تون كرد الا بــه روزگاران مهرِ نفس و هويت فكري هم در طول ساليان دراز بر دل، نشسته و مستلزم دل كندن تدريجي از آن است . اين طور نيست كه صرف آگاهي بر توهمي بودن هويت، كارساز باشد. هيچكس بيشتر از جماعت پزشك به ضرر و زيان هاي سيگار واقف نيست ولي اين آگاهي مانع از آن نمي شود كه بسياري از آن ها دست از كشيدن سيگار بكشند. در واقع اينجا نقدي هم به تئوري رهايي ناگهاني ايشان وارد است. اگر مشكل شرطي شدگي و عادت باشد، به قول سعدي مبارزه با آن نياز به روزگاران دارد. بسياري از شاگردان و خوانندگان آثار مصفا به توهمي بودن من، آگاهي دارند مع هذا چون دلبستة آنانند، ناخودآگاه بدان چسبيده اند. عادت و تربيت خاصه تربيت دوران كودكي مانند نقش كردن و حكاكي بر روي سنگ بر دل و ضمير ما حك شده و سختي كار در همين جاست. پس بهتر است طرحي براي حركت گام به گام و تدريجي به سوي رهايي بريزيم. فقدان يك طرح گام به گام و عقلاني همان چيزي است كه سيستم مصفا كم دارد. در ويپاسانا سعي به لحاظ كردن چنين طرحي شده. آن ها از كنترل زبان و دست آغاز مي كنند( گفتار و كردار نيك) تا به پاكي ذهن( پندار نيك) برسند، حال آن كه مصفا برخورد سيستماتيك و قدم به قدم با مسئله بشر نمي كند و به همين دليل به خوانندگانش هم ذهنيت مرتب و شسته رفته اي از صورت مسئله نمي دهد. نشان به آن نشان كه اكثر قريب به اتفاق خوانندگان در فهم غرض و مقصود او دچار سرگشتگي و ابهامند و متاسفانه مصفا نمي پذيرد كه ممكن است نقص از سيستم او هم باشد كه ما حصل آن اين همه آدم پا در هوا و معلق است. به همين دليل جواب اصلي و هميشگي مصفا به پرسش كنندگانش اين است كه كتاب ها را نخوانده اي و يا آن ها را نفهميده اي در حالي كه بخش مهمي از اين فقدان تفاهم به خود مصفا و زبان او باز مي گردد كه نتوانسته با حداقلي از خوانندگانش ارتباط صحيحي برقرار نمايد و اين نوعي ضعف در سيستم اوست كه نمي توان همه آن را به خواننده و مخاطب، فرافكني كرد. پيشنهاد بنده اين است كه ايشان يك بار ديگر سيستمش را باز سازي يا بازنويسي كند ولي اين بار به وجهي واقعاً سيستماتيك و گام به گام تا خواننده يك ذهنيت منظومه اي از آموزه هاي او را داشته باشد و از اين اغتشاش و سرگرداني خلاص شود. مشكل ديگر سيستم ايشان سياه و سفيد ديدن ماجراست. هويت فكري يا وجود دارد يا ندارد. اگر دارد هر كاري كه بكني تباه و بي حاصل است. ازدواج كني يا نكني، حرف بد بزني يا نزني، كردار و گفتارت نيك باشد يا نباشد، فرق نمي كند. سوال مي كنند ازدواج بكنم يا نه جواب مي دهد با هويت فكري ازدواج كردن و تجرد فرق چنداني ندارد.سوال مي كنند بچه دار نمي شويم. بچه اي از پرورشگاه بياوريم جواب مي دهد اگر هم مي تواني بچه دار شوي، بچه دار نشو تا بدبختي به بدبخت هاي دنيا نيافزايي. شايد مصفا مشكل بيان دارد و مي خواهد حرف مهم تري بزند ولي حداقل در اين گونه جواب دادن ها زبان جذاب و گيرايي ندارد. حاصلش همان تعليق و پادرهوايي است كه به شنونده و خواننده القا مي شود. در حالي كه اين راه حل نيست بايد هويت را به تدريج ضعيف كرد راه ديگري وجود ندارد. اگر همه دچار هويت فكري هستند به اين معنا نيست كه همه به يك اندازه گرفتارند. همان عقل مفيد يا فطرتي كه در وجود ماست، تكيه گاه ما به سوي رهايي است و اين تكيه گاه در همه كس به يك اندازه قدرت ندارد. بايد با تشديد و تقويت آگاهي و نيز با كمك لم هاي مختلف حركت كرد تا بشود قدم بعدي را برداشت . اگر نگاه ما اين باشد كه مادامي كه هويت فكري هست همه چيز تباه و بي حاصل است، پس راهي به رهايي وجود ندارد، پس مصفا مشغول چه كاري است ؟ طرح غلط صورت مسئله، منجر به نتيجه گيري غلط در قسمت راه حل هم مي شود. ديدگاه مصفا هوليستي و تمامگراست. مبتني بر همه يا هيچ است. در حالي كه دنيا خاكستري است. آدم ها خاكستري هستند. تركيب عقل و فطرت و نفسانيتند و راه حل هم تقويت تدريجي عقل و فطرت و به عقب راندن نفسي است كه بزرگ ترين نقطه قوتش شرطي شدگي و عادتمندي ماست. مصفا مي گويد اگر آب حوضِ وجود ما كثيف باشد، چاره كار آن نيست كه يك كاسه آب كثيف خالي كنيم و يك كاسه آب تميز بريزيم؛ چرا كه همان آب تميز هم كثيف مي شود. پس بايد زيراب را زد تا كل حوض خالي شود و بعد پرش كنيم. اما زيراب حوض را زدن يعني دچار بي آبي و خلا شدن و مردن از تشنگي . اتفاقاً راه حل در جايگزيني تدريجي آب كثيف با آب تميز است. هر كاسه آب تميز كمي به پاكي كل حوض كمك مي كند تا زلالي بر آلودگي غالب آيد. سير و سلوك خود مصفا به سوي رهايي هم -كه مي شود رهايي ايشان ترديد جدي هم كرد- ضمن يك پروسه تدريجي بوده . سال ها گرد جهان گرديده است تا به اينجا رسيده است . مولانا هم بدون پيش زمينه ها و اندوخته هاي قبلي نمي توانست توسط شمس متحول شود. هميشه تراكمي از تجارب قبلي براي تحول لازم