تبليغاتX
من فکر می کنم

 

گوياي خموش

يكي از جذاب ترين و اثرگذارترين فرازهاي مثنوي ، درماندگی و حيراني مولانا بين گفتن و نگفتن است. درياي معاني گاه چنان بر زبانش جاري مي شود كه مهار گفتن از کفش خارج مي شود . اما درست در همین احوال مولانا از سوء فهم مخاطب هم مي ترسد و مي خواهد زبان در كام كشد و بدینسان بين گفتن و نگفتن گرفتار مي شود و این احساس دو گانه مولوی را به اوجِ شوریدگی وشیدایی می برد :

گر نبودي خلق محجـوب و كثيف[1]                        ور نبودي حلق ها[2] ،تنگ و نحيف

در مــديحت ، دادِ معنــي دادمي                              غیر اين منطق[3]، لبي بگشـادمــي

اي دريغا، عرصــه ي افهام خلــق                             سخت تنگ آمد، ندارد خلق ، حلق

شرح مي خواهــد بيانِ اين سخن                           ليك مـي ترسـم زِ افـهـام كُـهـَـن

فهم هاي كهنه ي كـوتـه نظــر                                صد خيــالِ بد در آرد در فِـكَـــر

پس مولانا ناچار مي شود حرفش را نصفه نيمه بگويد و به قول خودش آب و روغن را قاطي كند:........

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/10/03ساعت 18:20  توسط محمد امین مروتی  | 

حيرت عاقلانه و عارفانه

"حيرت" در بيان روزمره و متداول دلالت بر نوعي سرگشتگي دارد. در بيان فلاسفه و متفكران نيز به همين معنی آمده است. حافظ در باب فلسفه وجود و معماي عالم مي گويد:

از هر طرف كه رفتم جز حيرتم نيفزود                             زنهار از اين بيابان وين راهِ بي نهايت      

البته درغالب نسخه ها ، "وحشت" (به جای "حیرت") آمده است به معنای وحشتی که حاصل حیرت و سرگشتگی است.

خيام هم در باب سرگشتگي اهل انديشه مي گويد:

آنان كه محيط فضل و آداب شدند،                                 در جمع كمال، شمع اصحاب شدند

ره زين شبِ تاريك، نبردند بــرون                                  گفتند فسانه اي و در خـواب شدند

و:

هرگــز دلِ من زِ علــم محــروم نـشد                 کــم مانــد زِ اسرار که معـلوم نشد

هفتاد و دو سال علم خواندم شب و روز                معلومم شد کــه هیچ مــعلوم نشد ........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/09/26ساعت 16:14  توسط محمد امین مروتی  | 

فردوسي و غزالي

غزالي كه هم شهري فردوسي هم محسوب مي شودگفته بود هر آنچه گفته ام و مي خواستم بگويم فردوسي در دو بيت خلاصه كرده است:

زِ زورِ گذر كردن، انـديشـه كــن                پرستيــدن دادگــر، پيشه كــن

به نيكـي گــراي و ميــازار كس                 كه راه رهايي همين است و بس

در اين بيت مهم ترين تعاليم قرآني در مصرع اول(اتقوالله) ، توحيد عبادي در مصرع دوم، اخلاق در مصرع سوم(وعملوالصالحات) و رستگاري در مصرع چهارم (قد افلح من يزكّي)با هم جمع شده اند.در واقع يك خاصيت شعر خوب ايجاز و زبده گويي یعنی مختصر و مفید گفتن است.

+ نوشته شده در  88/09/18ساعت 19:39  توسط محمد امین مروتی  | 

شريعتي و فروغ

مرگ نابهنگام دو انسان والا هميشه باعث تاسف عميق ام شده است. شريعتي و فروغ. به خصوص وقتي مشغول مطالعه آثار و افكار و احساسات بلند و عميقشان هستي به خود مي گويي كه اگر اجل به آن ها مهلت مي داد، چه چيزهاي خوب و تازه اي می توانستیم از زبانشان بشنويم. شريعتي بيش از چهل سال عمر نكرد ولی به اندازه چهل آدم كار كرد. فروغ در سي سالگي پژمرد در حالي كه دير زماني از "تولد ديگر"ش نمي گذشت و حالا حالا ها مانده بود تا در بلوغِ جواني اش بشكفد:

ميوه در ابتداي بلوغ خود بر زمين مي افتد

و برگ در انتهاي زوال خود

بنگر كه چگونه بر زمين مي افتي

مانند ميوه ، سرخ يا مانند برگ ، زرد

آنان سرخ و شيرين بر زمين افتادند در حالي كه هنوز به بلوغ و کمالِ خلاقیتشان خود نرسيده بودند و چه بسا اگر مي رسيدند امروز حرف هاي بهتر و بيشتري از آنان مي شنيديم.

 

+ نوشته شده در  88/09/18ساعت 19:37  توسط محمد امین مروتی  | 

هزار توهاي ناشناخته ي انسان

ناشناختگي انسان دو جهت دارد. يك جهتِ آن را فرويد كشف كرده و يك جهت آن را عرفا. انسان موجود هزار تو و لايه بر لايه اي است كه خودش هم خودش را نمي شناسد و اين طُرفه حديثي است كه هيچكس از تو به تو نزديك تر نيست ولي به قول مولوي جان خود را مي نداني:

صد هزاران فصل داند از علـوم                       جانِ خود را مي نداند آن ظلوم[1]

به همين دليل عرفا خودشناسي و روانكاوان  را روانكاوي را براي سير در احوال درون توصيه مي كنند. تفاوت نگاه عرفا با روانكاوان اين است كه......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/09/18ساعت 19:32  توسط محمد امین مروتی  | 

انسان ها دو جورند:

عده اي كه از قِبَل زندگي و وجودشان ،دنيا به مكان بهتري براي زيستن تبديل مي شود و خلق از وجودشان در آسايش و آرامش بيشتري مي افتد و عده اي كه نبودنشان به از بودنشان است و بر سر اين سفره ی دنيا كه با هم نشسته ايم ، براي خود رسالتي نمي شناسند و كاري ندارند جز آن كه زندگي را به كام آن ديگري كه بغل دستشان نشسته ،تلخ كنند و هر لقمه اي از سفره ی اين زندگي را كوفت خود و ديگران نمايند.

من و شما در كجا ايستاده ايم و از كدام دسته ايم؟بنگر تا از دسته دوم نباشي.