است . شايد در مرحله اي اين تحول ناگهاني شود ولي پيش زمينه هاي تدريجي لازم دارد. تازه ممكن است اين تحول ناگهاني مشروط به پيش زمينه، نسخه اي نباشد كه براي همه بتوان پيچيد. همان حركت گام به گام نسخه عملي تر و معقول تري به نظر مي رسد. هيچكس نمي تواند مدعي باشد حرف اول و آخر را زده است و مصفا هم وگرنه دچار تعصب و مطلق انديشي و برسازي سيستم هاي عقيم و نابارور خواهد شد. گامي كه مصفا برداشته البته كه مغتنم و درخور تقدير است ولي گام هايي هم هست كه او برنداشته و مصفاهاي ديگر بايد بردارند. پاياني در كار نيست و افق هاي ناگشوده و نامكشوف هميشه در راهند. مهم اين است كه از راه رفتن و قدم برداشتن غفلت نكنيم. مهم اين است كه امروز مان ولو به ميزان كم، از ديروزمان بهتر باشد. اگر يك سيستم را از روي ماحصل و مواليدش بتوان ارزيابي كرد، سيستم مصفا هم نمره قبولي نمي گيرد هر چند در نحوه طرح مسئله و توجه دادن به عمق فاجعة انسان، نمرة عالي مي گيرد. 22/1/91
معنويت چيست؟ ملكيان در مصاحبه اي تحت عنوان " بازخواني معنويت و دين " معنويت را امري جامع تر و شامل تر از دين مي داند . او خود را روشنفكر ديني نمي داند چرا كه دين جزئي از پروژة او تحت عنوان" عقلانيت و معنويت" است. در اين پروژه، او دين را با معنويت به عنوان ارزشي فراديني تطبيق مي دهد نه آن كه به معنويت، قباي دين بپوشاند و معنويت را به قالب دين ببرد و در همين پروژه براي انسان معنوي دو وظيفه اصلي تعريف مي كند:" تقرير حقيقت و تقليل مرارت". به لحاظ نظري انسان معنوي پي آواز حقيقت مي دود ولي خود را "طالب" حقيقت مي داند نه "صاحب " آن و به لحاظ عملي نيز هم و غمش تقليل آلام بشري در حد توان است. او معنويت را به عنوان" اخلاق به اضافه سلامت روان به اضافه ما بعد الطبيعه اي بسيار سبك و لطيف" تعريف مي كند. در باب اين تعريف زيبا ملاحظاتي دارم. خودم عشق را جوهر و گوهر معنويت مي دانم. عشقي كه انبساط(شادمانگي) و آرامش، ميوه هاي آنند. آرامش و شادي مولفه هاي اصلي سلامت روانند و آن مابعد الطبيعه اي كه ملكيان از آن سخن مي گويد براي من هم موضوعيت دارد. ملكيان مابعدالطبيعه اش را سبك و لطيف مي كندتا عرصه را بر عقلانيت تنگ نكند. من ابن ما بعد الطبيعه را در هيات امر نامتناهي و راز بزرگ عالم مي بينم كه موضوع مشغوليت فكري همة اهل انديشه در تمام طول تاريخ بوده است. مي توان از آن به "راز "يا "غيب" هم تعبير كرد. معتقدم عالم بزرگتر و آدم كوچكتر از آن است كه انسان همه چيزش را بفهمد مگر اين آدم به مقامي برسد كه از منظر عالم در عالم بنگرد. منظري كه عرفا از آن دم زده اند. 12/1/91
مصاحبت مولوی معتقد است تاثیری که مرید از مراد می گیرد پیش از آن که قولی و فعلی باشد، حاصل ارتباط روحی و هم نشینی با اوست. یعنی مصاحبت به معنای هم نشینی، از مصاحبت به معنای هم صحبتی کارسازتر است: علم آمــوزی، طـریقش قــولی است حرفت آموزی، طــریقش فعلی است فقر خواهی، آن به صحبت قائم است نه زبــانت کار مــی آیــد، نه دست دانشِ آن را ستــانـد، جـان زِ جـان نـــه ز راه دفتـــر و نــه از زبــان این نظر با نظریات روانشناسانه معاصر دائر بر سرایت انرژی های مثبت و منفی وجودی از فردی به فرد دیگر هم تطابق می کند. یعنی در سیر و سلوک عرفانی، سالک عمدتاً از ارتباط روحی و عاطفی با پیر برخوردار می شود تا آموزش های زبانی و عملی. مولوی ادامه می دهد که در واقع رمزِ انشراحِ صدرِ سالک، در سینه خود اوست و پیر و مراد یا مصاحب خوب فقط آن را رمز گشایی می کند و به اصطلاح او را راه می اندازد و سالک را به خود او یا خدایی که در او ساکن است( مطابق آیة "هُو معکم") دلالت می کند تا سینه اش در اثر انشراح، پرنور گردد: در دلِ سالک اگر هست آن رمـوز رمز دانـی نیست سالک را هنـوز، تا دلش را شرحِ آن، ســازد ضیـا پس "الم نشرح" بفــرماید خـدا که درون سینه شرحت داده ایم شرح انــدر سینه ات بنهاده ایم پس این انشراح را از دیگران گدایی نکن و مانند آن کس مباش که سبدی نان بر سر دارد و گدایی نان می کند یا آن کس که تا به زانو در میان آب است ولی از محل آب می پرسد: که الم نشرح؟ نه شرحت هست باز؟ چون شدی تو شرح جو، کدیه ساز؟ این شرح جویی ایهام دارد. یکی طلب انشراح صدر از دیگران و دیگر دنبال شرح و بیان دیگران رفتن و به جای شرح دل، رفتن به دنبال شرح زبانی و قولی و چنین کسی لایق طعنة بی بصیرتی است: در نــگــر شــرحِ دل، در انــدرون تا نیـابــد طعــنة "لا تبصــرون" یک سبــد پرنان تـو را بر فرقِ سـر تـو همی خواهی لبِ نان، در به در تـا بــه زانــویی میـــان آبِ جــو غافل از خود، زین و زان، تو آب جو