من و تو بايد در درجه ي اول هواي خودمان را داشته باشيم كه آزارمان به كسي نرسد و دست كسي از ظلممان به آسمان بلند نشود. اگر مراقب خودمان باشيم، شايد بتوانيم براي ديگران هم يك الگوي عملي و غير زباني باشيم. البته نهي از منكر مُشفقانه هم كار ساز است ولي اگر خيلي كار ساز هم نبود ، بر من و تو حرجي نيست. ما بايد بياموزيم و آويزه ي گوش كنيم اين دعاي حكمت آميز را كه:" خدايا به من  قدرتي ده ، تا آنچه را که مي توانم تغيير دهم ،تغییر دهم و صبر و طاقتي تا آنچه را که نمي توانم تغيير دهم ، تحمل كنم و درايتي تا اين دو را از هم تميز و تشخيص دهم تا بيهوده بر سر تغيير آنچه در حيطه قدرتم نيست پاي نفشارم و خود را و ديگران را در عذاب و تهلكه نيندازم. انگليسي ها می گويند اگر مسئله اي هست ، راه حلي هم هست ولي اگر راه حلي نبود پس مسئله اي نيست كه بخواهي غصه اش را بخوري:

If there is a problem then there is a solution. If there is no solution then it is no problem.

 

 

+ نوشته شده در  88/09/18ساعت 19:29  توسط محمد امین مروتی  | 

 

بودن يا نبودن

گر آمـدنم به من بُــدي نامــدمي                         ور نيز شدن به من بُدي كي شُدمي

به زان نَبُدي كه اندرين دير خراب                         نه آمـدمي،نـه بــُدمي نـه شــدمي

                                                                                                خيام

محور داستان 160 صفحه اي "دختر پرتقال"[1] نامه اي است از پدري كه 11 سال پيش فوت كرده به پسري كه هنگام فوت پدر 4 ساله بوده و طبق وصيت پدر بايستي در 15 سالگي اين نامه را بخواند.

راوي ،گئورك (همان پسر 15 ساله) است كه ضمن خواندن نامه پدر، حرف هاي خودش را هم مي زند. مرگ زود هنگام پدر و علاقه اي كه به عوالم نجومي و فلكيات دارد، به سؤالات فلسفی مهمي در ذهن او راجع به "بودن و نبودن" مي انجامد. پدر در اوج عاشقي و دلبستگي به دنيا با پديده ي نابهنگام مرگ روبرو مي شود و از اين كه عاشق شده و ازدواج كرده و بچه دار شده پشيمان است و بخصوص در مقابل به دنيا آوردن گئورك ، احساس گناه مي كند و به خاطر همين احساس گناه ، يك سؤال مهم را براي پسرش مطرح مي كند كه اگر به جاي او بود كداميك را انتخاب مي كرد : "يك زندگي كوتاه بر روي زمين و سپس وداعي هميشگي با تمام چيزهايي كه دوست داشته اي را برمي گزيدي يا تشكركنان دست رد به سينة زندگي مي زدي؟ ......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/09/15ساعت 14:34  توسط محمد امین مروتی  | 

عقل و عقال

 عقل به دو معني "عقال" است. عقال ، زانوبند شتر و همين طور افسار اسب است كه به کمک آن  حيوان مهار مي شود. عقل ، اگر عقل نقاد و كلي باشد، بر نفس مهار مي زند و از اين نظر عقال است. ولي اگر پا  از گليم خود فراتر نهاد و دعوي علم اول و آخر نمود و به خود مغرور گشت ، به نوعی دیگر از عقال تبدیل می شود. به اين معني كه تو را اسير غرور و خطا مي كند. مولا در ابياتي به امام فخر رازي اشاره مي كند كه علي رغم تمام ريزبيني ها و افكار تو در تويش ، هنگام مرگ اعتراف كرد كه به جايي نرسيده و گفت حقا که عقل جز عقال نيست:

پس بكــوش و به آخـر از كلال[1]                                هم تو گويي خويش كالعقلُ عِقال

همچو آن مردِ مُفلسُف، روزِ مرگ                               عقل را مي ديد، بس بي بال و برگ

بي غرض مي كرد آن دم اعتراف                                 كــز ذكاوت رانديم اسب از گزاف

يعني هر چه گفتيم بيهوده و گزاف بود و در درياي خيالاتمان غرقه بوديم:

از غروري سَر كشيديم از رجال                                      آشـنا[2] كرديم در بـحرِ خيال

چاره را مولانا در دل سپردن به رجال و مردان حق مي داند:

آشنا هيچ است اندر بحرِ روح                                        نيست اينجا چاره جز كشتيّ نوح

چرا كه حكايت ، حكايت عوالم روحاني است كه ابواب آن به كليد عقل گشوده نمي شود:

در عُلوِّ كـوهِ فـكرت ،كم نـگر                                         كه يكي موجش كند زير و زبر

                                                  2/9/88

 

 

 

 



[1] کلال: خستگی

[2] آشنا: شنا

+ نوشته شده در  88/09/15ساعت 14:31  توسط محمد امین مروتی  | 

باز جبر و اختيار در مثنوي

 

مولوي مي گويد كنعان فرزند نوح نبي سر از نصايح پدر برتافت چون خداوند بر گوش او مهر نهاده بود:

گوش كنعان كي پذيرد اين كلام                      كه بَرو مُهر خدایست و ختام[1]

و ادامه مي دهد كه در مقابل مُهر حق كاري از نصيحت بر نمي آيد. گمراهي كنعان حكم ازلي (حكم سَبَق) بوده است و حادث نمي تواند بر سابق اثري نهد:

كي گذارد موعظه، بر مُهرِ حق؟                             كي بگرداند حَدَث، حكمِ سَبَق

تا اينجا ظاهرا مولانا از جبر مطلق دفاع كرده كه از ازل سرنوشت كنعان اين بوده كه ناشنوايِ پند ناصحان باشد ولي ناگهان همه چيز عوض مي شود و مولوي مژده مي دهد كه تو مي تواني عاقبت بين باشي و اميدوار باشي كه كنعان نباشي ......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/09/15ساعت 14:30  توسط محمد امین مروتی  | 

فلسفه خنده

انسان تنها موجودي نيست كه مي خندد . ميمون هاي تكامل يافته تر هم مي خندند . خنده كار كردي بيولوژيك ، پسيكولوژيك و سوسيولوژيك دارد. هم نوعي تخليه ي تنش هاي روحي است و هم نوعي وسيله براي برقراري ارتباط با ديگران. به همين دليل امكان خنديدن به يك موضوع واحد در میان جمع، سي برابر امكان آن در تنهايي است.