آیه هفته: وَإِن مَّا نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذِي نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلاَغُ وَعَلَيْنَا الْحِسَابُ ﴿رعد ـ 40﴾ و اگر پارهاى از آنچه را كه به آنان وعده مىدهيم به تو بنمايانيم يا تو را بميرانيم جز اين نيست كه بر تو رساندن [پيام] است و بر ما حساب (آنان) کلام هفته: گاهي بين پيروزي و شكست فقط يك قدم فاصله است و مردم از ترس شكست، شكست مي خورند. ناپلئون بناپارت داستانک: دختر بزرگم سارا و من براي هم دوستان خيلي خوبي بوديم. او با شوهر و بچّه هايش در يكي از شهرهاي نزديك زندگي مي كرد، به همين خاطر اغلب مي توانستيم همديگر را ببينيم. در فاصله ي زماني ديدارهايمان يا تلفني با هم تماس مي گرفتيم و يا اين كه براي هم ديگر نامه مي نوشتيم.وقتي تلفن مي كرد هميشه به من مي گفت: «سلام، مادر، منم.» و من هم مي گفتم «سلام، من! امروز چطوري؟» او زير نامه هايش را هميشه «من» امضاء مي كرد و من هم گاه گداري محض شوخي و اذيّت، او را «من» صدا مي زدم. بعدها دختر بيچاره ام سارا به طور ناگهاني و بي مقدّمه در اثر خون -ريزي مغزي جان خود را از دست داد. ناگفته پيداست كه وجودم تحليل رفت! براي والدين هيچ دردي دردناك تر از مرگ فرزند دلبند نيست. براي داشتن اميد به ادامه ي زندگي به ايمان محكم خود روي آوردم. تصميم گرفتيم اعضاي بدن او را به ديگران اهداء كنيم تا شايد اين وضعيت غم انگيز و اسف بار را به امري نيكوكارانه بدل كرده باشيم. چيزي از اين حادثه نگذشته بود كه سازمان بازيابي و اهداء اعضاء به من اطلاع داد كه اعضاي بدن دخترم را در كجاها مورد استفاده قرار داده اند. البتّه، اسمي از كسي برده نشده بود.حدود يك سال بعد نامه ي زيبايي از مرد جواني دريافت كردم كه لوزالمعده و يكي از كليه هاي دخترم را به او اهداء كرده بودند.چه تحوّلي در زندگي اين مرد جوان به وجود آمده بود! خــدا را شكر! و از آن جا كه ايــن مرد نمي توانست نام خود را در زير نامه بياورد، حدس بزنيد زير نامه اش چه نوشته بود: «من»!كاسه ام لبريز از شادي و عواطف است. مري جلينك شعر هفته: از وقت و روز و فصل،/ عصر و جمعه و پاييز دلتنگ اند/ و بي تو من، مانند عصر جمعهي پاييز دلتنگم
پشت ديوار: شعر شاملو طنيني حماسي دارد. اين زبان حماسي تنها در توصيف فداكاري هاي مبارزان به كار گرفته نمي شود، بلكه در توصيف شكست هاي ايشان هم كاربرد دارد. "پشت ديوار" زبان حال مبارزي است كه پاي يارانش ايستاده ولي ياوري نيافته و به مرگ نزديك شده و پشت حماسه هاي پر نخوت و پر غرورش از پا در آمده و بر جنازة خود مي گريد و نوميدانه دست از تراشيدن گُل از سنگ خارا را در دل شب برداشته است: مردی ز باد ِ حادثه بنشست مردی چو برق ِ حادثه برخاست آن، ننگ را گُزید و سپر ساخت وین، نام را، بدون ِ سپر خواست.
□
ابری رسید پیچانپیچان چون خِنگ ِ یالاش آتش، بردشت. برقی جهید و موکب ِ باران از دشت ِ تشنه، تازان بگذشت.
آن پوکتپه، نالاننالان لرزید و پاگشاد و فروریخت و آن شوخبوته، پُرتپش از شوق، پیچید و با بهار درآمیخت.
پرچین ِ یاوهمانده شکوفید و آن طبل ِ پُرغریو فروکاست. مردی ز باد ِ حادثه بنشست مردی چو برق ِ حادثه برخاست آيه هفته: وَلاَ تَسُبُّواْ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّواْ اللّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ كَذَلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِم مَّرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُم بِمَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ ﴿انعام ـ 108﴾ و آن هايى را كه جز خدا مىخوانند دشنام مدهيد كه آنان از روى دشمنى [و] به نادانى خدا را دشنام خواهند داد اين گونه براى هر امتى كردارشان را آراستيم آنگاه بازگشت آنان به سوى پروردگارشان خواهد بود و ايشان را از آن چه انجام مىدادند آگاه خواهد ساخت كلام هفته: فرانسيس بيكن مي گويد سه نوع آدم داريم. عده اي مثل عنكبوت بافنده اند و خيال بافي مي كنند عده اي مثل مورچه ذخيره كننده اند و همه چيز را بدون توجه به فايده ی آن ها انبار مي كنند و زندگيشان در داشتن و پركردن انبار حافظه از اطلاعات مي گذرد. ولي دسته سوم مثل زنبور داده هاي بیرونی نظیرِ شيره ي گل را مي گيرند و با دخل و تصرف و كار روي آن ، تبديلش مي كنند به محصولي ارزشمند تر مثل عسل. شعر هفته: اين چه حرفي است كه در عالم بالاست بهشت هر كجا وقت خوش افتاد، همان جاست بهشت از درون تــو بــود تيــره جهـان چـون دوزخ دل اگر تيــره نباشــد،همـه دنيــاست بهشت عمــرِ زاهــد همه طي شـد به تمنـاي بهشت او نــدانسـت كه در تــركِ تمنــاست بهشت صــائب از روي بهشتي صفتـان چشم مپوش كه در اين آينه بي پــرده هــويداست بهشت صائب تبريزي داستانك: روزي روبرت دو ونسنزو، گلف باز بزرگ آرژانتيني،پس از بردن مسابقه و دريافت چك قهرماني لبخند بر لب در مقابل دوربين خبرنگاران وارد رختكن باشگاه مي شود تا آماده ي رفتن