ميزان انقباض عضلات به شكل ظاهري رفتارهاي مربوط به خنده تنوع مي بخشد. از لبخند ساده كه ناشي از انقباض عضلات گونه و لب است تا انقباض عضلات چشم كه به خروج اشك مي انجامد تا انقباض عضلات شكم كه مي تواند به شكم درد هم بيانجامد و انقباض عضلات مثانه كه به دفع غير اختياري ادرار منجر می شود و انقباض عضلات پا و ران كه مي تواند خم و راست شدن شخص را حين خنده به دنبال داشته باشد.

خنده يك انرژي سازنده براي تقويت روابط آموزشي ( بين شاگرد و معلم )و درمانگرايانه ( بين پزشك و بيمار ) است و به بهبود و تحكيم روابط اجتماعي هم كمك مي كند .

تعريف كردن جوك هاي جنسي زمينه را براي ارتباط نزديك تر بين دو فرد فراهم مي كند . آدم به جوك كساني كه علاقه خاصي ( اعم از علاقه قلبي يا مصلحتي ) به آن ها دارد بيشتر مي خندد. مثلاً ما به جوك بي مزة رئيسمان هم مي خنديم . يا به جوك كودكان يا زنان زيبا ، بيشتر از جوك بزرگسالان يا زنان زشترو مي خنديم .

پاي شوخي و خنده حتي به عرصه سياست هم باز شده و آنچه را گفتنش به زبان مخاطره آميز است ، طنز نويسان به زبان شوخي راحت تر بيان مي كنند . به قول عبيد زاكاني :

رو مسخرگي پيشه كن و مطربي آموز                                 تا داد خود از كهتر و مهتر بستاني

در واقع خنديدن به جوك فقط به كيفيت خود جوك بستگي ندارد بلکه به حال شنوندگان هم وابسته است .در يك جمع جدي كمترين رگه ی طنزي مي تواند محرك خنده باشد. در حال مستي و سر خوشي هم همين حالت وجود دارد يعني گاهي استعداد و زمينه خنده از خود عامل خنده يعني جوك مهم تر مي شود .

خنديدن به لحاظ جامعه شناسي نوعي خروج از هنجارهاي جدي و مقررات و انضباط مصنوعي سفت و سخت هم هست خنده به طبيعت نزديك تر است و انسان خندان موجودي طبيعي تر به حساب مي آيد .

برگرفته از مقاله هاي جامعه شناسي جوك و خنده نوشته دكتر شروين وكيلي

 

+ نوشته شده در  88/09/11ساعت 19:11  توسط محمد امین مروتی  | 

ساختارگرايي و ساختارشكني

 ساختار چارچوب ثابتي است كه در تحليل پديده هاي تاريخي و اجتماعي و رواني ، در پس مجموعه اي از پديده هاي به ظاهر متفاوت رخ مي نمايد . مُبدع ساختارگرايي در حوزه زبان ، سوسوراست. در حوزه جامعه شناسي ماركس و در حوزه روانشناسي هم فرويد را می توان به نوعي ساختارگرا و قائل به وجود ساختارهاي متصلب اجتماعي و رواني ، در عمق پديده هاي مربوطه تلقي كرد. سوسور مي گويد زبان ساختار مشخصي دارد كه بر نشانه شناسي و رابطه بين دال و مدلول استوار است.رابطه بين دال و مدلول رابطه اي قراردادي و غير ضروري است و در واقع این غير ضروري بودن آن است که منجر به تنوع و تكثر زبان ها مي شود. ساختار را مي توان نوعي الگوي كما بيش ثابت دانست كه در همه پديده ها ساري و جاري است. مثلاً "رولان بارت"حتي از ساختار و فرهنگِ غذايي نام مي برد و از آن ها به عنوان اسطوره های جديد ياد مي كند .مثلاً مي توان ساختار غذاي ايراني را پلو + خورش دانست كه در آن غالباً تركيب خورش ها و گاهي هم شكل پخت برنج ها تغيير مي كند.با اين تلقي از ساختار است كه ما مثلاً ساختار ثابتي براي فيلم هندي يا وسترن قائليم.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/09/11ساعت 18:35  توسط محمد امین مروتی  | 

نحله هاي مهم پسا ارسطويي

دوره سقراط ، افلاطون و ارسطو بارزترين و برجسته ترين دورة انديشه ورزي يوناني بوده ؛ اما يكي از تمايزات مهم اين سه نسبت به فلاسفه پيش و پس از خودشان در گستره ی انديشه ورزي و در واقع در تنوع حوزه هاي تفلسف آن هاست كه از فيزيك تا متافيزيك را در برمی گرفت. مسئله مهم براي فلاسفه پس از سقراط اين بود كه ماده المواد جهان يا نهايي ترين عنصري كه جهان از آن ساخته شده ، چيست. اما فلاسفه پس از سقراط بيشتر دغدغه چگونه زيستن ( دغدغه ی اگزيستانسيال) داشتند. در اين رابطه سه مكتب مهم پس از ارسطو عبارت بودند از لذت انگاري(اپيكوريسم)، دنيا گريزي(كلبي گري) ، و رواقي گري. ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/09/11ساعت 18:22  توسط محمد امین مروتی  | 

 

شمس با مولانا چه كرد؟[1]

 

در يك كلام ، شمس مولانا را از چنگ"صلابت" و "وقار" و سنگيني نجات داد تا سبكبار و سبك پرواز در آسمان عشق بپرد و برقصد. باز هم در يك كلام ، شمس مولاناي رونده را كه پايش از سنگيني بر زمين چسبيده بود ، از جاذبه ی زمين نجات داد تا در بي وزني كامل به مولاناي پرنده تبديل شود و باز هم در يك كلام شمس مولانا را رقصِ عاشقانه آموخت:

گر شمس تبريزي كند در مُصحفِ دل يك نظر        اِعراب[2] آن رقصان شــده،هم جَـزمِ آن پاكوفته

مولوي در اين بيت يك دنيا حرف زده و همه ي آن چه را كه شمس بر سرش آورده بيان كرده است. او دل خود را به كتابي تشبيه كرده كه همانند همه ی کتاب ها ، حروف و كلماتش در جاهايي اعراب دارد و در جاهايي ساكن است.نگاهي كه شمس در دل مولانا كرد باعث دست افشان شدن و پايكوبي اين دلِ آرام و موقّر شد. رقصِ اعراب دلالت بر دست افشاني دارد اما پايكوبي جزم -كه قاعدتا ساكن است- طرفه حديثي است كه فقط در كلام بي بديل و منحصر به فرد مولانا مي توان يافت. نمي دانم غير از مولانا چه كسي مي تواند چنين سخن بگويد؟....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/09/11ساعت 18:1  توسط محمد امین مروتی  | 