شود. پس از ساعتي، او داخل پاركينگ تك و تنها به طرف ماشينش مي رفت كه زني به وي نزديك مي شود. زن پيروزيش را به او تبريك مي گويد و سپس عاجزانه مي افزايد كه پسرش به خاطر ابتلا به بيماري سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ويزيت دكتر و هزينه ي بالاي بيمارستان نيست. دو ونسنزو تحت تأثير حرف هاي زن قرار مي گيرد، قلمي از جيبش بيرون مي آورد، چك مسابقه را در وجه وي پشت نويسي مي كند و در حالي كه آن را توي دست زن مي فشارد، مي گويد: « براي فرزندتان سلامتي و روزهايي خوش آرزو مي كنم.» يك هفته پس از اين واقعه دو ونسنزو در يك باشگاه روستايي مشغول صرف ناهار بود كه يكي از مديران عالي رتبه ي انجمن گلف بازان حرفه اي به ميز او نزديك مي شود و مي گويد: «هفتة گذشته چند نفر از بچّه هاي مسئول پاركينگ به من اطّلاع دادند كه شما در آن جا پس از بردن مسابقه با زني صحبت كرده ايد.» دو ونسنزو سرش را به علامت تأييد تكان مي دهد. مدير عالي رتبه در ادامه ي سخنان خود مي گويد: «مي خواستم به اطّلاعتان برسانم كه آن زن يك كلاه بردار است. او نه تنها بچّه ي مريض و مشرف به موت ندارد، بلكه ازدواج هم نكرده. او شما را فريب داده، دوست عزيز.»دو ونسنزو مي پرسد: «منظورتان اين است كه مريضي يا مرگ هيچ بچّه اي در ميان نبوده است؟» «بله، كاملاً همين طور است.» دو ونسنزو مي گويد: «در اين هفته، اين بهترين خبري است كه شنيدم.» آيه هفته: أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى ﴿نجم ـ 38﴾ كه هيچ بردارندهاى بار گناه ديگرى را بر نمىدارد. كلام هفته: به محض آن که از خود بپرسی خوشبختی یا نه، خوشبختی را از دست می دهی. (جان استوارت میل) چارلی چاپلین نامه های زیبایی به دخترش ژرالدین نوشته که سرشار از جملات قصار است. در نامه ای راجع به پول و فقر به او می نویسد: همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو، دومین سکه مال من نیست و کس دیگری هست که بدان نیازمند تر است. دباره هنرمندان برهنه هم می گوید: " برهنگی، بیماری عصر ماست. تن عریان تو باید فقط، مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری." داستانك: روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت من به زخــم كسي نمك نــزدم به كسي تاكنــون، كلك نـــزدم من همينم،هميــن كه مي بيني هيچ بــر چهــره،صــورتك نزدم بـاعــث اضطــرابِ گل نشـــدم سنگ بــر بال شاپــرك نـــزدم مــن مسيــح هميشـه مصلــوبم گــر كتك خــورده ام،كتك نزدم زخــم مـن را چــرا نمك زده اند من كه بر زخـم كـس نمك نزدم فرشيد يوسفي غزلِ بزرگشاعر در ميان دو پارة وجود خود گرفتار شده پاره اي انساني و اجتماعي كه در افق خونين مبارزه ايستاده و پاره اي كه زن مهتابي و اثيري روياهايش را مي طلبد. ولي شاعر مي داند اين دو نيمه مكمل يكديگرند. انتهاي راه بزرگ ناپيداست و زن اين را نمي فهمد. شاعر احساس مي كند در جهنم كيفرهاي بي دليل گير افتاده. اما او شب پرستارة چشم معشوق را بر آفتاب روشن روز ترجيح مي دهد و چون ارضا نمي شود سوداي هجرت مي كند و زن مهتابي را تنها مي گذارد. ولي ديگر به غم مجسم تبديل شده و بين دونيمه وجودش در نوسان است. همه بتهایم را میشکنم . . . من از آن روز که نگاهم دوید و پردههای آبی و زنگاری را شکافت
و من به چشمِ خویش انسانِ خود را دیدم که بر صلیبِ روحِ نیمهاش به چارمیخ آویخته است در افقِ شکستهی خونیناش، دانستم که در افقِ ناپیدای رودرروی انسانِ من ــ میانِ مهتاب و ستارهها ــ چشمهای درشت و دردناکِ روحی که به دنبالِ نیمهی دیگرِ خود میگردد شعله میزند.
و اکنون ........ ادامه مطلب ركسانا: شاملو در مقدمه چاپ پنجم "هواي تازه" در سال 1355 نوشته، ركسانا يا روشنك نام دختر نجيب زادهاي سغدي است كه اسكندر مقدوني او را به زني خود در آورد. شاملو در سال 1329 شعر بلندي به همين نام سروده، خودش مي گويد: "ركسانا، با مفهوم روشن و روشنايي كه در پس آن نهان بود، نام زني فرضي شد كه عشقش نور و رهايي و اميد است. زني كه ميبايست دوازده سالي بگذرد تا در آن آيدا در آينه شكل بگيرد و واقعيت پيدا كند. چهرهاي كه در آن هنگام هدفي مه آلود است، گريزان و دير به دست و يا يكسره سيمرغ و كيميا. و همين تصور مايوس و سرخورده است كه شعري به همين نام را ميسازد، ياس از دست يافتن به اين چنين هم نفس." در شعر ركسانا، صحبت از مردي است كه در كنار دريا در كلبهاي چوبين زندگي ميكند و مردم او را ديوانه ميخوانند. مرد خواستار پيوستن به ركسانا روح درياست، ولي ركسانا عشق او را پس ميزند: در اين قطعه شاعر گمشده اي دارد. ناآرامي و خلجان بر جانش پنجه در افكنده. به جستجوي روح دريا (ركسانا) و نيرواناي آرامش به دريا مي زند. اما او نه به دنبال آرامش گورستان كه به جستجوي آرامشي سرشار از شور و انرژي است.
"ركسانا"، روح دريا و عشق و زندگي است كه از شاعر گم شده است. و شبي طوفاني شاعر به دريا مي زند و خود را به امواج مي سپارد تا مگر مانند بودا به نيروانا برسد و از رنج برهد و به شيوه بودا از مرگ به زندگي برسد. شاعر از ساحل آرامش به" مرگ بي جوشش" تعبير مي كند و به دنبال آرامشي است كه از جوشش مايه بگيرد و اين جنبش زنده وار را ....... ادامه مطلب آيه هفته: وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَإِنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ ﴿12ـ تغابن﴾ و خدا را فرمان بريد و پيامبر [او] را اطاعت نماييد و اگر چنين نكنيد و روى بگردانيد بر پيامبر ما فقط پيامرسانى آشكار است. داستانك: زمانی بر روی پلی در پاریس ایستادم و در جادهای دوردست که به رود میانجامید، جنازهای را دیدم پیچیده در لباسهای نفتی.او لحظاتی پیشتر در هجوم آبهای سِن مرده بود. ناگهان صدایی را نزدیکی خودم شنیدم که چیزی میگفت. او گاریچی جوانی بود با موهایی روشن و کتی آبی به تن که چهرهی جوانش از نشانههای هوش و زکاوت پر بود. بر روی چانه اش زگیلی بود که از روی آن موهای سرخ، مانند موهای قلموی نقاشی ، به گونهای عجیب و هیجان انگیز، جوانه زده بودند. وقتی به سمت او برگشتم با سر به سوی جنازهای که توجه هر دوی ما را به خود جلب کرده بود، اشاره کرد و چشمک زنان به من گفت: "تو فکر نمیکنی که او که توانسته از پس همچین کاری برآید میتوانسته از پس هر کار دیگری نیز برآید؟ " در حالی که با نگاهی خیره و متعجب او را که از من دور میشد و به سمت گاری پر از سنگش بازمیگشت، دنبال میکردم، فکر کردم که به درستی انجام دادن چه کاری خارج از تواناییهای کسی است که قدرت آن را دارد که پیوندهای محکم حیات را بگسلد؟ از آن روز قاطعانه میدانم که حتی در موجی از بدترین حوادث، که در آن ناامیدی تنها چیزی است که به مقدار زیاد یافت میشود، یورشی از هستی و بودن ما - که تنها از یک تصمیم قلبی نشات میگیرد- وجود دارد و میتواند در جهتی خلاف جهت همیشگی سوقمان دهد. زمانی که چیزی چنان سخت، دشوار میشود و ما نیز همواره با فاصلهای نزدیک به انتظار تغییر آن میایستیم.." ریلکه حديث هفته: حضرت علی به کسانی که از حکمیت قرآن سخن می گویند ، می فرماید : " القرآن بین دفتین المصحف. لا ینطق و انما یتکلم به الرجال" : قرآن ما بین دو جلد مصحف ، سخن نمی گوید و انسان ها آن را به سخن در می آورند. كلام هفته: چشم هاي انسان دريچه روح اوست. شعر هفته: حال خـوش ميخواهـم اي سوتهدلان آتــشــــي و حــافــظـي، آب روان نـمنـم اشـكي و بــا خــود گفتوگو لحظهيي در قعر جـانـم جـسـتوجو بـاز هـم جـوش تـرانه در مــن است فـاعـلاتـن فـاعـلاتـن در تـن اســت بــاز هم ديـوانـه گشتم اين بــهــار مــي بـيار و مــي بـيار و مــي بيار روح بــاران در صــدايــم ريـخـتـه آب بــــا آواي مــــن آويـخــتــه اشكهايم خنده گشت و خنده اشك اين مـنم كـروبـيـان آريــد رشــك اي كــه عـشــق از عاشقيت آموختم سوخـتـم تــا خـاطـراتت سوخـتـم ؟ آیه هفته: و لاتَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُوا الْحَقَّ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (٤٢ـ بقره) و حق را به باطل درنياميزيد و حقيقت را با آن كه خود مىدانيد كتمان نكنيد. کلام هفته: جمله "دوستت دارم" غالباً رشوهاي است كه براي گريز از تنهايي پرداخت ميشود و اين يكي از دلايلي است كه عشق را به "تصاحب" تبديل ميكند. شاملو شعر هفته: در اين قحط سال دمشقي/ اگر حرمت عشق را پاس داري/ تو را مي توان خواند عاشق/ وگرنه به هنگام عيش و فراخي/ به آواز هر چنگ و رودي/ توان از لب هر مُخَنَث/ ره عاشقي را شنودن سرودي. شفيعي كدكني داستانک: هر روز همين موقع بود، قبل از طلوع آفتاب، دسته جمعي مي رفتند بيرون چه هواي دل پذيري بود، ديدار يار بود و بوي نم علف ها، عطر گل ها، جيك جيك پرنده ها، حتي صداي پاي طلوع خورشيد را هم مي شد احساس كرد.تا غروب گشت و گذار مي كردند، زندگي چقدر باشكوه بود، يك روز با تمام شوقي كه به زندگي داشت بيرونش آوردند، ولي مسير، مسير هميشگي نبود، بيشتر شبيه بيابان بود ديوار، ديوار. حتي يك بار سرش را بلند نكرد تا ببيند آخر ديوارها به كجا ختم ميشود. مرد كشان كشان او را مي برد و او با چشم هاي درشت و معصومش خيره به مرد نگاه مي كرد و از خودش مي پرسيد: پس كي مي رسيم؟ به چيزي لب نمي زد، اصلاً اشتهايش را از دست داده بود. حتي برق فلز در چشم هاي تيره اش هم نتوانست باور اين حقيقت را در او زنده كند كه بايد براي سلاخي آماده شود. آرين دخت فرنادپور
ديگر تنها نيستم شاملو در اشعارش از تعابير مذهبي استفاده بسیار مي كند مذهبي كه مي توان آن را "مذهب انسانيت" ناميد. مذهبي كه انسان در ان تقدس دارد. در شعر او انسان رب النوعي است كه خداي همه خدايان است و آدمها بي كران و ابدي اند: " آدمها همتلاش ِ حقيقتاند/ آدمها همزاد ِ ابديتاند/ من با ابديت بيگانه نيستم." او به شيوه اي نظير عرفا كه عشق زميني را به عشق آسماني يعني عشق به خدا پيوند مي زنند عشق به همسر را به عشق به همنوع پيوند مي زند و بدين ترتيب تمي مكرر در غالب اشعارش رخ مي نمايد كه امتزاج عشق دو نفره زن و مرد با عشق عمومي به نوع انسان است: "بر شانهي ِ من کبوتريست که از دهان ِ تو آب ميخورد" اين كبوتر، كبوتر الهام شاعرانه است كه عشق به زن مددكار و انگيزاننده آن است. ضمناً كبوتر سمبل آزادي و صلح و آرمان هاي سياسي شاعر هم هست كه در كنار همسرش جان تازه ای مي گيرد:" فرياد ِ من بيجواب نيست، قلب ِ خوب ِ تو جواب ِ فرياد ِ من است. " و: " با من از روشني حرف ميزني/ و از انسان که خويشاوند ِ همهي ِخداهاست/ با تو من ديگر در سحر ِ روياهايام تنها نيستم.