باز هم جبر واختيار

گشودن غوامض معماي جبر و اختيار كار آساني نيست ولي گمان مي كنم به سه نكته به عنوان محكمات اين بحث رسيده باشم:

راه حل عارفانه و عاشقانه بسيار راضي كننده است.عرفا صورت مسئله را نه حل كه حذف مي كنند.آن ها چون احساس جبر نمي كنند، مسئله اي به نام جبر هم ندارند .اين از آن جاست كه عارف به عنوان يك عاشق از خود سلب اختيار مي كند و به معشوق مي گويد هر چه تو بخواهي ، من هم همان را مي خواهم و اين ترك اختيار را با كمال ميل و با تمام وجود انتخاب كرده است:

منتهاي اختيار آن است خود                                          كه اختيارت گردد اينجا مُفتَقَد

عاشق همة اختيارش را در خواست معشوق گم و مفقود مي كند و علی رغم اين كار كمترين احساس جبري هم نمي كند بلكه خود را در منتها ی اختيار مي بيند.

اما همگان كه نمي توانند عارف باشند.

راه حل عاقلانه و فيلسوفانه هم تا حدي راضي كننده است. فلاسفه اي چون هگل مي گويند "آزادي درك ضرورت است" .يعني ما با قوانين تكويني جهان آشنا مي شويم و خود را در مسير آنان قرار مي دهيم تا قوي و قويتر شويم و دامنة تحقق آرزوهايمان را گسترش دهيم . ما بايد خود را در مسير تاريخ قرار دهيم و در همان جهتي گام برداريم كه تاريخ مي خواهد و با درك اين ضرورت به آزادي و پیشرفت مي رسيم.

به لحاظ كلامي و ديني هم قوانين تكويني كائنات به خدا بر مي گردد و اين معناي جبر و توحيد افعالي است.خداوند قوانيني بر جهان حاكم كرده  كه به خير و شر ـ هر دو ـ منتهي مي شود.انسان مختار است به هردو را برود ولي به هر راهي كه برود تحت همان قوانين عمل مي كند.در تحليل نهايي هر چه بكند به خدا بر مي گردد ولي اختيار هر دو راه را دارد.اين راه حل هم تا حدي قانع كننده است ولي اگر هيچ راه حلي ما را قانع نكرد يك راه ديگر باقي مي ماند و آن اين كه از خود بپرسيم به لحاظ عملي و پراگماتيك اعتقاد به جبر با مصالح زيستي ما و بهداشت روانيمان سازگارتر است يا اعتقاد به اختيار و طبيعتاً چون اعتقاد به جبر موجب كاهلي و سستي و فرافكني گناهان و خطاهاي ما مي شود ، پس بهداشت رواني ما با اعتقاد به اختيار سازگارتر است.توضيح اين كه گزاره ها يا عقل پذيرند يا عقل ستيز يا عقل گريز.تكليف دو تاي اول با عقل حل مي شود و عقل يا آن ها را رد يا قبول مي كند ولي گزاره هايي هم هستند كه عقل در مقابل آن ها به بن بست مي رسد و نه مي تواند آن ها را رد و نه قبول كند.در اين مواقع يا به بن بست رسيدن عقل نظري بايد از عقل عملي و پراگماتيك كمك بگيريم.

 

+ نوشته شده در  88/08/27ساعت 18:51  توسط محمد امین مروتی  | 

صلح کل

 

مولوي صورت مسئله نوع بشر را به تفرقه و پراكندگي وجودي نسبت مي دهد و مي گويد ما تماميت و يكپارچگي وجودي نداريم و عقلمان تكه تكه شده و به شكل پراكنده اي مشتغل به آرزوها و مسائل متعدد و متكثري شده كه وحدت دروني ما را مختل كرده است. مولوي اين تكثر عقلي را به خرده ريزه هاي طلا (قراضه)تشبيه مي كند كه نمي شود روي آن ها- مثل يك تمام سكه ي درست و کامل- نقش حق زد:

زرِّ عقــلت، ريـــزه است اي مُتــهمّ                      بر قراضه، مُهـرِ سكّه، چــون زنــم؟

عقلِ تــو قسمت شده بــر صد مُهمّ                      بـــر هــــزاران آرزو و طـــمّ و رمّ[1]

جمع بايــد كــرد،اجــزا را بـه عشق                    تا شوي خوش چون سمرقند و دمشق

جمع كن خود را،جماعت رحمت است                    تا تــوانم با تــو گفتــن،آنچه هست

جانِ قسمت گشته بــر حشــوِ فلك[2]                     در ميان شصت ســودا[3]، مشتـــرك

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/08/27ساعت 18:46  توسط محمد امین مروتی  | 

تفاوت شاهنامه و مثنوي

اگر شاهنامه يك حماسه پهلواني و شبه تاريخي باشد، آن گاه مثنوي يك حماسه عرفاني است. اولي دشمن خارجي را نشانه گرفته كه در آن قهرماني جور بقيه را مي كشد و در نبرد با ديوها و شرور بيروني از هفت خوان به سلامت مي گذرد ولي دومي دشمن خطرناك تري را در درون نشانه گرفته كه هر لحظه به لباسي در مي آيد و تلبيسي جديد در ميان مي آورد و در آن قهرمان هر آن كسي است كه از هفت مرحله و هفت شهر عشق جان به سلامت برد.

 

+ نوشته شده در  88/08/22ساعت 22:33  توسط محمد امین مروتی  | 

 

چهل حدیث به روایت مولانا

 مقدمه:

 

حديثي داريم از پيامبر به نام "حديث اربعين" که طبق آن : اگر كسي چهل حديث از من به دل بسپارد و به ديگران منتقل كند در روز قيامت در صف پيامبران وارد بهشت خواهد شد.(حدیث شماره1)

اما با توجه به رونق شديد بازار حديث سازي در فرق و نحل مختلف (برای تاييد مواضع خودشان) ،تفريق احاديث صحيح از احاديث سقيم كاري بس مشكل است. پيامبر كه خود به فراست اين گونه سوء استفاده از سخنان خود را پيش بيني مي كردند ، معياري براي تشخيص احاديث اصيل به دست داده اند و آن تطبيق احاديث منقول با قرآن و عقل و دل است. احاديث هم بايد با قرآن مخالفت نداشته باشند و هم معقول باشند و هم دل ما را گرم كنند و به تعبير ديگر بر دل بنشينند. لذا در انتخاب اين احاديث سعي شده اين معابير و ميزان ها لحاظ گردد.