در این قطعه شاملو زندگي را مقدس مي داند و مي داند كه زندگي بر مرگ نهايتاً غالب مي آيد. در واقع بر خلاف شعر "اخوان" شعر او شعر اميد است: " زندگي از زير ِ سنگچين ِ ديوارهاي ِ زندان ِ بدي، سرود ميخواند "
بر شانهي ِ من کبوتريست که از دهان ِ تو آب ميخورد من با انسان در ابديتي پُرستاره گام ميزنم. □ در ظلمت حقيقتي جنبشي کرد آدمها همتلاش ِ حقيقتاند □ هيچکجا هيچ زمان فرياد ِ زندگي بيجواب نمانده است. □ مرغ ِ صداطلائيي ِ من در شاخ و برگ ِ خانهي ِ توست با من از روشني حرف ميزني و از انسان که خويشاوند ِ همهي ِ
آیه هفته: إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ فَأَنزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى وَكَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا ﴿26ـ فتح﴾آنگاه كه كافران در دلهاى خود تعصب [آن هم] تعصب جاهليت ورزيدند پس خدا آرامش خود را بر فرستاده خويش و بر مؤمنان فرو فرستاد و آرمان تقوا را ملازم آنان ساخت و [در واقع] آنان به [رعايت] آن [آرمان] سزاوارتر و شايسته [اتصاف به] آن بودند و خدا همواره بر هر چيزى داناست. کلام هفته: اگر تمام شب را، درحسرت آفتاب گريه كني؛ تنها، لذت ديدن ستاره ها را، از دست خواهي داد ويليام شكسپير شعر هفته: هان كه تا سر رشته خود گم نكني! خود را ز براي نيك و بد گم نكني! رهرو توئي و راه توئي و منزل تو! هشدار كه: راه خود به خود گم نكني! سهروردي داستانک: مردي به ابوالحسن خرقاني گفت: دستوري هست تا خلق را دعوت كنم؟ فرمود زينهار كه به خود دعوت نكني. گفت يا شيخ خلق را به خويشتن دعوت توان كرد؟فرمود: آري اگر ديگري دعوت كند و ترا ناخوش آيد به خود دعوت كرده باشي. صفيعليشاه پس از خواندن کتاب "هنر زندگی"(مراقبه ویپاسانا) نوشته "ویلیام هارت"
ویپاسانا : ویپاسانا برداشتی مدرن از آموزش های بودا در هیاتی سیستماتیک و طبقه بندی شده است. ابتدا از لحاظ تئوریک به وضعیت موجود بشر می پردازد و ریشه همه رنج های بشری را در واکنش های مشروط (شرطی شدگی) و آرزوهای بی پایان می داند و سپس به لحاظ عملی و در مقام درمان کنترل قدم به قدم زبان و عمل و معاش، مراقبه تنفسی و نهایتا کنترل ذهن را مد نظر قرار می دهد. این آموزش عملی طی دوره های ده روزه و در محیطی ایزوله انجام می شود تا تاثیرات سوء روزمرگی های محیط فعلی به حداقل رسانده شود. ویپاسانا نوعی مراقبه است به معنای بصیرت. مراقبه کمک می کند هر چه هستی بهترینش باشی . نیازی به تغییردین و مذهب نیست. مثلا ما باید بهترین نوع مسلمان باشیم... رفتن به دوره ده روزه به مثابة رفتن به بیمارستان برای انجام یک جراحی مهم بر روی روح و ذهن و این جراحی در محیط خاص بیمارستانی و در اطاقی با حداقل آلودگی امکان پذیر است. خیلی ها بدون ویپاسانا به رهایی رسیده اند ولی ویپاسانا روش گام به گام و روشن و کوتاه آن است. ویپاسانا نوعی اعتقاد نیست که با سایر اعتقادات مذاهب در تناقض و کشاکش افتد بلکه ........ ادامه مطلب آیه هفته: وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتَابِ وَمُهَيْمِنًا عَلَيْهِ فَاحْكُم بَيْنَهُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءهُمْ عَمَّا جَاءكَ مِنَ الْحَقِّ لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجًا وَلَوْ شَاء اللّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَكِن لِّيَبْلُوَكُمْ فِي مَآ آتَاكُم فَاسْتَبِقُوا الخَيْرَاتِ إِلَى الله مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ ﴿ مائده ـ48﴾ و ما اين كتاب [=قرآن] را به حق به سوى تو فرو فرستاديم در حالى كه تصديقكننده كتابهاى پيشين و حاكم بر آنهاست پس ميان آنان بر وفق آنچه خدا نازل كرده حكم كن و از هواهايشان [با دور شدن] از حقى كه به سوى تو آمده پيروى مكن براى هر يك از شما [امتها] شريعت و راه متفاوتى قرار دادهايم و اگر خدا مىخواستشما را يك امت قرار مىداد ولى [خواست] تا شما را در آنچه به شما داده است بيازمايد پس در كارهاى نيك بر يكديگر سبقت گيريد بازگشت [همه] شما به سوى خداست آن گاه در باره آنچه در آن اختلاف مىكرديد آگاهتان خواهد كرد. کلام هفته: كارهاي بزرگ، همان كارهاي كوچكي است كه با عشق بزرگ انجام مي شوند. مادر ترزا داستانک: مردي پيش رامانوجا عارف هندي مي رود تا خدا را نشانش دهد. رامانوجا مي پرسد تا به حال عاشق كسي بوده اي؟ جواب مي شنود من از زن مي گريزم چنان كه انسان از مرض مي گريزد و من آمده ام كه به من عبادت بياموزي نه عاشقي و از امور الهي بگويي نه دنيوي. رامانوجا گفت پس من نمي توانم كمكت كنم. اگر تجربه اي از عشق نداري، تجربه اي از عبادت هم نخواهي داشت. شعر هفته: تمام مردم روي زمين را دوست مي دارم/ سفيد و سرخ را/ سياه و زرد را/ تمام مردم روي زمين را دوست مي دارم/ دلم امروز مي خواهد به هر آهو بگويم:/ عشق من اي عشق!/ به هر گرگي به روي اين زمين:/ اي دوست/ دلم مي خواست/ تمام مردم روي زمين/ اين جا كنارم/ صاحب يك دست مي بودند/ و من با يك جهان شادي/ و من با يك جهان لذت/ ميان دست خود/ آن دست را، احساس مي كردم. كامبيز صديقي عید بر عاشقان مبارک باد عاشقان عیدتان مبارک باد عید ار بوی جان ما دارد در جهان همچو جان مبارک باد بر تو ای ماه آسمان و زمین تا به هفت آسمان مبارک باد عید آمد به کف نشان وصال عاشقان این نشان مبارک باد روزه مگشای جز به قند لبش قند او در دهان مبارک باد عید بنوشت بر کنار لبش کاین می بیکران مبارک باد عید آمد که ای سبک روحان رطلهای گران مبارک باد چند پنهان خوری صلاح الدین بوسههای نهان مبارک باد گر نصیبی به من دهی گویم بر من و بر فلان مبارک باد بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار آفرینش همه تنبیه خداوند دلست دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار کوه و دریا و درختان همه در تسبیحاند نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار خبرت هست که مرغان سحر میگویند آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار کی تواند که دهد میوهی الوان از چوب؟ یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار وقت آنست که داماد گل از حجلهی غیب به در آید که درختان همه کردند نثار آدمیزاده اگر در طرب آید نه عجب سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار باش تا غنچهی سیراب دهن باز کند بامدادان چو سر نافهی آهوی تتار باد گیسوی درختان چمن شانه کند بوی نسرین و قرنفل بدمد در اقطار ژاله بر لاله فرود آمده نزدیک سحر راست چون عارض گلبوی عرق کردهی یار باد بوی سمن آورد و گل و نرگس و بید در دکان به چه رونق بگشاید عطار؟ خیری و خطمی و نیلوفر و بستان افروز نقشهایی که درو خیره بماند ابصار ارغوان ریخته بر دکه خضراء چمن همچنانست که بر تختهی دیبا دینار این هنوز اول آزار جهانافروزست باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار شاخها دختر دوشیزهی باغاند هنوز باش تا حامله گردند به الوان ثمار عقل حیران شود از خوشهی زرین عنب فهم عاجز شود از حقهی یاقوت انار سیب را هر طرفی داده طبیعت رنگی هم بر آن گونه که گلگونه کند روی نگار آب در پای ترنج و به و بادام روان همچو در زیر درختان بهشتی انهار گو نظر باز کن و خلقت نارنج ببین ای که باور نکنی فیالشجرالاخضر نار پاک و بیعیب خدایی که به تقدیر عزیز ماه و خورشید مسخر کند و لیل و نهار چشمه از سنگ برون آید و باران از میغ انگبین از مگس نحل و در از دریا بار نیک بسیار بگفتیم درین باب سخن و اندکی بیش نگفتیم هنوز از بسیار تا قیامت سخن اندر کرم و رحمت او همه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار نعمتت بار خدایا ز عدد بیرونست شکر انعام تو هرگز نکند شکرگزار این همه پرده که بر کردهی ما میپوشی گر به تقصیر بگیری نگذاری دیار ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟ تاب قهر تو نیاریم خدایا زنهار فعلهایی که ز ما دیدی و نپسندیدی به خداوندی خود پرده بپوش ای ستار سعدیا راست روان گوی سعادت بردند راستی کن که به منزل نرود کجرفتار حبذا عمر گرانمایه که در لغو برفت یارب از هر چه خطا رفت هزار استغفار درد پنهان به تو گویم که خداوند منی یا نگویم که تو خود مطلعی بر اسرار آیه هفته: وَلَن تَسْتَطِيعُواْ أَن تَعْدِلُواْ بَيْنَ النِّسَاء وَلَوْ حَرَصْتُمْ فَلاَ تَمِيلُواْ كُلَّ الْمَيْلِ فَتَذَرُوهَا كَالْمُعَلَّقَةِ وَإِن تُصْلِحُواْ وَتَتَّقُواْ فَإِنَّ اللّهَ كَانَ غَفُورًا رَّحِيمًا : شما هرگز نمىتوانيد ميان زنان عدالت كنيد هر چند [بر عدالت] حريص باشيد پس به يك طرف يكسره تمايل نورزيد تا آن [زن ديگر] را سرگشته [=بلا تكليف] رها كنيد و اگر سازش نماييد و پرهيزگارى كنيد يقينا خدا آمرزنده مهربان است (نسا-129) روایت هفته: بعث فيهم رسله ... ليستادوهم ميثاق فطرته و ...يثيروا لهم دفائن العقول (نهج البلاغه،1/23) ؛ خداوند در ميان بشر رسولانش را فرستاد تا به پيمان فطرت خود عمل كنند و عقل هاي دفن شده شان را بر انگيزند. حدیث هفته: استفت قلبک و ان افتاک المفتون : از قلبت فتوا بخواه و لو با فتوای مفتیان همساز نباشد . کلام هفته: براي نوشتن يك نامه عشقي خوب، شما بايد بدون اين كه بدانيد چه بنويسيد نامه را شروع كنيد و بدون اين كه بدانيد چه نوشته ايد ، تمام كنيد. ژان ژاك روسو داستانک: دختري بعد از ازدواج نمي توانست با مادرشوهرش كنار بيايد و هرروز با او جر و بحث مي كرد.عاقبت دختر نزد داروسازي كه دوست صميمي پدرش بود رفت و از او تقاضا كرد سمي به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بكشد! داروساز گفت اگر سم خطرناكي به او بدهد و مادر شوهرش بميرد، همه به او شك خواهند كرد، پس معجــوني به دختر داد و گفت كه هـر روز مقداري از آن را در غذاي مادر شوهر بريزد تا سم معجون كم كم در او اثر كند و او را بكشد و توصيه كرد در اين مدت با مادر شوهر مدارا كند تا كسي به او شك نبرد. دختر معجــون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هـر روز مقداري از آن را در غذاي مادرشوهر مي ريخت و با مهرباني به او مي داد. هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادرشوهر هم بهتر و بهتر شد تا آن جا كه يك روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: ديگر از مادرشوهرم متنفر نيستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمي خواهد كه بميرد، خواهش مي كنم داروي ديگري به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج كند. داروساز لبخندي زد و گفت: دخترم، نگران نباش. آن معجوني كه به تو دادم سم نبود بلكه سم در ذهن خود تو بود كه حالا با عشق به مادرشوهر از بين رفته است. شعر هفته: همه لرزش دست و دلم/ از آن بود/ كه عشق پناهي گردد/ پروازي نه/ گريزگاهي