و اما دليل لزوم عدم مخالفت حديث با قرآن روشن است چرا كه پيامبر نمي توانسته خلاف قرآن سخني گفته باشد و دليل لزوم موافقت با عقل هم عين عقل است و مستند است به تاكيدات خودِ قرآن بر تعقل و تفكر. دليل لزوم موافقت با دل هم اين است كه اولاً قرآن به كرات دل را وسيله تفقه و فهم عميق مي داند و كساني را كه دل دارند و بدان تفقه نمي كند سرزنش مي كند. ثانياً پيامبر در حديث شماره ی 24  دل را ملاك فرقان بين حقيقت و خطا مي داند. ثالثاً اسلام دين فطرت است و فطرت به تعبيري همان دل است. ما فطرتاً طالب خير و حقيقت و زيبايي هستيم و فطرتاً زيبايي را به زشتي، خوبي را به بدي و حقيقت را به دروغ و صلح را به جنگ و . . . ترجيح مي دهيم. لذا رجوع به فطرت و دل هم مي تواند ملاك مهمي در تفريق اصالت و سنديت احاديث باشد...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/08/08ساعت 18:27  توسط محمد امین مروتی  | 

تفاوت نگاه حافظ و مولوي به عشق زميني

مولوي عشق زميني را نفي نمي كند ولي آن را از اين جهت تاييد مي كند كه جاده صاف كن عشق آسماني است. در واقع عشق زميني براي مولانا طريقیت دارد نه موضوعيت. اما نزد حافظ و سعدي ، عشق زميني بالذات و في نفسه هم ارزش مند است ؛ چنانكه حافظ مي گويد:

        من آدم بهشتي ام، اما در اين سفر                   حالی اسير عشق جوانان مهــوشم

در اين بين رندي حافظ پيچيدگي خاصي به موضوع داده است .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/08/07ساعت 13:13  توسط محمد امین مروتی  | 

رابطه دنيا و آخرت

مولوي گاه دنيا و آخرت را مكمل يكديگر مي داند و از قول پيامبر مي گويد نيكي دنيا و آخرت را در دعاها طلب كنيد ولي گاه با تكيه بر حديث ديگري دنيا و آخرت را رقيب و هوي يكديگر مي داند كه رضايت يكي مساوي نارضايتي آن ديگر است:

نه بگفته ست آن سِراج[i] امتان*                                               اين جهان و آن جهان را ضَرَّ تان*[ii]

پس وصال اين ،فراقِ آن بود                                          صحت اين تن،سقامِ*[iii] جان بود

عرفاي ما و از جمله مولوي بعضاً رابطه دنيا و آخرت را به نسبت چاه و خارج چاه يا روح و تن و حتي زندان و آزادی تشبيه كرده اند كه سر منشا آن به" نظريه مثل" افلاطون مي رسد كه دنيا را "سايه" ي عالم مثل مي دانست. آنان از دل اين قياس به نوعي تحقير دنيا و تحقير جسم و تن رسيده اند.كما اين كه معناي واژة دنيا هم مي شود" پست تر".اما اگر به اين پسوند" تر "توجه كنيم، مسئله چهرة ديگري پيدا مي كند و آن اين كه دنيا نسبت به آخرت پست است نه نسبت به خودش. همانگونه كه سقف پرواز عقل نسبت به عشق كوتاهتر است ولی اين دليل نفي عقل نمي شود. به همين دليل طبق نص قرآن ما بايد نصيب خود  از دنيا را فراموش نكنيم و باز به تصريح قرآن  و خود مولوي در دعاهايمان باید خير دنيا و آخرت را طلب كنيم كه در تمثيل "دنيا مزرعه آخرت" است ، بهتر نمايان است. شايد گاهي اهل تصوف در ذم دنيا راه افراط پيش گرفته باشند ولي اصل اين است كه اين ذم نسبي است......

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/08/06ساعت 23:17  توسط محمد امین مروتی  | 

نيچه، لكان، مولوي

طالب هر چيز، اي يار رشيد                               جز همان چيزي كه مي خواهد نديد

مولوي مي گويد انسان چيزي را مي بيند كه دوست دارد ببيند و اين حكم در معرفت شناسي روانشناسانه بسيار حكم مهمي است.نيچه هم مي گويد انسان تمايلاتش را به نام حقيقت توجيه مي كند و از اين منظر، استدلال اساساً دليل تراشي و توجيه گري است. در پشت همه ی به اصطلاح" حقايق "، تمايل و "اراده "اي وجود دارد كه معطوف به كسب قدرت و موقعيت است.آرزومندي و ميل هم در آموزه هاي لكان جايگاه بي بديل و شاخصي دارد كه ايضاً به همين موضع بر مي گردد كه

طالب هر چيز، اي يار رشيد                               جز همان چيزي كه مي خواهد نديد

+ نوشته شده در  88/07/24ساعت 22:35  توسط محمد امین مروتی  | 

سبك هاي ادبي

سبك هاي ادبي در شعر كلاسيك را به سبك هاي خراساني ، عراقي ، هندي و بازگشت تقسيم كرده اند.

سبك خراساني عقل محور و اخلاق محور است. از موضع يك داناي كل پند و اندرز مي دهد و حكمت مي آموزد فردوسي در اوج و قله ی اين سبك ايستاده. به نام خداوند جان و خرد ، حكيمانه راه مي نمايد و به نيكي و خداپرستي و خردورزي دعوت مي كند.

اما سبك عراقي عشق محور است و بر خلاف سبک خراسانی ، عاشق به دليل سرگشتگي و حيراني موضع داناي كل و آموزگار حكمت را ندارد.

سبك هاي هندي بيشتر از آن كه به معنا و فحوا ، بر محور عقل یا عشق رو كند ،به مضمون يابي و مضمون پردازي هاي متفننانه مي پردازد و از معنا به صورت روي مي كند.

سبك بازگشت خسته از افراط سبك هندي در ميناگري و باريك بيني،  به تقليد از گذشته مي پردازد و به خاطر عدم درك زمان و مكان، به ناچار جايش را به شعر نو مي دهد.

 

سبك هاي اروپايي را هم مي توان به عشق محور و حس محور تقسيم بندي كرد.

سبك كلاسيك عقل محور و نصيحت گرست و سبك رمانتيك به عشق و احساس اهميت بيشتري مي دهد ساير سبك ها فرزندان و نواده هاي اين دو سبك اصلي اند . مثلاً رئاليسم و ناتوراليسم را مي توان زير مجموعه سبك كلاسيك دانست ولي سورئاليسم، امپرسيونيسم ، اگزيستانسياليسم، اكسپرسيونيسم و دادائيسم را بيشتر بايد احساس گرا و عشق محور دانست.

 

+ نوشته شده در  88/07/24ساعت 22:35  توسط محمد امین مروتی  | 

علم الاسماء

مولوي مي گويد علم الاسماء،آموزه اي زباني و لفظي نبوده بلكه نوعي معرفت معنوي و به قول مولانا "جاني" بوده است كه چون با جسم و به تعبير مولانا "آب و گل"در آميخته است، فراموش شده و در پرده و نقاب رفته است :

عَلَّم الاسما ، آدم را  امام * [i]                          ليك نه اندر لباسِ عين و لام

چون نهاد از آب و گِل، بر سر كلاه               گشت آن اسماي جاني، روسياه

كه نقابِ حرف و دم*[ii]، در خود كشيد              تا شود بر آب و گِل، معني پديد

گر چه از يك وجه، منطق*[iii] كاشف است           ليك از دَه وجه، پرده و مُكنِف*[iv] است

 



[i] امام =راهنما                 

[ii] دم=دهان و زبان                    

[iii] منطق = زبان                

[iv] مكنف =پوشاننده

 

+ نوشته شده در  88/07/24ساعت 22:34  توسط محمد امین مروتی  | 

جدال نو و كهنه

جدال نو و كهنه تنها حديث امروز ما نيست.تا بوده و بوده ، حسرت گذشته ها را خوردن جزيي از تاريخ بوده است و اين بدان علت است كه هر نسلي ضمن استقبال از ارزش هاي جديد ، حسرت ارزش هاي از دست رفتة گذشته را هم مي خورد . حسرت روابط صميمي تر بين آدم ها و فقدان چشم و هم چشمي و فقدان سيطرة كميّت مندی و کمیّت محوری در گذشته از اين قبيل است. حتي بايزيد هم در زمان خود از اين دغدغه  فارغ نبود و مي گفت:"قديم قحط نان بودي و اكنون قحط خدا آمدي."

تقابل نان و خدا به گونه اي همان تقابل خدا و خرماست. در ذهن مردمان گذشته ، عدم قدرت در توليد در گذشته، نان و رزق را بيشتر وابسته به خدا و آسمان می کرده است ؛ تو گويي قحط نان با خداپرستي مناسبت بيشتري داشت . اما دلایلِ وابستگي بشرِ امروز به خدا از دغدغه هاي مادي به سوي دغدغه هاي معنوي جهت گيري كرده است و در واقع بشر امروز به دلايلي متعالي تر، به خدا نياز پيدا مي كند.

 

+ نوشته شده در  88/07/24ساعت 22:30  توسط محمد امین مروتی  | 

تقسيمات نفس

نفسانيت دو بخش مذموم و ممدوح دارد كه هر بخش خود تقسيماتي دارد.زير مجموعه هاي ممدوح نفس به ترتيب تكامل و مقالي عبارتند از نفس لوامه،مطمئنه،راضيه و مرضيه اما بدتر از نفس اماره،نفس مزينه است نفس اماره امر به بدي مي كند ولي نفس مزيّنه بدي را تزيين مي كند و آن را خوب جلوه مي دهد كه در بردارندة خود فريبي است. در قرآن در فرازهاي مختلف از اين نفس سخن رفته با اين مضمون كه شيطان اعمال بد را در چشم عاملان اين اعمال، تزئين مي كند و خوب جلوه مي دهد. بدتر از نفس مزينه، نفس مُسوّله است كه لفظاً از مادة تسويل به معني گمراه كردن است. اين نفس از خود فريبي درمي گذرد و به ديگر فريبي و گمراهي ديگران مي پردازد و كاري را كه مي داند زشت است ، عالما و عامدا زيبا جلوه مي دهد و براي آن توجيه شرعي و مذهبي مي تراشد . شناخت هر دو جهت مثبت و منفي نفس به امر خود شناسي كمك مي كند.

 

+ نوشته شده در  88/07/24ساعت 22:28  توسط محمد امین مروتی  | 

شناخت و نفسانيت

نفسانيت مهمترين مانع فهم حقيقت است .به قول مولانا:

چون غرض آمد هنر پوشيده شد                                      صد حجاب از دل،به سوي ديده شد

يعني اگر در دل ، غرض و مرض باشد، چشم حقيقت بين را محجوب و مخدوش مي كند. قرآن از اين حجاب به "غشاوه" و "مهر" تعبير مي كند و مثلاً در آيه 7 سوره بقره مي فرمايد :خدا بر دل هاي ايشان مهر و بر چشم و گوش آن ها پرده نهاد. هميشه نوعي بوی جبر از اين آيه به مشامم مي رسيد كه گويي خداوند عده اي را چنين آفريده و آنها مسئوليتي در برابر اعمالشان ندارند ولي حق آن است كه بگوييم در تقدير الهي و سنن خداوندي قانون و سنتي وجود دارد كه بر اساس آن، پيشروي نفسانيت در ذهن و دل انسان، كار را به جايي مي رساند كه مانع تشخيص حق مي شود .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/07/06ساعت 23:6  توسط محمد امین مروتی  | 

تقليد جاهلانه و عاشقانه

حديث تقليد كوركورانه از سر ناداني و عدم اگاهي نسبت به مسئله که در تصوف خانقاهي و عاميانه رايج بوده است از تقليد عاشقانه كه از سر عشق و آگاهي است ، متفاوت است. مولوي با آن كه تلفظ صحيح قفل و خم را مي دانست به عشقِ صلاح الدين زركوب آن را قلف و خنب تلفظ مي كرد تا رشته محبت دوست را بر گردن خود انداخته باشد.