گردد./ آي عشق، آي عشق/ چهره آبيت پيدا نيست./ و خنكاي مرهمي/ بر شعله زخمي/ نه شور شعله/ بر سرماي درون/ آي عشق، آي عشق/ چهره سرخت پيدا نيست. شاملو آیه هفته: الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ :به سخن گوش فرامىدهند و بهترين آن را پيروى مىكنند اينانند كه خدايشان راه نموده و اينانند همان خردمندان(زمر ـ 18) کلام هفته: خوبي ساعت در تند كار كردن نيست ، در منظم كار كردن است . وونارك داستانک: در مجلسي سخن از ستمگري هارون بود. يكي گفت: بر ما وظيفه باشد كه عليه ظالم بپاخيزيم. ديگري گفت: با يك گل بهار نمي شود. بهلول گفت: اشتباه مي كني؛ با يك گل بهار شروع مي شود. منصور خانلو- گزيده لطايف شعر هفته: دور گردون گر دو روزي بــر مـــراد ما نگشت دائماً يك سان نباشد حــال دوران غم مخــور گـرچه منزل بس خطرناكست و مقصد ناپديد هيچ راهي نيست كان را نيست پايان غم مخور حافظ پدرم كارگر است/ به مزرعه مي آيد/ با آخرين ستاره/ از آسمان صبح/ و باز مي گردد/ با اولين ستاره/ در آسمان شب/ پدرم خورشيد است. سلمان هراتي
آیه هفته: اِنَ اللهَ لا يغَيِر ما بِقَومٍ حَتّي يغَيّروا ما بِاَنفسِهِم. سوره رعد- 11 خداوند حال و وضع هيچ قوم و ملتي را تغيير نمي دهد مگر اين كه آنان احوال خود را تغيير دهند. شعر هفته: پدرم كارگر است/ به مزرعه مي آيد/ با آخرين ستاره/ از آسمان صبح/ و باز مي گردد/ با اولين ستاره/ در آسمان شب/ پدرم خورشيد است. سلمان هراتي کلام هفته: عاشق كم است، سخن عاشقانه فراوان… من و تو، زماني به كشف عشق رسيده ايم كه كودكان بي خيال بازيگوش هم ياد گرفته اند سرودهاي عاشقانه زمزمه كنند. نامه هاي عاشقانه پرشور نوشتن از متداول ترين بازي هاي مبتذل عصر ما شده است. عزيز من توليد انبوه، راه را مدت هاست كه بر نامكرر بودن عشق بسته است. خوفناك است! اما حتي به قلب ها هم آموخته اند كه به تپيدن هاي عاشقانه تظاهر كنند. راست بگويم! گاهي چنين مي انگارم كه در قلمرو عشق، ديگر قلم نخواهد رفت و در خطّه عاشقان ديگر خطّي به يادگار نوشته نخواهد شد چرا كه به همتِ سرسختانه ي سازندگانِ سكه هاي قلب، جايي براي سلطة راستين قلب باقي نمانده است. داستانک: آدمي بدكردار هنگام مرگ نزديك دروازه هاي جهنم فرشته اي را ديد. فرشته به ياد او آورد كه زماني آن مــرد براي آن كه عنكبوتي را له نكند مسيرش را تغيير داده بــود و به همين خـاطر خدا از گناهان او در گذشت و تار عنكبوتي از آسمان پائين آمد و مرد را با خود به بهشت برد. عده اي از جهنمي ها نيز از فرصت استفاده كردند تا از تار بالا روند. مرد از ترس پاره شدن تار آن ها را به پائين هل داد. تار پاره شد و مرد دوباره به جهنم سقوط كرد. فرشته گفت افسوس! تنها به فكر خود بودن همان يك كار خوبي را كه باعث نجات تو شده بود، ضايع كرد. پائولو كوئلو
انواع دینداری اگر جهل و عقب ماندگي و ترس را هم از آدم بگيريم باز دست و دلش دنبال چيزي فراتر از خود مي گردد. گفتیم كششي به سوي فراتر رفتن از خود، به صورت فطري در نهادِ انسان نهاده شده است. بنا براین مسئله، صرفاً مسئلة انسان بدوي نبوده است. انسان ذاتاً كمال جوست و این جستجو ديروز و امروز ندارد. ممكن است نهايتاً اين كمال را در خود يا در خارج خود بيابد يا نيابد و سرگردان بماند. حركت بشر در جهت كمال به سائقة خوبي و زيبايي و دانش انجام مي گيرد و نام جامع و كامل اين ارزش ها را خدا نهاده است . اگر رويكردت عاميانه باشد، اين خدا به صورت پادشاهي مطلق العنان بر تو ظاهر مي شود. اگر عالمانه باشد اين خدا به صورت حاكمي حكيم ظاهر مي گردد و اگر عارفانه باشد به صورت معشوق ابد و ازل. خداي عوام .......
ادامه مطلب رهيافت سوم : شكاكيت شكاكان يا لاادريون گروهي از فلاسفه بودهاند كه موضع تعطيل گرفتهاند وگفتهاند با اين فهم و دركمان نميدانيم خدا هست يا نيست. خيام می تواند بهترین سخنگو و نمایندة این گرایش باشد: آنـان كه محيط فـضل وآداب شـدند درجـمع كـمال شمع اصحـاب شـدند، ره زين شب تــاريك نبـردند بـرون گـفتند فسا نـه اي و درخـواب شـدند
اين بحرِ وجود آمده بيرون زِ نَـهفت كس نيست كه اين گوهرِتحقيق نسُفت هـركس سخني از سرِ سـودا گفتند زآنروي كه هست، كس نمي داند گفت .......
ادامه مطلب تاملاتی در راز وجود و معنای زندگی
ازآمـدنم نبـودگـردون را ســود وز رفتن من جاه وجلالش نفزود وزهيچكسي نيز دوگوشم نشنود كاين آمدن و رفتنم از بهرچه بود خيام مسئلة وجود انسان تنها موجودي است كه دچار"مسئله ي وجود" است. او تا چشم به دنیا باز مي كند خود را به ناگه در موقعيتي نامفهوم مي يابد كه از آن سر در نمي آورد. به قول اگزيستانسياليست ها خود را پرتاب شده به دامان زندگي و در متن حيات مي يابد. از آن پس است كه به قصد پیدا کردن خویش و رهاندن خود از سرگرداني و فهم اين موقعيت غريب، دست به تبيين و تفسير مي زند. مهم ترين مسئله و چالش وجودي بشر تعيين نسبت وجوديش با عالم است. از كجا آمده ام و آمدنم بهر
چه بود؟ به كجا مي روم آخر ننمايي وطنم. در اين گفتار مي خواهم حداقل براي خودم
روشن كنم پس از نيم قرن زندگي چه جوابي به اين مهمترين و سنگين ترين پرسش وجودي
دارم. من چه نسبتي با هستي دارم؟ كيَم و از كجا آمده ام و براي چه آمده ام و چه
بايد بكنم؟ چه كسي بود كه مرا به دامان
هستي پرتاب كرد و اصلا من چرا به جاي اين كه نباشم، هستم و حالا ك....... ادامه مطلب |