 

+ نوشته شده در  88/07/06ساعت 23:4  توسط محمد امین مروتی  | 

آفات مدح

يكي از مجاري و منافذِ رسوخ و نفوذ نفسانيت ، تملق گويي و چاپلوسي است .كسي كه دوست دارد دائماً مدحش كنند كم كم باور مي كند كه تافتة جدابافته اي است و رفته رفته خوي و خلق فرعوني مي گيرد و مصداق آيات شريفه اي مي شود كه به مهر نهادن بر گوش و چشم و عقل آدم ها تاكيد دارند. مولوي ضمن اشاره به اين حقيقت روانشناسانه و خود شناسانه توصيه به تذليل و خوار كردن نفس و سيادت و آقايي نجستن مي كند:

از وفور مدح ها فرعون شد                                        كُن ذليل النفس هَونا ،لا یَسُد (سيادت مجو)

 

+ نوشته شده در  88/07/06ساعت 23:3  توسط محمد امین مروتی  | 

در باره دكتر الهي قمشه اي

هميشه مي خواستم در بارة دكتر الهي قمشه اي و تاثيرات سخن راني هايش چيزي بنويسم. اين كه چگونه اين مرد ، شنونده را ميخكوب جذبه و جاذبه كلام خود مي كند و مهم تر از همه اين كه چگونه پس از مصاحبت با او حالت بهتر مي شود.دكتر الهي از نسل حكيمان الهي است كه علم و عرفان را نه در مقابل هم قرار داده ، بلكه در هم آميخته اند. احاطة كم نظير او بر گنجينة ادب فارسي و حتي انگليسي و غوطه وري عميق او در درياي معارف قرآني و عرفاني و مهم تر از همه برخورداري از نعمت بي بديل مصاحبت و مجالست با يك پدر صاحب ذوق و معرفت ، همه و همه ذهنيت منسجم و تصوير ذهني استواري از کل بناي عرفان به او داده كه كمترين خلل و سستي و تناقضی در اركان آن ديده نمي شود.  از مثبت ترين جنبه هاي كار الهي بازتاب قدرشناسي عميق او نسبت به پدر در جاي جاي سخنان اوست كه بر قدر خود او هم مي افزايد. من كسي را مثل ايشان نديده ام كه كاملاً بداند چه مي گويد و چه مي خواهد وتناقض و فتور در تصور و ذهن او راه ندارد ؛ به طوري كه توانسته لب و لباب عرفان خالص و ناب را از دل درياي ادبيات استخراج كند. اين كه انسان ذهن بي تناقض و يكپارچه اي از اعتقاد باور داشته باشد كم چيزي نيست. ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/07/06ساعت 23:2  توسط محمد امین مروتی  | 

شبي نصرالدين به زنش گفت اگر فردا باران باريد هيزم مي آورم و اگر آفتاب بود زمين را شخم مي زنم. زنش گفت بگو انشاءالله. نصرالدين گفت انشاءالله ندارد به هر حال يا باراني است يا آفتابي. فردا كه از خانه بيرون آمد چند سوار جلويش را گرفتند و او را با زور براي نشان دادن آدرس يك روستا بردند و در طول راه هم كتكش مي زدند. تا شب به خانه برگشت در حاليكه نه هيزم آورده بود و نه زمين را شخم زده بود. در خانه را زد. زنش پرسيد كيست؟ جواب داد: انشاءا.. منم در را باز كن.

 هر پرنده اي دلش مي خواهد آوازي را كه دوست دارد و بلد است بخواند. اشكالي هم ندارد، به شرطي كه آواز پرنده ديگري را « خراب » نكند. هر كسي بايد بتواند آن طور كه مي انديشد، حرفش را بزند البته به شرط اينكه مانع حرف زدن ديگري نشود. مگر همه گل ها عطر خود را ندارند؟ مگر هركس آن گلي را كه دوست دارد « انتخاب » نمي كند؟ آيا منطقي است بگوئيم در اين پارك فقط اين گل بايد عطر بپراكند و آن يكي نه؟

كسي كه انديشه ديگري را پاك مي كند، انديشه اش پاك خواهد شد.           هوشنگ مرادي كرماني

 

اسكندر ضمن كشورگشايي هايش به جايي مي رسد كه ساكنانش تنها زنانند چرا كه مردانشان در جنگ كشته شده اند. اسكندر در جشن پيروزي، مي خواهد برايش نان بياورند. زني سيني پر از طلا براي مي برد. اسكندر داد مي زند من كه نمي توانم طلا بخورم من نان خواستم. زن پاسخ مي دهد: مگر اسكندر در قلمرو خود نان نداشت كه اين همه راه را براي آن تا اين جا طي كرده است. 

                                                                                                              پائولو كوئلو                                             

 

اندر تربیت کودکان:

- مرا لوس نكنيد. من مي دانم كه هرچه را بخواهم، نمي توانم داشته باشم. فقط گاهي شما را امتحان مي كنم.  

- به من زور نگوئيد، زيرا ياد مي گيرم كه فقط قدرت مهم است.

- به من قول واهي ندهيد تا اعتمادم نسبت به شما سلب نشود.

- كارهايي را كه خودم مي توانم انجام بدهم، برايم انجام ندهيد تا درمانده و ناتوان بار نيايم.

- اگر رفتار بدي كردم، به من نگوئيد بچه بدي هستم چون اگر آن را باور كنم، ممكن است فكركنم نمي توانم كارهاي خوب انجام دهم.

- هرگز وانمود نكنيد انسان كامل و بي اشتباهي هستيد چرا كه انتظار من از شما اضافه خواهد شد.

- با من مثل دوستانتان رفتار كنيد تا با هم دوست شويم.                                      ني نت مرادي

 

با دست‌هاي كوچكش برف را گلوله مي‌كرد و روي آدم برفي‌اش مي‌چسباند تا بزرگ‌تر شود.

- مامان! آدم برفي سردش نمي‌شه؟

- نه عزيزم، اون كه قلب و روح نداره.

-يعني مثل بابا؟

مادر با بهت به دخترك خيره شد. يادش آمد كه هميشه همسرش را با همين صفات ياد مي‌كرد. مثل اينكه جلوي دخترك بي‌احتياطي كرده بود.                                                      ناهيد اشكبوس

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 17:41  توسط محمد امین مروتی  | 

       

  از كسي دعوت كردند مراسم تشييع جنازه يك شخصيت محلي را انجام دهد. او كه قبلاً با شخصيت ها و نجبا روبرو نشده بود، ناراحت شد و همين كه مراسم شروع گشت، عرق كرد. از مراسم كه برگشت رهروان را جمع كرد. اقرار نمود هنوز شايستگي معلم بودن ندارد. چرا كه همه جا نمي تواند همانند لحظاتي كه در دير يكه و تنهاست بي تفاوت و آرام باشد. استعفا داد و به رهروي استاد ديگر درآمد. هشت سال بعد، روشن شده، نزد رهروانش بازگشت.                                            داستانهاي ذن

 

آن ها كه مي دانند و بد نمي كنند فيلسوفند. گرفتار فلسفه اند و همين گرفتاري آن ها را بــي آزار مي‌كند. آن ها كه مي دانند و بد مي كنند سياست مدارند.                                   محمود كيانوش                                                                                            

     

 زماني كه جوان و آزاد بودم آرزو داشتم دنيا را تغيير دهم بعد كه بزرگ تر و عاقل تر شدم، دريافتم كه تغيير دنيا كار مشكلي است و به تغيير دادن كشور خود اكتفا كردم. اما آن هم ميسر نشد زماني كه به ميان سالي پا گذاشتم، تصميم گرفتم اطرافيان و خانواده ام را تغيير دهم اما اين كار را هم نتوانستم انجام دهم. اما اكنون كه در بستر مرگ افتاده ام ناگهان متوجه شدم كه اگر ابتدا فقط خودم را تغيير مي‌دادم بعد از آن مي توانستم در خانواده ام تأثيرگذار باشم و بــا تشويق آن ها كشورم و كسي چـه مي داند شايد دنيا را هم مي توانستم تغيير دهم.                                                              

    

 شيخ ابوالحسن خرقاني، مرد بزرگ بود و در عهد سلطان محمود و او پادشاه بيدار و طالب. حكايت شيخ كردند. به خدمت او بيامد به نياز. شيخ او را التفاتي زيادت نكرد. شاه گفت كه: آخر قول خداست كه: اطيعو الله و اطيعو الرسول و اولي الامر منكم!گفت: اي پادشاه ما را چنان لذت اطيعو الله فرو گرفت كه لذت اطيعو الرسول نماند. به مرتبه سيم، كجا رسيم؟!                              شمس تبريزي                                                                     

 

پادشاهي پارسايي را ديد گفت هيچت از ما ياد آيد؟ گفت بلي وقتي كه خدا را فراموش مي كنم.                                                                                                           

 

يكي را از ملوك مدّت عمر سپري شد، قايم مقامي نداشت، وصيت كرد كه بامدادان نخستين كسي كه از در شهر اندر آيد تاج شاهي بر سر وي نهند و تفويض مملكت بدو كنند. اتفاقاً اول كسي كه درآمد گدايي بود همه عمر لقمه اندوخته و رقعه* دوخته، اركان دولت و اعيان حضرت وصيت ملك، به جاي آوردند و تسليم مفاتيح* قلاع و خزاين بدو كردند. تا يكي از دوستان قديمش كه در حالت درويشي قرين بود از سفري بازآمد و در چنان مرتبه ديدش گفت: منت خداي را عزّوجلّ كه گلت از خار برآمد و خار از پاي به در آمد و بخت بلندت رهبري كرد و اقبال و سعادت ياوري، تا بدين پايه رسيدي اِنّ مَع العسرِ يسرا. گفت اي يار عزيز تعزيتم كن كه جاي تهنيت نيست، آن گه كه تو ديدي غم ناني داشتم و امروز تشويش جهاني.                                                                                                   

 

         اعرابيي را پيش خليفه بردند. او را ديد بر تخت نشسته و ديگران در زير ايستاده اند. گفت السلام عليك يا الله. گفت من الله نيستم. گفت « يا جبرئيل» گفت: جبرئيل نيستم. گفت: الله نيستي، جبرئيل نيستي، پس چرا بر آن بالا رفته اي و تنها نشسته اي؟ تو نيز در زير آي و در ميان مردمان بنشين.                                                                  

                                                                                                            عبيد زاكاني      

 

يكي از ملوك بي انصاف، پارسائي را پرسيد: از عبادت ها كدام فاضل تر است؟ گفت: ترا خواب نيمروز تا در آن يك نفس خلق را نيازاري.                                                                        سعدي

 

گويند : پادشاهي بلهوسي را فرمان داد ، تا هر صاحب عيبي را درمي جريمه كنند . يكي از عوانان و كارگزاران اين شحنه بلهوس ، مردي دوبين ديد و گفت : بايد درمي بدهي . مرد گفت چه . . .  چه . . . چرا دهم ؟ گفت : دو درم ده كه گنگ نيزباشي ! و گريبان او بگرفت . چون مرد خواست تا دفاع كند پيدا شد كه شل نيز هست ؛ عوان اين بار سوم درم طلبيد . مردي پاي به گريز نهاد و معلوم شد كه پايش لنگ هم بوده ؛ عوان ذوق زده شد و فرياد كشيد كه : مجنب كه گنجي !          

 

دهقاني از عامل به حاكم شكايت برد. حاكم عامل را نفرين مي گفت. دهقان را خشم آمد و نوميد راه در گرفت. حاكم گفت: كجا مي روي؟ گفت: نزد مادرم! زيرا او بهتر از تو نفرين مي كند.                                                                              

 

طبيب، امير تركي را دستور تنقيه داد. ترك طريقه آن پرسيد. طبيب بگفت. ترك برآشفت: كه مرا؟ طبيب هراسان گفت: نه مرا. طبيب را حقنه كردند. قضا را، ترك بهبود يافت. پس از آن در هر بيماري با طبيب همين معاملت ميرفت.                                                                               دهخدا

 

گويند وقتي حجاج بيمار شد و اختر شمارِ خود را به حضور خواند و گفت: اي خانه خراب! به زايچه من بنگر تا چه بيني؟ گفت: مي بينم كه پادشاهي مي‌ميرد ولي آن تو نيستي. گفت: نامش چيست؟ گفت: توله سگ. گفت: به خدا كه من همانم، زيرا كه در كودكي مادرم مرا « توله سگ» خوانده بود.

                                                                                                         راغب اصفهاني                                                                                  

 

روزي خليفه بهلول را گفت كه چرا شكر خداي به جاي نمي آري كه تا من بر شما حاكم شده ام، طاعون از ميان شما دفع شده است؟ گفت: خداوند عادل تر از آنست كه در يك زمان دو بلا بر ما گمارد!                                                                                                       

 

روزي بهلول با دوستش در مسجد خليفه نشسته بود و در گوش هم نجوا مي كردند. خليفه گفت: باز با هم چه دروغ مي سازيد؟ گفت: مدح شما مي كنيم!                                               منصور خانلو



* رقعه: لباس    

* مفاتيح: كليدها

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 17:37  توسط محمد امین مروتی  | 
منبع کد اهنگ مینوس

بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس